Maheasaliya

در مشکلات باید سکوت کرد,شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد...

dregs of valuable emotions

رشـته هـای احسـاس و عقلانیت را دانه دانه

گره به گره

بند به بند 

آرام آرام 

با چـاشنی ای از احساسات زنانه باز میکنم

باز میکنم

گره هـا یک به یک باز میشوند و یک عـالم حس زنانه به لحظه هـا هجوم می آورنـد

یـک عـالم درد

یـک عـالم از همـان رنج هـایی که تو از آنهـا برایم گفتی

یـک عـالم دلتنگی و حس نـداشـتنـت

یـک عـالم نفـرت از تمـام کائنات

که وجب به وجبشـان

فرقی نمیکند خاک باشد یا آسمـان

یا کـه هـوا باشد یا آتـش

 همـه کائناتی که پر از رنگ نبودنت اند

کـه هر کـدامـشان تجسـم نقـاشی خـداوند از وجـود توسـت

از لبخـندت تا گرمـای آغوشـت

من جـایی در میـان آرزوهـای دست نایافتنی تو جـا مـانده ام

که این روزهـا 

هم قـلب من

و هم قلب تـو

لبـریز است از حس سرکش تنهـایی

حسـی که عمیـق تـرین محـبـت مـادرانه جهـان

کـه از چشـم هـای قهـوه ای مهـربان صبور مـادر تراوش میکند

هـم جـای نبودنش را پر نمیکـند

پـای تـو

جـایی در خـارهای اسـتمـرار حـال من فرو رفـته

جـایی میـان وادی داشـتن و آرزوهـا

تو یک جـایی

معلّق

یک پا در هـوا

چشـم انـتظار حس ژرف آرمـانی من

هـوا را لبـالب می بوسی و در کـام می کشی

تـو هـم مثل من وقتی عـاشقانه فکر میکنی

نـفس هـایت آرام آرام "تنـد" میشـود

و هوا را از فرط هیجـان نفس هـایی که عـاشقانه

دلیل نفس کشیدنـت هستند را می بلعی

نمیـدانم تقـاص کـدام گناه کبیـره

کداممان بود این رهـایی از هـم،

کـاش همـان موقـع که بی خداحافظی رفـتی

جـایی در مرز رمزآلود فراموشی ذهـنم فـراموش میشـدی و من

زودتر چشـم از جهـانی می بسـتم 

کـه بی تـو چشـم دیدن هـیچ کـدام از مخلوقاتش را نداشـتم...

 

+مـاه عسـلیا،

لمس وجـود دوسـت داشـتنی ات مـبارک...



+مـادر حـتی تصـورش هـم نمیـکرد 

آن سخـنان را از زبان دخـترش بشنـود

کـه با داد و فـریاد از احسـاسـات زنـانه ای میگفـت

 احساساتی کـه مـادر هیچ گـاه فکر نمیکـرد

سر و کلـه شـان به آن زودی هـا 

از سـر دخـتر سـر درآورد...!

 

+نمیدانم چرا

شاید اسم این احساس جنون باشد

اما من سخـت در انتظار آن لحظه ام

کـه حـاضری تمـام دار و ندارت را بدهی برای دوباره داشتـن من،

مـنی که دیگـر نفس نمیکشد...


+خـدایا

مرا خداوارانه

همـان طور کـه پاک و مبـرا از هرگونه گناهانی هستی

که روح من  آنهـا را در آغوش کشیده

ببخش

ببخش مرا کـه

جـایی در حـوالی نـاسپاسی افسـار لحظـه هـایم را کشیده ام

و کورکورانه

بی آنکـه آغـوش عـاشقانه و دسـت هـای مهربـانت را ببینـم که به وجـودم گره خورده

داد و فریاد میکـنم از نـداشـتن هـایم

من را بیخیـال مثل همیشـه

مـن نابیـنا تر از هر روشـن دل

 صـدتـا یکی نعـمت هـایت را نمی بیـنم

فـقط خـواسـتم بگـویم به عـلی

به محـمد

و به حسیـن

کـه میدانم فتبارک الله احسن الخالقین را برای آفریدن آنهـا گفتی

من شـرمـنده تمـام خـدایی ات هسـتم

شـرمنده تمـام 

لحـظه هـایی که تو بودی و مـن نبـودم

تمـام لحظـه هایی که نگاهم کردی و نگاهم را از تـو دزدیدم

خـدایا

همـه دار و نـدارم را

رویا را

بگیر

امـا بگـذار حـالشـان بـا تـو خوب باشـد،

تنهـا همین...

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


بـذار این خـونه بهـم حسـی بده که بشـه صـداش کـنم خونـه من...

دوسـت داشـتن یعنی همیـن به تـپش افتـادن قلب

و دویدن برای به موقع رسیدن

به موقع رسیدن برای ورق زدن عـاشقـانه تـولد دوبـاره وجـود نازنـینـت

دوسـت داشـتن یعنی 

شنیـدن سومـین تـرک پایـیز تنهـایی

و خیره شـدن به میز تحـریر سـبز رنـگ اتـاق

و فکر کردن به واژه هـا

دوسـت داشـتن یعـنی همین الکـنی زبـان مـن 

موقـعی که صحبـت از عشق تـو میـشود

ماه عسلیا؛

لمس حضـور دوست داشـتنی ات مبـارک...

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


داره میـره نمـیدونه دیگـه نفس نمیکشـم...

دسـت هـایت مـرا فـراموش کـردنـد

فـراموش کـردند بـازوهـای یخ زده دخـترکی که عـاشقی را

تنهـا با تصـور هرم عشـقـت آغـاز کرد

مـن با تصـور تو جـان گرفـتم

و اگـر اکـنون این هـوابا آرنج

راهـش را میـان بغض هـایم باز میکنـد و میـرود تنهـا دلیلش روزهـای خوب با تـوست

تویی که تمـام دنیـای من مرا یک تنـه در آغوش میگـیری و تمـام آرزوهـایم را

درست مثـل دسـتانم گرم نگـاه میـداری

میـدانی امـروز

دوبـاره بازهـم آن بغض لعنتیِ کـذایی بی هـوا در زد و بی اجـازه

مهمـان خـانه ی تنهـای گلویـم شـد

گلـویی که بعد از تـو چیزی جـز عـاشقانه نخـواند

گلویی که صـدایش را، عشقش را، تمـام جـان و وجودش را تنهـا برای تو اندوخـت

یـادت می آید آن روز روی پشـت بام را؟

شنـیدی؟ حتمـاً شنـیدی،حتمـاً ،

مثـل تمـام روزهـایی که از گِلِگی دلتنگی ات قلبـم ترک بر میداشت و دست هـای مشـت

شده ام ابرهـا را در خود آرام آرام نوازش میکرد و از آمـدنـت برایشان قصه میگفـت

میـدانی؟آری میدانی،

هنوزهـم یادت نرفـته قرار هـای صبحگـاهی و خداحافظی پر عشقمـان را؟

می بارم و می بارم و می بارم و می بارم

دردهـایم به کـنار، همین تصـور حزن آلودی دلـت

مرا ویران تر از آنچـه کـه هسـتم میکـند...

نه به خاطر من،

نه به خاطر بارانمـان،

نه به خـاطر خودت،

که این بار به خـاطر خـدا هـم کـه شده برگرد

خـدایـمان صبور تر از این حرف هـاست

اما من خجـالت میکشـم از باریدن این همـه بغض و طلب برگشـتنـت

+حـالم از تمـام این روزهـا

از تمـام این لحظـه هـا

از تمـام از این نفس هـا بهـم میخورد

کـاش میشد زمـان را نگـه داشـت

تمـام خاطـرات را بالا آورد

آن قـدر بالا آورد که دیگر هیچ چیز

نه محـبت نه بی مهـری کسی یادت نمـاند

نزدیکـانم خوب میدانند هر آنچـه بخواهـم را آن قدر زود فراموش میکنم که انگـار هرگز

در تاریخ هستی چیزی رخ نداده

امـا هر کـاری میکنم آن حرفِ کـذایی تـو هـم مثـل همـه از یـادم نمیـرود

چـه زود غریبـه شـدم

چـه قدر زود آن رویایی که به احسـاسـات همیشه پنهـان تو نزدیک بود از تو دور شد

چـه قدر زود جمله هـایت از یادت رفت

چـه قدر زود شکسـت صبر و تحـمل و تـوانم

راحـت باش

جولـان بـده 

هر طور که میخواهـی

من هر روز می بـارم

شـایدهم مثل همیشه این مـنم که مقصرم

این مـنم که تصویر ذهـنی افسـانه ای از تو و رابطه مان داشـتم

آری این تقصیر من است

بازهـم در وهـم غوطه خوردم

من گفـته بودم،نه نگفته بودم ،فکر کردم کـه میـدانی خودم به انـدازه کـافی درد دارم

فکر میکردم میدانی اگـر نمیـتوانی مرهم شوی درد هم نباشی

من فکر میکردم،

یک لبخـند؛نه یک پوزخـند کـج کنج دهـانم مهـمان میشود

بگـذار جمله خودت را به خودت بگویم

تبریک؛

تـو هـم مثـل همـه،نه مثل همـه نـه

تو هـم مثل خیـلی هـا آشکـار مـرا شکـستی

 تبـریک...

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


ای تو بهـانه واسه بـودن،ای تـو نهـایت رسیدن...

بگـذار واژه های من هم چنان گمـنام بمـانند

بگـذار هم چـنان تنها خودم بـدانم و بفهـمم تفسیر واژه به واژه احساساتـم را

کـه هیچ کس در این دنیا جز تو

نمیتـواند مـرا آنگونـه که باید بخـواند

مـرا آنگونه که هسـتم دوسـت بـدارد

و آنگونه که میخواهـم و میخواهـی دریـابـد

دوبـاره در پس تکـرار عشـق نگـاهـت کردم

 پاهـایم دوبـاره، مرز مشترک احساساتمـان را لمـس کرد

باران و نفـس

دو تجـربه و تفسیر عاشقانه از من و تو

 

+آهـای تــ...و

تویی کـه وسعـت تمـام دنیای مرا در خود می گنجـانی

یک بار سرت را بالا بیاور

بی هیچ خجـالتی در چشـمانم خیره شو

تا از دوراهیِ تردیدِ گزندهِ این روز ها خلاص شوم

تا تمـام شود این همـه تلخـی

این روزهـای سردی که سرمـایش بیشتر از هوا وابسته به نبودنت است

آدمیزاد دلش که گرم باشد

در شمـالی ترین قطب زمین هم نیازی به هزار جور بافتنی و کلاه و شال گردن ندارد

سرت را یک لحظه بالا بیاور بگذار حس کنم

بگذار بفهمم دردم را

بگـذار کشف کنم خودم را میان رنگارنگی چشـمانت

سرت را یک لحظه بالا نگه دار تا بفهمم چند پاییز باید بی تو بگـذرد؟

یا بگـذار صادقانه و پر از تلخی بگویم چند پاییز با من خواهی مـاند

 

 

+عمیق ولی ناگهـان نوشـت:

ذهـنش مشغـول

درست مثـل همیشه

مثـل روزهـای تکـراری بعـد از او

بی تفـاوت بـه خـودش

بی تفـاوت به گـذر زندگی اش

به روزهـایش ولی نه بی تفـاوت به درد هـایش

نقـاب زده

درست مثل همیشه

آینـه مثل همیشه تجـلی چشـمانش

خـودش را میـان آینه نگـاه کـرد

و از بازتـاب چشـمان بی فروغش در روشنی آینه خـانه نمـور حیرت زده شد

سرش را بالا آورد

و مثل همیشه اولین نگاهـش به چشـمانش خیره شد

گنگ بود

همچـون دیروز و روزهـای گـذشتـه

نگـاهش آرام آرام از چشـم هـایش پایین آمـد و به لب هـایش کشیده شد

نتیجـه تلاشش برای خـندیدن شد مضحک ترین لبخند مصنوعی نقابش

تصمیم گرفت که دیگر نخندد

چـرا که خودش تمسخـر نهـان خنده هـای مصنوعی اش را درک کرده بود

دیگر نخندید

نه آن روز و نه هیچ وقت دیگر

نخندید و آرام آرام درفراموشی خودش را غرق کرد

خانه مـرد جـوان خوش قیافه ثروتمـند را که جـارو میکرد

صـدای خر خر بالا رفتـن چیزی از لوله جـارو برقی از غوطه گنگ ذهنش او را درآورد

جـارو را خـاموش کرد

روی زمین زانو زد

و دانه هـای برنج و نان خرده هـای غـذای اعیانی دیشب را دید

یکی از دانه هـا را آرام بلند کرد و روی انگشـتانش نگه داشـت

این همـان دانه ای بود که دیشب برای سیر کردن شکـم خواهر کوچـکش تنش را فروخت

 

+من میخواهـمت

بـا تمـام وجـودم

نه سرمـای گزنده این روزهـا را بهـانه میکـنم

نه سخـتی هـای روزگـار را

من تـو را میخواهـم و این هیچ دلیلی نمیخواهـد...

 

+تـو و بـازهـم تـو و تـو

وآن حس دوست داشتنی وچـود نازنینت در زندگی مـن

در تمـام روزهـای زندگی من

در تمـام ثانیه هـا

در تمـام لحظـات

لحظـاتی که گاه گاه به سکـوت هـای کـش دار پاییز ختـم میشد

و گـاه تنهـایی زمسـتان رابه رخ میکشید

تو

و تمـام داشتـه هـا و نداشـته هـای من

تمـام زندگی من

تمـام عشق من

و تمـام خستگی هـایم از نیـمه خـاکستری دنیایی که مرادبیگ عزیزم

از آن برایم گفته بود

گفـته بود و من آن روزهـا

با کله پرباد

و قلب عـاشقی همچون امروز

و انتظار نکشیده، باد به غبغبش انداخـت و گفت

من او را دوست خواهـم داشـت حتی در سخـت ترین لحظات

و همـان هم شد

او شد دلیل زندگی

او شد دلیل اشک

او شد دلیل شـادی

او شد دلیل زنده ماندن و نفس کشیدن

او شد دلیل تحمل کردن

تحمـل کردن و تحمل کردن و تحمل کردن

آن قدر تحمـل کردن که انسـانهـا دردهـایم را از یاد بردند

آن قدر تحمـل کردن و به سخـره گرفته شـدن

آن قدر تحمل کردن نگاه هـای تیز، زبان هـای نیشدار و کلمات برنده

من خـودم همـه چیز را خوب میدانسـتم

همـه چیز را بهتـر و بیشتر از همه آنـان میدانسـتم چرا که این زندگی من بود

این لحظات من بود

و من هنوز آن قدر احمق نبودم که از آنهـا بگذرم

 من تمـام اتفاقات روزهـایم را تحلیل میکردم

ولی بازهـم آخرش همه میرسید به او

میرسید و میرسد به او

تـو 

یادآور همـه ی روزهـای خوب زندگی من

روزهـایی کـه حال دلـم سخـت خوب بود

تـو و تمـام اتفاقات

تمـام خاطرات

و یک بـار دیگر

یک مـاه دیگر

پس از سومین تولد پاییزی ات

ماه عسلیا؛

لمس حضور دوست داشـتنی ات در زندگی ام 

مبارک...



+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


من از عشـق میگـم تو هـم بگـو رفـتنـت خـواب بود...

مـیدانی؛

حتی خـدا هـم خوب میـدانسـت که بعد از دیدن آخرین سکـانس رفتـنت

من چـه حـالی میشـوم

که چراغ هـا را خـاموش کرد و گذاشـت

من آرام

درسکـوت

بدون تجسـم آخرین لحظه بودنـت

بـدون دیدن آخرین نگـاهـت

بگریم...


+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢۳ ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


ایـن همـه پریشـانی بر سر پریشـانی..؟!

 مـارال عزیزم،

دوسـت داشـتنت نه دلیل میخواهد

و نه زمـان

دوسـت داشـتنِ تـو یعـنی همـین حس زیـبایی

کـه وقـتی به تـو فکـر میکنم لبخـند روی لبـانم میآورد

بـدان  همـچون گـذشـته دوسـتت دارم

تولدت مبـارک

خـواهـرت رویا

ساقیـا بده جـامی زان شـراب روحـانی

  تا دمـی برآساییم زین حجاب ظلمـانی

    طـّره پریشـانش دیدم و به دل گفتم

      این همـه پریشـانی بر سر پریشـانی؟

                    بی وفا نگـار من،می کند به کـار من

                       خنده هـای زیر لـب،عشـوه هـای پنهـانی

                         دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم

                            در قمـار عشق ای دل کی بود پشیمـانی؟

                                خـانه دل ما را از کرمـت عمـارت کـن

                              پیش از آنکه این خـانه رو نهـد به ویـرانی

                                ما سیه گلیـمان را جز بلا نمی شاید

                                  بر دل بهـایی نِه هر بلا که بتوانی...

                                                                                 شیـخ بهـایی

 

+دیـر پاییـز نوشـت:

گفـته بودم و گفـته  بودم و گفـته بودم

و هـر بار اعتراف کرده بودم که بیش از پیش به یک چیز ایمـان آورده ام

و آن اینکـه تـا چیزی را از دسـت نـدهی و برای مدتـی خلاء نبودنش را نچشـی

هیچ وقـت قـدرش را آن طور که باید و شـاید نمیـدانی

من هـر بار فهمیدم

هـر بار با تمـام وجـود لمـس کردم

امـا مثل خیلی چیـزهـای دیگر

کـم کـم از خاطرم رنگ بـاخـت و بـاز دوبـاره روی اولـین پلـه ایسـتادم

من نـداشـتن را خوب چـشیده ام

خوبِ خوبِ خوب

آن قـدر خوب چشـیده ام کـه بدانـم نـداشـتن چـه چیزهـایی باید برایم بشود دغدغه

بشـود نگـرانی

بشـود تشویش و دلهـره و ترس

و از چـه چیـزهـایی سـاده بگـذرم و عبور کـنم

سـاده عبور نکـردم و نمیکـنم و نخواهـم کرد

از بودن هـایی که وجـودشـآن برای هر تپـش قلبـم حیـاتی است

دلـتنگ شـدم

دلتنگ نبودن جسـم هـایشـان

نـدیدن نگـاه هـای پر محـبتـشان

لمـس نکـردن  دست هـای مهربان و پر از گرمـایشـان

دلتنگ خنـده هـایشـان

دلتنگ اخم و تخـم هـا و قهـر کردن هـای کـودکـانه شان

دلتنگ سکوت هـایشـان

دلتنگ رشد وبلوغ افکـارشـان

دلتنگ سوالات دقیق و ریزبینیشآن

دلتنگ نگـرانی هـا و دلـواپسـی هـایشـان

دلتنگ همـه خاطرات خوشـی که کـنار هـم گذراندیم

دلتنگ همـه روزهـایی که مثل امـروز گـذشـتند

و تنهـا ردی از احسـاسـات غوطه ورشـان درعمـق جـان مـن به جـای ماند

دلتنگ شـدم و آن زمـان بود که فهمـیدم عزیزترین هـا معمولاً در دوری

عـزیز بودنـشـان را به اثـبات می رسـانند

و به تو می فهمـانند نبودنشـان میـتواند چـگونه رنگ روزهـایت را تغییر دهـد

زمـانه آنهـا از آغـوشم آن قدر دور کرد تـا

حـتی کـوچکـترین رایحـه ای از وجـودشان را حس نکنم

میـان من و بعـضی هـایشـان هیچ سری رد و بدل نشـده بود

امـا قلـب هـایمـان آن قـدر به هـم نزدیک بود

که ژرف ترین احسـاسـات یک دیگر را با تمـام وجـود درک میکردیم

با نگـاه هـایمـان احساساتمـان را به هـم می فهمـاندیم

و با عشـق هر چـه تمـام یک دیگر را در آغوش میکشیدیم

به هم لبخـند میزدیم و آرام آرام میشدیـم یـک بخـش از وجـود یک دیگر

نمیـدانم هنوز هـم آن بخـش در روح عزیزترینانم وجـود دارد یا نـه

اما خـودم خوب میتوانـم حس کـنم که حتی

با یـاد آوری کوچکـترین خاطره وجودشاندر زندگیم

 چگـونه لبخـند به لبـم می شیند

و وجـودم لبریز از احساس ناب دوست داشـتن میشود

بعضـی از آدم هـا،آن قـدر در زندگیـت زیبـاینـد که حـتی تلخ ترین لحظـات زندگی هم

مانـع زیبایی خاطراتـشان نمیـشود

این روزهـا سخـت دلتنگـم

دلتنگ و نـالان از تمـام نـداشـته هـایم

از تمـام مـن هـایی که معلوم نیست روزی مـا میشود یا نه

خـدایا

منِ بنـده بـدت را بیخـیال

من خودم از لجـن هـای زندگیم بهـتر از هـر کس خبر دارم

امـا تو،یک بـار دیگـر خـداییت را برای منِ ناشکـر نقـاشی کـن

خـدایا،فرض کـن که مـن نمیـدانم همیـن نفس هـم چـه ارزشی دارد

خـدایا،من را خسـته فرض کـن

خسـته و خـاکـسـتری درست مثل  خـاکسـتر آخرین پک یک سیگـار

خـدایا،دوبـاره بازگـردانشـان 

نه ثانیه هـا را

نه گـذشـته را

عزیزترین هـایم را به من برگردان

بگـذار یک بار دیگر حـال این بنده ی گنـاهکـارت خوبِ خوبِ خوب شود

آن قدر خوب مثل قدیم هـا

که هر کس بپرسد حـالت خوب است؟

با سربلندی و عشق جـواب بدهـد حالـم یا حال دلـم؟

خدایا بگـذار مثل گـذشـته سـاده دور از هر گونه بزک دوزک و مارک و برند و غیره و غیره

کـنارشـان باشـم

حقیقـت وجـودشـان را به سـادگی بفهـمم

خـدایا،این بـار دیگر مـرا خستـه فرض نکـن

خودت بهـتر از هر کسی میدانی من این روزهـا واقعاً خسـته ام

خسـته از لمس نکردن دلایل حیـاتـم

خـدایا

من کـم آوردم،من راه را گـم کردم و این آن اتفاقی بود که همیشه ترسش را دل داشـتم

این آن اتفاقی بود که همیشه ترسش را در دل داشـتم...

و بـازهـم خودت خوب میـدانی

هیچ کس جز خودت بهـترین مرهـم برای زخـم هـایم نمیشـود

پس خواهشـاً نگـذار تنهـایت بگـذارم...

مـاه عسـلیـای عـزیزم

حیـات دوبـاره ات، میـان این همـه خـاکسـتری مبـارک...

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٠ ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


ای تـو بهـانه واسـه بودن،ای تـو نهـایت رسیـدن...

بگـذار واژه های من هم چنان گمـنام بمـانند

بگـذار هم چـنان تنها خودم بـدانم و بفهـمم تفسیر واژه به واژه احساساتـم را

کـه هیچ کس در این دنیا جز تو

نمیتـواند مـرا آنگونـه که باید بخـواند

مـرا آنگونه که هسـتم دوسـت بـدارد

و آنگونه که میخواهـم و میخواهـی دریـابـد

دوبـاره در پس تکـرار عشـق نگـاهـت کردم

 پاهـایم دوبـاره، مرز مشترک احساساتمـان را لمـس کرد

باران و نفـس

دو تجـربه و تفسیر عاشقانه از من و تو

 

+آهـای تــ...و

تویی کـه وسعـت تمـام دنیای مرا در خود می گنجـانی

یک بار سرت را بالا بیاور

بی هیچ خجـالتی در چشـمانم خیره شو

تا از دوراهیِ تردیدِ گزندهِ این روز ها خلاص شوم

تا تمـام شود این همـه تلخـی

این روزهـای سردی که سرمـایش بیشتر از هوا وابسته به نبودنت است

آدمیزاد دلش که گرم باشد

در شمـالی ترین قطب زمین هم نیازی به هزار جور بافتنی و کلاه و شال گردن ندارد

سرت را یک لحظه بالا بیاور بگذار حس کنم

بگذار بفهمم دردم را

بگـذار کشف کنم خودم را میان رنگارنگی چشـمانت

سرت را یک لحظه بالا نگه دار تا بفهمم چند پاییز باید بی تو بگـذرد؟

یا بگـذار صادقانه و پر از تلخی بگویم چند پاییز با من خواهی مـاند

 

+عمیق ولی ناگهـان نوشـت:

ذهـنش مشغـول

درست مثـل همیشه

مثـل روزهـای تکـراری بعـد از او

بی تفـاوت بـه خـودش

بی تفـاوت به گـذر زندگی اش

به روزهـایش ولی نه بی تفـاوت به درد هـایش

نقـاب زده

درست مثل همیشه

آینـه مثل همیشه تجـلی چشـمانش

خـودش را میـان آینه نگـاه کـرد

و از بازتـاب چشـمان بی فروغش در روشنی آینه خـانه نمـور حیرت زده شد

سرش را بالا آورد

و مثل همیشه اولین نگاهـش به چشـمانش خیره شد

گنگ بود

همچـون دیروز و روزهـای گـذشتـه

نگـاهش آرام آرام از چشـم هـایش پایین آمـد و به لب هـایش کشیده شد

نتیجـه تلاشش برای خـندیدن شد مضحک ترین لبخند مصنوعی نقابش

تصمیم گرفت که دیگر نخندد

چـرا که خودش تمسخـر نهـان خنده هـای مصنوعی اش را درک کرده بود

دیگر نخندید

نه آن روز و نه هیچ وقت دیگر

نخندید و آرام آرام درفراموشی خودش را غرق کرد

خانه مـرد جـوان خوش قیافه ثروتمـند را که جـارو میکرد

صـدای خر خر بالا رفتـن چیزی از لوله جـارو برقی از غوطه گنگ ذهنش او را درآورد

جـارو را خـاموش کرد

روی زمین زانو زد

و دانه هـای برنج و نان خرده هـای غـذای اعیانی دیشب را دید

یکی از دانه هـا را آرام بلند کرد و روی انگشـتانش نگه داشـت

این همـان دانه ای بود که دیشب برای سیر کردن شکـم خواهر کوچـکش تنش را فروخت

 

+من میخواهـمت

بـا تمـام وجـودم

نه سرمـای گزنده این روزهـا را بهـانه میکـنم

نه سخـتی هـای روزگـار را

من تـو را میخواهـم و این هیچ دلیلی نمیخواهـد...

 

+تـو و بـازهـم تـو و تـو

وآن حس دوست داشتنی وچـود نازنینت در زندگی مـن

در تمـام روزهـای زندگی من

در تمـام ثانیه هـا

در تمـام لحظـات

لحظـاتی که گاه گاه به سکـوت هـای کـش دار پاییز ختـم میشد

و گـاه تنهـایی زمسـتان رابه رخ میکشید

تو

و تمـام داشتـه هـا و نداشـته هـای من

تمـام زندگی من

تمـام عشق من

و تمـام خستگی هـایم از نیـمه خـاکستری دنیایی که مرادبیگ عزیزم

از آن برایم گفته بود

گفـته بود و من آن روزهـا

با کله پرباد

و قلب عـاشقی همچون امروز

و انتظار نکشیده، باد به غبغبش انداخـت و گفت

من او را دوست خواهـم داشـت حتی در سخـت ترین لحظات

و همـان هم شد

او شد دلیل زندگی

او شد دلیل اشک

او شد دلیل شـادی

او شد دلیل زنده ماندن و نفس کشیدن

او شد دلیل تحمل کردن

تحمـل کردن و تحمل کردن و تحمل کردن

آن قدر تحمـل کردن که انسـانهـا دردهـایم را از یاد بردند

آن قدر تحمـل کردن و به سخـره گرفته شـدن

آن قدر تحمل کردن نگاه هـای تیز، زبان هـای نیشدار و کلمات برنده

من خـودم همـه چیز را خوب میدانسـتم

همـه چیز را بهتـر و بیشتر از همه آنـان میدانسـتم چرا که این زندگی من بود

این لحظات من بود

و من هنوز آن قدر احمق نبودم که از آنهـا بگذرم

 من تمـام اتفاقات روزهـایم را تحلیل میکردم

ولی بازهـم آخرش همه میرسید به او

میرسید و میرسد به او

تـو 

یادآور همـه ی روزهـای خوب زندگی من

روزهـایی کـه حال دلـم سخـت خوب بود

تـو و تمـام اتفاقات

تمـام خاطرات

و یک بـار دیگر

یک مـاه دیگر

پس از سومین تولد پاییزی ات

ماه عسلیا؛

لمس حضور دوست داشـتنی ات در زندگی ام 

مبارک...

 


+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٥ ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


فکـر باخـتنـت منو با دلهـره درگیـر کـــــرده...

مثـل درد مـن تـو دنیـا،هیـچ درد مبهـمی نیسـت

تو رو دارم و ندارم این عذاب درد کمــــــی نیسـت

ایـن که سهـم من نمیشی یه عـذاب نا تمـومـه

مثل پرتگـاهی میمونه که همیشـه پیـش رومـه

زندگـیم روی مـدار بی قـراری سپـری شـد

ایـن طـواف بی هـیاهـو قصـه ی در به دری شـد

راه برگشـتن نـدارم به جـــنون کشیـده کـارم

ای همـه دار و نـدارم تــو رو دارم یا نـدارم؟

نـه تکـرار را دوسـت داشــتـم و نـه تکـراری بودن

تـا عـاشق شـدم و با تمـام وجـود فهمیـدم عشـق حـاصـل تکـرار شـدن اسـت

تکـرار شـدن نفـس هـا و تپـش هـای مـتوالی یک قلب برای معشـوق

فهمـیدم معشـوق کـه بـاشی دائماً دوسـت داری تکـرار عاشقانه بشـنوی

نه تنهـا فقط شنیـدنـش بلکـه حس کردنـش،بلکه لمس کردنـش

تکـراری گـفـتم،هـر بـار کـه شمـردن روزهـای نو یک مـاه به ده رسید

با انگشـتانـم شمـردم و نوشـتم گـاه پر از بغـض نـداشـتن

گـاه پر از شـادی داشـتن

شمـردم و هر بار نوشـتم و نوشـتم و نوشـتم

سـاده،قابل فهـم،امـا درسـت مثـل هر نوشـته سـاده دیگـر

درست مثل نثر سـاده و آهنگین خـواجـه عبدالله انصـاری پر از پیچ و خـم

نه اینکـه من عبدالله انصـاری عارف و عـاشق باشـم،

نه مـن بـد تر از آنـم که حـتی نامـ

بنـده را یدک بکـشم چـه برسد به عاشق

اما یک مرز باریک شباهـت یافـتم میـان خودم و هر کس دیگر که دست بر کاغذ میبرد

نوشـتن از دل و جان

حسین هـم از دل و جان نوشـت 

که اگـر از دل و جان نمی نوشـت بعـد از هـزار و خرده ای سـال این گونـه برای 

علی اصغـرش،برای خـودش ،برای عظمـتش اشک ریخـته نمیشـد

من کـاری به کثـیف کردن مجـالس عزای حسین ندارم 

نه من نه هیچ کس دیگر جز خود خـدا نمیـداند در دل کداممـان چـه میگـذرد

اما معتـقدم اگر دلی لرزید،اگـر اشکـی ریخـته شد،آن یک لحظه یعنی عرفان محض

که دین چیزی نیست جز حق

حقی که حسین برایش جنگید،حقی که رباب فرزندش را در راهش داد

حقـی که زینـب مـادر را آرام کـرد

زینـب

را بعـد از آن همـه مصـیبـت بـازهـم سر سجـاده نمـاز نشـاند

آرام کـرد 

تا بشـود مصداق بارز صبـوری و حلم که حلم و صبوری هم کم میآورد پیش زینب

حسین و خـاندان محمـد همـه ،چیزی جز حق نگفـتند

کـه اگر جز ایـن بود آوینی هـا و چمـران هـا و بابایی هـا

با گوشه ای پی بردن به این سر عظیم

و با گوشه ای از تقلید از آنهـا جان هـایشان را نمیداند 

تا من امـروز،تـا تو امـروز،تـا مـا امروز آرام،

هر چـند پر از درد ،هر چـند پر از بالا و پایین هـای روزگـار

بنشینیم،برای هم مرهم شویم،گوش شویم،تا شـاید آن آرامشـی که مقصود نهـایی

همـه ارواح عـالـم است را ذره ای در وجود هر کس بیابیم...

و آن جـاست که تکـرار میشـود این فراز

اللهـم جعل محیای محیا محمـد و آل محمـد و ممـاتی ممـات محمد و آل محـمد...

مـاه عسـلیا،

لمـس دوباره بودنـت مبارک


+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٠ ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


حـافظـه ی دسـتان من پـر شده از دامـان تو...

+چرت و پرت نوشـته هـا:

+میـدانی تمـام سخـتی دنـیا در دوریـت معـنا میگـیرد

دوری از کسی که با او بزرگ شـدی

قد کشیدی و به خودت آمـدی

خودت را شنـاختی تا بشوی مستاق بارز رسیدن به خداشناسی ازخود شناسی

سخـت است زمزمه کردن عـاشقانه هایی که هیچ کس

آن طور که باید و شـاید از آن سر در نمیآورد

و بعـد مواجه شدن با یک عالم نگاه چپ چپ

که تنها هدفشان اثبات اشتباه کردن تو

و تنها تلاششان به راه آوردن عقلی است که عشق هر روز دارد می جودش!

من دائماً ذکر دوست داشـتن گفتم و آنهـا دائماً ذکر تکذیب آن!

سخـت است ببینی،

تمـام عالم تو را مقصـر میدانند و انگ هوس بازی بر وجـودت می زنـند،

انگ میزنند بر چشـمانـت که تحمـل دیدن جمال روی کسی را ندارد!

سخـت است دائماً برایشان توضیح بدهی از عشقـت،

از یک جا به بعد آن قدر خسته میشوی که دیگر هیچ نمیگویی،

سکوت میکنی و میگذاری هر طور که میخواهند قضاوتت کنند،

به تو بگویند احمق،بگویند دیوانه،بگویند هوس باز!

باشـد،برای من

صـدبار هرزه شدن برای تو می ارزد تا هر روز آغوش باز کردن برای یک نفرجدید!

بگـذار بگویند،

من که میدانم،

تو که میدانی،

بالاتر از همه خدا که میداند که این طور نیست!

×بگـذار  من در ذهـن مردم این شهـر هرزه بمـانم...!×

 

+گـاهی بـایـد بی دلیـل

یقـه یک سری از آدمـهـا را بگـیری

و بـرای مـدتی از زندگی ات بیرونشـان کـنی

بیـرونشـان کـنی و بعـد آسـوده

از اینکـه دیگر هیـچ ذره بینی مشـتاقانه تو را نمی پایـد

نفـس بکشی و برای چـند لحظه در خودت آرام بمیری...

 

+تـردید نوشـت:

نمیـدانم در کدام علم و عالم بود کـه میگفـتند هیچ چیز از بین نمیـرود

من فکر کـردم و فکر کردم

درست میگفتـند حتی باوجود اصطحکاک فراوان

 به طور مطلق هیچ چیز ناپدید نمیگشـت

یا خودش می ماند یا اثری از وجودش

من محبت کردم،عاشقانه دوست داشـتم،عاشقانه جـان دادم

امـا نـه تنهـا علاقه ای نمـاند که حـتی صمیمت یک بار فشردن  دستـانم

هزاران بار کمـتر از کوچکـترین توجـه من به او بود

به او توجـه کردم،شاید پنهـان،شاید در سکوت اما خودم بهـتر از هر کس

فهمیدمآن جمله طلایی مرادبیگ  عزیزم را

که اگر رفیق خوب میخواهی خودت باید رفیق خوب باشی

از نظر خودم خوب بودم،شاید نه عالی اما تمام تلاشم را برای عالی بودن کردم،

برای باب دلش بودن کردم و بعد تنها توصیه او به من شد که

همیشه خودت بمـان،خودت را وقف هیچ کس و هیچ چیز نکن!

و من خیره در چشـمانش بدون درآمدن یک واج از دهـانم

با چشـمانم

به او گفـتم من خیلی وقت است قسمـتی از وجـودم را وقف تو کرده ام...!

گفـتم و گفـتم و گفـتم هزاران بار فریاد زدم،

با سکوتم،با رفـتار هـای سردم،با عکس العمل های آتشینم، با در آغوش کشیدنش،

من بارها و بارها گفتم و او هیچ نگفـت،

هیچ نگفـت یا اگـر هم گفت آن قدر در لفافه بود

که شعور تیز زنانه من متوجه آن نشد،

این فریاد زدن هآی من و نگفتن های او هم چـنان ادامـه داشت،

لحظه لحظه برای هر دویمـان سخـت گـذشت ،

برای او یک جور سخـت و برای من یک جور دیگر،

سوخـتم و سوخـتم و سوخـتم آن قدر که

خاکسـتر دوست داشـتنش تا به امروز شعله ور مانـد

ومن زیر یک نقاب سـرد که با هر بار دیدنش مزین به لبخنـد میشود

هم چـنان سوخـتم و نگـذاشـتم او آن حقیقت کـذایی را بفهمـد

بدترین حس زندگی دوراهی است،

تمـام بدبختی از شک می آید،

پای شک که به میان می آید تمام نظم و باور و ایمان

به لرزه در میآید و سست میشود،

من با هـر بار بی تفـاوتی اش

به تمآم احساسات ظریف و دوست داشـتنی اش شک کردم

و دوباره با هر لبخـند پر ازعشقش سستی هـا را کنار زدم.

امـروز، هم چـنان با قلبی پراز خـاکسـتر به دوسـت داشتنـش ادامـه خواهـم داد

بی آنکه ذره ای از جـواب هـای متعدد پیچیده ذهـنم را گرفته باشم...!

 

+عصـبانی نوشـت:

چـقـر

غیرقابل شـنـاخـت

غیرقابل انعطاف

هر چـه تو دوسـت داری

برای من فرقی نمیکـند که من درنگـاهـت چگونه باشم

تنهـا میخـواهـم نقـش بازی نکـنم...خودم باشم و خودم

و تو!

آزادانه و راحـت

بدون آنکـه کسی سد راهـت شود

میتوانـی از مـن بُگـذری

شـاید جـایی از چیزی ساده گـذشتـم

امـا بدان من از حـرف هـا هیـچ وقـت سـاده نمیگـذرم...

 

+پاییز و پاییز و پاییز

قـدیم هـا دوستش داشتـم 

چـند سالی میشد که از او

به خـاطر یادآوری نبودنـت

متنفر شده بودم

امـا این روزهـا

بی تفـاوت نگـاهش میکـنم و بدرقه میکنم تمـام ثانیه هایی از عمر محـدودم را 

که صـرف چیـزهـای ضروری و غیر ضروری زندگی میشـود

تمـاشا میکنم تقلا کردنـم را برای رسیـدن به تو و تمـام آرزوهـای شیرینم

تمـاشا میکـنـم 

گـاه خسـته و گـاه پر از امیـد

بـاور کن

بـاور کن،من سخـت برای بدسـت آوردنـت جـان میدهـم...

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٤ ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


Trinal Silence

ثـانیه هـا می دونـد

می دونـد و می دونـد و می دونـد

و تـو را بـر دوشـشـان 

بـا سرعـت از گـذشـته می دزدنـد

تـا گـذشـته ی حیـران را به حـال خود رهـا کنـند

و تـو را

تـویی کـه یک بعـد از وجـود مـن هسـتی

به دسـت آینـده بسپارند

تکـرار میشـود و تکـرار میشـود

این دزدیدن هـا و حیـران مانـدن زمـان هـایی که ثبوت وجـودی نـدارند

زمـان هـایی که هـم حـال اند و هم گـذشـته هم آینـده

زنـدگی

عـشقـی کـه خـداونـد در ثانـیه هـا می دمـد

تا تکـرار شـوند

تـا تـو تکـرار نشـوی

تـا تو مـایه خسـران نشـوی

بازهـم ثانیه هـا

و ثانیه هـا

و ثانیه هـا

می دونـد

می دوند و می دوند و می دونـد

و چـه کسی جز خـدا می داند

کـه کجـا نفـس تنـد ثانیه هـا تاب نمی آورد؟

کـه میـداند؟

کـه کجـا؟در چـه زمـان؟ 

دیگـر سنگینی تـو بر شـانه هـایشان حس نمیشود؟

زمیـن میگـردد

چـه با مـن 

چـه با تـو

چـه بی مـن

چـه بی تو

میگردد و میگردد و میگردد

همـان طور کـه گـشت

3 سـال گـشت و من سه سـال خیره مانـدم

خیره ماندم و سکوت کردم و سکوت کردم و سکـوت

سکوت،این فریاد تهـی،

فریادی کـه هیـچ کس جز خـدا آن را آن طور که باید و شـاید نمی فهمـد

میـدانی من فکر میکنم سکـوت هم مثل دعـاست

آن دعـاهایی را میگویم که نه به زبـان خاص نیاز دارند و نه نیاز به حـالت های خاص

نه نیاز به مقـام هـای آن چـنان دارند و نه وابسته به ثروت اند

وابسته به هیچ نیستـند جز تنهـا عـامل زنده بودن

به هیچ جز به قلب،به روح انسـان،یا شـاید هـم به خود خود خود انسـان

گـاهی تو دعـا میکنی،شـاید لفظش،کلامـش بر خیلی هـا آشکـار باشـد اما معـنایش نه

تنهـا تو و خودت میدانی که معـنای حقیقی آن چیـست

سکوت هم یک دعـاست،دعـایی که گـاهی از ترس نشات میگیرد

گـاهی از عشق،گـاهی از تحیـر،گـاهی از بی حرفـی و گـاهی از پرحرفی

سکـوت هم مثل یک دعـا تنهـا وابسته به خود توسـت

وابسـته به قلب و هر آنچـه کـه تو احسـاس میکنی

مـن مـاندم

و نوشـتم از یک عـالم واژه هـایی که هیچ کس آن طور که باید و شاید آن هـا را نفهمید

نـوشـتم و فریاد زدم سکـوت هـایی که جـایی برای حضور در دنیا نداشـتند

دنیـایی که آدم هـایش

گـاهی خیلی درگیر تر از آن بودند که وقتی برایشان داشته باشند

سکوت هـایی که گوش شنوایی برای گوش داده شدن نداشتـند

نوشـتم و تـو خوانـدی

تـو خـواندی و آن طور که تو دوست داشتی نه آن طور که من میخواسـتم

مرا قضاوت کـردی

خـواندی و برایـم نوشـتی،از دلهـره هایت،از ابهاماتت از سکوت های من

کـه همچون سکوت های خودت،پر بود از پیچیدگی های خاص خودش

تـو خـواندی و بر طبق قضاوت هـایت در کـنارم ماندی

مـاندی و با مـاندنـت انگیزه شـدی برای فریاد سکـوت هـایی که اگر فریاد نمیشـد

جـایش را به یک عالم سنگینی و غم میداد در دنیای من

تو مـاندی و به دنیای من شـادی بخشیدی

و من در دستـانم هیچ نداشـتم جز پیشکش ذره ای از مهربانی خودت 

کـه خالصانه به من بخشـیدی

مـمـنونـم که صادقانه،بی هیچ انتظـاری

دوسـتانه در کنـارم مآنـدی وبه دنیـایم شـادی بخشیـدی

بـرای تمـام بودن هـایت در کنـار من و این تـبار 

متشکـرم دوستِ خوبِ من...


+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٠ ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


تو این بـارون دلتنـگی و تنهـایی، بهـم چیزی بگو بفهمم اینجـایی...

دیگـر نمیـخواهـمـت؛

به همیـن سـادگی؛

به همـان سادگی که مـرا تبعـید کردی...

دیگر نمیخـواهـمت؛

برو؛خودت بمـان و تمـام آن هـایی که بـرایـت سـاده «من» شدنـد...

مـیدانـی رفـیق

رفـیق گفـتنم به تـو

اشتـباه بـود

یـک اشتـباه فاحـش میـان تمـام کثـافـت هـای زندگیـم

زود بـاش

زودبـاش و با آنان که میخواهندت

آنان که برای هر قطره اشکـت تا جـنون می روند و برمیگردند

آنـان کـه تو را میشـنوند

آنـان که تـو را می بینند و فراتـر از دلدادگی من برایت مایه میگذارند

از اینجـا گورت را گـم کن و برو

دیگـر نمیخواهـمت

بـاورش آسـان نیسـت

 امـا مـن دل بـریدم از دلـی که وفـایش از دلـم بریده بود

دلـی که من هـم مثل تمـام آن هـا بـرایش تکـراری شـدم

دلـی کـه راحـت عاشقـانه بر لبـانش می آورد

برای هـر کسـی غیـر من

گـاهی میخـواهـم تو را به دسـت شعـله هـای آتـش بسپـارم

تـا بسوزاند تمـام آن خـرده شیشه هـایی که میـدانم از جـنس تو نیسـت

بسوزانمـت و بعـد

در همـان بـادی که بر سر و صورتـم سیلی میزند تا تنهایی به رخـم بکشـد

بسـپارم و بگویم من تو را دارم

بگـویم تو در کنـار من هسـتی

اگـر او نیسـت تا عشـق به من پیشکش کـند

تو هسـتی

تو میتوانی اندکی جـایش را برایم پر کـنی 

تـا شـاید کـمتر عذاب بکشـم

کمـتر حس کنـم

شـاید کم باشنـد آدم هـایی همچـون من

کـه تنهـایی ذره ذره وجـودشـان را در آغوش میکـشد

تـو!

آهـای تـویی که آسـان از مـن میگـذری!

مگر نگفـتی دوسـتم داری؟

هـان؟

پس کجـاست آن دوسـت داشـتنی که از آن دم میزنی رفیق؟


+دلتنگ نـوشـت:

نمیـدانم تو هـم به یـاد داری یا نـه؟

اولین نگـاه هـایی کـه بین مـان رد و بدل شـد

مـن

با آن ظاهـر گول زننده بچـگانه

و تـو شـاد،مثـل تمـام لحظـه هـایی کـه عاشقانه نگاهـت میکردم میخندیدی

میخـندیدی و من ناراحـت از خـانه ای که نمیـدانسـتم سـال هـا بعد ممکـن است

حسـرت یک روز حضور دوباره ام در آنجـا را بخورم

شـاید آن روزهـا مثـل این روزهـا هجـای آرامش را نمی دانسـتیم

امـا خوب میدانم هر دوی مـا

به دنبال آرامش در کنارهـم بودیم

و شکـل گرفتن یک رابطه به نام رفاقـت

کـه مـدت هـا ،سـالهـا و حـتی شـاید تا لحظه مرگ

در یاد و خاطره و روح و قلب آدمیزاد می ماند

امـروز عـاشقـانه هـایمـان 6 سـاله شـد

6 پاییز که 3 پاییزش بی تو گـذشت

3 زمـستان که بی تـو یخ زدم

نـامه هـایی که جان میدادم برایشـان هم گـم شد

نمیـدانم کجـا؟

اما خوب میدانم تو را هنوز گـم نکرده ام در این وادی وحشـت و تنهـایی

نمیـدانم در  آغوش تکـراری کدامین لحظه ناپدید شـده ای؟

هـنوز هـم آن عکـس سه نفـره

من،تو،عزیزدل با آن آغوش گرم دوست داشـتنی اش

 آن عکسی کـه  عزیزترین و زیباترین عکس زندگیم اسـت

عکسی که با تمام وجـودم خندیدم

آن عکـس هنوزهـم در ذهـنم تکرار میشـود

به من بگـو

آرام بگو تـک سـتاره من

هنوزهـم مـن تک سـتاره آسمـان قلبـت هسـتم؟

 

+بهـانه نوشـت:

کاش می‌دانستی چقدر راه رفتنت را دوست دارم !

آنقدر که جایی دور از چشم تو؛ پشت پنجره‌ مه‌گرفته‌ای می‌نشینم ،

شیشه را به اندازه کف دستم پاک می‌کنم

و جرعه جرعه راه رفتنت را می‌نوشم .

لعنت به رفتنت که قشنگ می روی...

عباس معروفـی

 

+من به هر آنچـه که نمی فهمـش علاقـه ای نـدارم

یا دسـت کـم چیزهـایی که نمیفهمم را دوسـت نـدارم

منظـورم حتماً آن فهـم های عمیق نیسـت

برای دوست داشـتن چیزی باید در یک سطحی هر چند کـم

آنـرا با وجـودم یکرنگ ببینم و دوسـتش بدارم و مهم تر از آن بفهممش 

اشعـار به سـایر زبـان هـا همیشه برایم جـالب بوده و هسـت

این سـایر زبان هـا شـاید بیشـتر به انگلیسی خـتم شـود

یادم نمی آید آهنگی از سایر زبان ها را دوست داشته باشـم

شـاید یک ملودی برایـم جالب شنیدنی یـا خـاطره انگیـز بوده باشـد

امـا آن طور که بگـویم دوسـتش داشـتم نـه نبوده

یک خواننده ترک ناشنـاس برای من، چون تا به حال ندیده بودمش

و یک آهنگ به اسم yabanci

اولین بـار گوش دادمـش؛ زیبا درست مثلBailando ی EnriQue

پیگیری هـای متعدد برای دوبـاره دیدن کلیپ از Sila

خواننده ای که این روزهـا صـدایش را  بی نهـایت دوسـت دارم

غریبگی زبانمـان پیونـدی که در قلبـم گره خورده را پاره نمیکـند

و من هم چـنان با شنیـدن این آهنگ احسـاس آرامش میکـنم

احسـاس بازگو شدن دردی که به قول بابک جهانبخش من

نمیتوانسـتم بخوانمش

و او جـای من و تمام آنهـایی که شبیه من بودند

میخـواند...


+نوشـتن و نوشـتن و نوشـتن

اسـاس درمـان دردهـایی که به غیر از خـدا هیچ کـس آن طور که باید بداند نمیداند

ننوشـتم و به خوبی مرگ را در هر وجـب روحـم حـس کردم

داشـت به زوال کشیده میشد

روحی کـه تنهـا برای مـن نبود

ببخشید،نمیدونم خوب شد یا بد اما میدونم احـساس خالص بود

توام با یکـم عقلانیـت که باعث میشه یه سری جوانب رعایت بشه...

دوستون دارم خیلی زیاد

ممنون از اینکه هستید

از این آرامش حضورتون

پاییزتون مبارک

ثانیه هاتون عسلی

رویا

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱ ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


آخـه عمـری کـه بی تو میگـذره؛چرا ثانـیه هاشو بشمـرم؟!

+دیـدن لحظـه لحظـه مـاندنـت

مـانـدنـی توام با عشـق

مـانـدنـی کـه اسـارات به رخ میکشـد

اسـارت عشـقی که 3 سـاله شـد

مـانـدنـی کـه نـامی دارد به بلنـدای دوسـت داشـتن

به معـنای عـاشقـانه نفـس کشیدن

نـامی به شیرینی عسـل

دیدن ماه هـایی که هر کـدامـشان 3 بــار در آرشیوت خودنمـایی میکـند

و هر کـدامـشان پراز روزهـایی از عـاشقانه هایی است که

تنها من و تو و خدا

آنهـا را آن طور که باید و شـاید می دانیـم

اینهـا همـه یعـنی زندگی

یعـنی خـاطره هـایی کـه دست نخورده تـا ابـد خواهـند مـاند

یعنی بودن تو

بودن مـن

بـودن او

بودنـی عشقـی که هر لحظه از آن دم میزنم

بودنـت یعنی لبخـند

یعنی سـادگی

یعنـی بچـگی

یعنی ناپختـگی

یعـنی آرامـش

مـاه عسـلیا؛

تـو خـودت بهـتر از هر کسی در این جهـان میـدانی چـه قدر دوستت دارم

بـدان هم چـنان عـاشقت خواهـم مـاند

آخـرین شهـریور دو سـالگی مبـارک...

+چرت و پرت نوشـته هـا:

+عـاشقـانه ولی دلتنگ نوشـت:

-دستـبندشو نگا کـن...قرطی..حتمـاً دوست دخـترش بهش کـادو داده!!!

-بعیدم نیسـت!!!!(با خـنده بلنـد)

میخـندم...از تصور دخـتری کـه صورتـش پر از آرایش است و در کـافی شـاپ

روز تولـد یا چـه میدانم سالگـرد و ماهگرد و هفته گرد دوستیـتان

به تو دستـبند هدیه میـدهـد...میخـندم...آن قدر که نفسـم دیگر بالا نمی آید!

تصـور تـو...با آن همـه شـرمی که من از تـو می شنـاسـم...

برای من واقعاً خـنده دار است..!

 

+نـم نوشـته:

شـاید تو نـدانی

امـا من فرق دست راست و چپـم را

از قلبـی شنـاخـتم که هر لحظـه تنها برای تو تپید

من دسـتانم را از انگشـتانی شـناخـتم کـه تنهـا حسـرتـشان

لمـس دسـتانـی؛فرسنگ هـا دور تر از او بود...

 

+رفیق نوشـت:

شـاید ندانـی؛

من تـو را بـارهـا و بـارهـا بخشیـده ام؛

هر بار عـاشقانـه به تو فکـر کرده ام

تمـام زخـم هایم را از یاده برده ام...تمـام تلخـی هـایی که از زبـانـت شنیدم

و با هر واجـش در خود شکسـتم

میـدانی

تقصیر خـودم است

 هیـچ گاه نگـذاشـتم شکسـتنم را ببینی 

نگـذاشـتم اشکـانم را ببینی

نگـذاشتم درد هـایم را لمس کنی مبـادا ناراحـتیم در وجـودت رخـنه کـند

و تو بـا نـدیدن تمـام اینهـا فرامـوش کـردی 

من و تمـام احساساتم را

فـراموش کردی برای هم جـان میـدادیم

بی توقع

فـراموش کردی و نتیجـه اش شـد قضاوت هـای تنـدی که همـه مان درگیرش شده ایم

نتیجـه اش شد سردی و سردی و سردی

بی محلی 

بی تفاوتی 

نتیجـه اش شد ندیدن همدیگر

و آسـان گـذشـتن از هـم...

 

+از من نخواه که آرام باشم

که آتش عصیانم را خاموش کنم

و مهر بر بندم بر دهـانم

تو مـیدانی

هیچ چیـز در دنیـا

مـرا آن قـدر آتشی نمیکـند

و مرا در شعله های خشـم نمی سوزانـد

مگـر دیدن نـام تو بـی هیچ پیشوندی

که بی مهابا بر زبان آورده میشـود

من آن قـدر که بر تو تعصب میبندم

حتـی بر خودم ندارم

غیـرت مردان همیشه زبان زد خاص و عام بوده

اما هیچ کـس نمیـداند

اگـر زنـی

از عمـق وجـودش

برای دفاع از عشقش

به پا خیزد و قیام کنـد

دیگر هیـچ چیز در این عالم پهناور جلودار او نیست...!

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٠ ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()


تو تنهـایی ولـی؛تنهـا نـذارم...

بـا رویای تو بیـدارم همیـشه

     شبـایی رو کـه غرق اضطرابـم

      مـن این قـدر خـواب بد دیدم کـه میخـوام

        دیگـه هیـچ وقـت تو این دنیـا نخوابـم

      ببیـن دنیـای مـن می لـرزه بـی تــــو

          چـه جوری باید از این غـم رهـــــا شم؟

                   *بـــاید پایـان کـابوسـم تو بـاشی

                                         شـاید؛تعبیر رویای تو باشم...*


+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢ ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط Roya  نظرات ()