+چرت و پرت نوشـته هـا:

+میـدانی تمـام سخـتی دنـیا در دوریـت معـنا میگـیرد

دوری از کسی که با او بزرگ شـدی

قد کشیدی و به خودت آمـدی

خودت را شنـاختی تا بشوی مستاق بارز رسیدن به خداشناسی ازخود شناسی

سخـت است زمزمه کردن عـاشقانه هایی که هیچ کس

آن طور که باید و شـاید از آن سر در نمیآورد

و بعـد مواجه شدن با یک عالم نگاه چپ چپ

که تنها هدفشان اثبات اشتباه کردن تو

و تنها تلاششان به راه آوردن عقلی است که عشق هر روز دارد می جودش!

من دائماً ذکر دوست داشـتن گفتم و آنهـا دائماً ذکر تکذیب آن!

سخـت است ببینی،

تمـام عالم تو را مقصـر میدانند و انگ هوس بازی بر وجـودت می زنـند،

انگ میزنند بر چشـمانـت که تحمـل دیدن جمال روی کسی را ندارد!

سخـت است دائماً برایشان توضیح بدهی از عشقـت،

از یک جا به بعد آن قدر خسته میشوی که دیگر هیچ نمیگویی،

سکوت میکنی و میگذاری هر طور که میخواهند قضاوتت کنند،

به تو بگویند احمق،بگویند دیوانه،بگویند هوس باز!

باشـد،برای من

صـدبار هرزه شدن برای تو می ارزد تا هر روز آغوش باز کردن برای یک نفرجدید!

بگـذار بگویند،

من که میدانم،

تو که میدانی،

بالاتر از همه خدا که میداند که این طور نیست!

×بگـذار  من در ذهـن مردم این شهـر هرزه بمـانم...!×

 

+گـاهی بـایـد بی دلیـل

یقـه یک سری از آدمـهـا را بگـیری

و بـرای مـدتی از زندگی ات بیرونشـان کـنی

بیـرونشـان کـنی و بعـد آسـوده

از اینکـه دیگر هیـچ ذره بینی مشـتاقانه تو را نمی پایـد

نفـس بکشی و برای چـند لحظه در خودت آرام بمیری...

 

+تـردید نوشـت:

نمیـدانم در کدام علم و عالم بود کـه میگفـتند هیچ چیز از بین نمیـرود

من فکر کـردم و فکر کردم

درست میگفتـند حتی باوجود اصطحکاک فراوان

 به طور مطلق هیچ چیز ناپدید نمیگشـت

یا خودش می ماند یا اثری از وجودش

من محبت کردم،عاشقانه دوست داشـتم،عاشقانه جـان دادم

امـا نـه تنهـا علاقه ای نمـاند که حـتی صمیمت یک بار فشردن  دستـانم

هزاران بار کمـتر از کوچکـترین توجـه من به او بود

به او توجـه کردم،شاید پنهـان،شاید در سکوت اما خودم بهـتر از هر کس

فهمیدمآن جمله طلایی مرادبیگ  عزیزم را

که اگر رفیق خوب میخواهی خودت باید رفیق خوب باشی

از نظر خودم خوب بودم،شاید نه عالی اما تمام تلاشم را برای عالی بودن کردم،

برای باب دلش بودن کردم و بعد تنها توصیه او به من شد که

همیشه خودت بمـان،خودت را وقف هیچ کس و هیچ چیز نکن!

و من خیره در چشـمانش بدون درآمدن یک واج از دهـانم

با چشـمانم

به او گفـتم من خیلی وقت است قسمـتی از وجـودم را وقف تو کرده ام...!

گفـتم و گفـتم و گفـتم هزاران بار فریاد زدم،

با سکوتم،با رفـتار هـای سردم،با عکس العمل های آتشینم، با در آغوش کشیدنش،

من بارها و بارها گفتم و او هیچ نگفـت،

هیچ نگفـت یا اگـر هم گفت آن قدر در لفافه بود

که شعور تیز زنانه من متوجه آن نشد،

این فریاد زدن هآی من و نگفتن های او هم چـنان ادامـه داشت،

لحظه لحظه برای هر دویمـان سخـت گـذشت ،

برای او یک جور سخـت و برای من یک جور دیگر،

سوخـتم و سوخـتم و سوخـتم آن قدر که

خاکسـتر دوست داشـتنش تا به امروز شعله ور مانـد

ومن زیر یک نقاب سـرد که با هر بار دیدنش مزین به لبخنـد میشود

هم چـنان سوخـتم و نگـذاشـتم او آن حقیقت کـذایی را بفهمـد

بدترین حس زندگی دوراهی است،

تمـام بدبختی از شک می آید،

پای شک که به میان می آید تمام نظم و باور و ایمان

به لرزه در میآید و سست میشود،

من با هـر بار بی تفـاوتی اش

به تمآم احساسات ظریف و دوست داشـتنی اش شک کردم

و دوباره با هر لبخـند پر ازعشقش سستی هـا را کنار زدم.

امـروز، هم چـنان با قلبی پراز خـاکسـتر به دوسـت داشتنـش ادامـه خواهـم داد

بی آنکه ذره ای از جـواب هـای متعدد پیچیده ذهـنم را گرفته باشم...!

 

+عصـبانی نوشـت:

چـقـر

غیرقابل شـنـاخـت

غیرقابل انعطاف

هر چـه تو دوسـت داری

برای من فرقی نمیکـند که من درنگـاهـت چگونه باشم

تنهـا میخـواهـم نقـش بازی نکـنم...خودم باشم و خودم

و تو!

آزادانه و راحـت

بدون آنکـه کسی سد راهـت شود

میتوانـی از مـن بُگـذری

شـاید جـایی از چیزی ساده گـذشتـم

امـا بدان من از حـرف هـا هیـچ وقـت سـاده نمیگـذرم...

 

+پاییز و پاییز و پاییز

قـدیم هـا دوستش داشتـم 

چـند سالی میشد که از او

به خـاطر یادآوری نبودنـت

متنفر شده بودم

امـا این روزهـا

بی تفـاوت نگـاهش میکـنم و بدرقه میکنم تمـام ثانیه هایی از عمر محـدودم را 

که صـرف چیـزهـای ضروری و غیر ضروری زندگی میشـود

تمـاشا میکنم تقلا کردنـم را برای رسیـدن به تو و تمـام آرزوهـای شیرینم

تمـاشا میکـنـم 

گـاه خسـته و گـاه پر از امیـد

بـاور کن

بـاور کن،من سخـت برای بدسـت آوردنـت جـان میدهـم...





تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٤ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

ثـانیه هـا می دونـد

می دونـد و می دونـد و می دونـد

و تـو را بـر دوشـشـان 

بـا سرعـت از گـذشـته می دزدنـد

تـا گـذشـته ی حیـران را به حـال خود رهـا کنـند

و تـو را

تـویی کـه یک بعـد از وجـود مـن هسـتی

به دسـت آینـده بسپارند

تکـرار میشـود و تکـرار میشـود

این دزدیدن هـا و حیـران مانـدن زمـان هـایی که ثبوت وجـودی نـدارند

زمـان هـایی که هـم حـال اند و هم گـذشـته هم آینـده

زنـدگی

عـشقـی کـه خـداونـد در ثانـیه هـا می دمـد

تا تکـرار شـوند

تـا تـو تکـرار نشـوی

تـا تو مـایه خسـران نشـوی

بازهـم ثانیه هـا

و ثانیه هـا

و ثانیه هـا

می دونـد

می دوند و می دوند و می دونـد

و چـه کسی جز خـدا می داند

کـه کجـا نفـس تنـد ثانیه هـا تاب نمی آورد؟

کـه میـداند؟

کـه کجـا؟در چـه زمـان؟ 

دیگـر سنگینی تـو بر شـانه هـایشان حس نمیشود؟

زمیـن میگـردد

چـه با مـن 

چـه با تـو

چـه بی مـن

چـه بی تو

میگردد و میگردد و میگردد

همـان طور کـه گـشت

3 سـال گـشت و من سه سـال خیره مانـدم

خیره ماندم و سکوت کردم و سکوت کردم و سکـوت

سکوت،این فریاد تهـی،

فریادی کـه هیـچ کس جز خـدا آن را آن طور که باید و شـاید نمی فهمـد

میـدانی من فکر میکنم سکـوت هم مثل دعـاست

آن دعـاهایی را میگویم که نه به زبـان خاص نیاز دارند و نه نیاز به حـالت های خاص

نه نیاز به مقـام هـای آن چـنان دارند و نه وابسته به ثروت اند

وابسته به هیچ نیستـند جز تنهـا عـامل زنده بودن

به هیچ جز به قلب،به روح انسـان،یا شـاید هـم به خود خود خود انسـان

گـاهی تو دعـا میکنی،شـاید لفظش،کلامـش بر خیلی هـا آشکـار باشـد اما معـنایش نه

تنهـا تو و خودت میدانی که معـنای حقیقی آن چیـست

سکوت هم یک دعـاست،دعـایی که گـاهی از ترس نشات میگیرد

گـاهی از عشق،گـاهی از تحیـر،گـاهی از بی حرفـی و گـاهی از پرحرفی

سکـوت هم مثل یک دعـا تنهـا وابسته به خود توسـت

وابسـته به قلب و هر آنچـه کـه تو احسـاس میکنی

مـن مـاندم

و نوشـتم از یک عـالم واژه هـایی که هیچ کس آن طور که باید و شاید آن هـا را نفهمید

نـوشـتم و فریاد زدم سکـوت هـایی که جـایی برای حضور در دنیا نداشـتند

دنیـایی که آدم هـایش

گـاهی خیلی درگیر تر از آن بودند که وقتی برایشان داشته باشند

سکوت هـایی که گوش شنوایی برای گوش داده شدن نداشتـند

نوشـتم و تـو خوانـدی

تـو خـواندی و آن طور که تو دوست داشتی نه آن طور که من میخواسـتم

مرا قضاوت کـردی

خـواندی و برایـم نوشـتی،از دلهـره هایت،از ابهاماتت از سکوت های من

کـه همچون سکوت های خودت،پر بود از پیچیدگی های خاص خودش

تـو خـواندی و بر طبق قضاوت هـایت در کـنارم ماندی

مـاندی و با مـاندنـت انگیزه شـدی برای فریاد سکـوت هـایی که اگر فریاد نمیشـد

جـایش را به یک عالم سنگینی و غم میداد در دنیای من

تو مـاندی و به دنیای من شـادی بخشیدی

و من در دستـانم هیچ نداشـتم جز پیشکش ذره ای از مهربانی خودت 

کـه خالصانه به من بخشـیدی

مـمـنونـم که صادقانه،بی هیچ انتظـاری

دوسـتانه در کنـارم مآنـدی وبه دنیـایم شـادی بخشیـدی

بـرای تمـام بودن هـایت در کنـار من و این تـبار 

متشکـرم دوستِ خوبِ من...






تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٠ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

دیگـر نمیـخواهـمـت؛

به همیـن سـادگی؛

به همـان سادگی که مـرا تبعـید کردی...

دیگر نمیخـواهـمت؛

برو؛خودت بمـان و تمـام آن هـایی که بـرایـت سـاده «من» شدنـد...

مـیدانـی رفـیق

رفـیق گفـتنم به تـو

اشتـباه بـود

یـک اشتـباه فاحـش میـان تمـام کثـافـت هـای زندگیـم

زود بـاش

زودبـاش و با آنان که میخواهندت

آنان که برای هر قطره اشکـت تا جـنون می روند و برمیگردند

آنـان کـه تو را میشـنوند

آنـان که تـو را می بینند و فراتـر از دلدادگی من برایت مایه میگذارند

از اینجـا گورت را گـم کن و برو

دیگـر نمیخواهـمت

بـاورش آسـان نیسـت

 امـا مـن دل بـریدم از دلـی که وفـایش از دلـم بریده بود

دلـی که من هـم مثل تمـام آن هـا بـرایش تکـراری شـدم

دلـی کـه راحـت عاشقـانه بر لبـانش می آورد

برای هـر کسـی غیـر من

گـاهی میخـواهـم تو را به دسـت شعـله هـای آتـش بسپـارم

تـا بسوزاند تمـام آن خـرده شیشه هـایی که میـدانم از جـنس تو نیسـت

بسوزانمـت و بعـد

در همـان بـادی که بر سر و صورتـم سیلی میزند تا تنهایی به رخـم بکشـد

بسـپارم و بگویم من تو را دارم

بگـویم تو در کنـار من هسـتی

اگـر او نیسـت تا عشـق به من پیشکش کـند

تو هسـتی

تو میتوانی اندکی جـایش را برایم پر کـنی 

تـا شـاید کـمتر عذاب بکشـم

کمـتر حس کنـم

شـاید کم باشنـد آدم هـایی همچـون من

کـه تنهـایی ذره ذره وجـودشـان را در آغوش میکـشد

تـو!

آهـای تـویی که آسـان از مـن میگـذری!

مگر نگفـتی دوسـتم داری؟

هـان؟

پس کجـاست آن دوسـت داشـتنی که از آن دم میزنی رفیق؟


+دلتنگ نـوشـت:

نمیـدانم تو هـم به یـاد داری یا نـه؟

اولین نگـاه هـایی کـه بین مـان رد و بدل شـد

مـن

با آن ظاهـر گول زننده بچـگانه

و تـو شـاد،مثـل تمـام لحظـه هـایی کـه عاشقانه نگاهـت میکردم میخندیدی

میخـندیدی و من ناراحـت از خـانه ای که نمیـدانسـتم سـال هـا بعد ممکـن است

حسـرت یک روز حضور دوباره ام در آنجـا را بخورم

شـاید آن روزهـا مثـل این روزهـا هجـای آرامش را نمی دانسـتیم

امـا خوب میدانم هر دوی مـا

به دنبال آرامش در کنارهـم بودیم

و شکـل گرفتن یک رابطه به نام رفاقـت

کـه مـدت هـا ،سـالهـا و حـتی شـاید تا لحظه مرگ

در یاد و خاطره و روح و قلب آدمیزاد می ماند

امـروز عـاشقـانه هـایمـان 6 سـاله شـد

6 پاییز که 3 پاییزش بی تو گـذشت

3 زمـستان که بی تـو یخ زدم

نـامه هـایی که جان میدادم برایشـان هم گـم شد

نمیـدانم کجـا؟

اما خوب میدانم تو را هنوز گـم نکرده ام در این وادی وحشـت و تنهـایی

نمیـدانم در  آغوش تکـراری کدامین لحظه ناپدید شـده ای؟

هـنوز هـم آن عکـس سه نفـره

من،تو،عزیزدل با آن آغوش گرم دوست داشـتنی اش

 آن عکسی کـه  عزیزترین و زیباترین عکس زندگیم اسـت

عکسی که با تمام وجـودم خندیدم

آن عکـس هنوزهـم در ذهـنم تکرار میشـود

به من بگـو

آرام بگو تـک سـتاره من

هنوزهـم مـن تک سـتاره آسمـان قلبـت هسـتم؟

 

+بهـانه نوشـت:

کاش می‌دانستی چقدر راه رفتنت را دوست دارم !

آنقدر که جایی دور از چشم تو؛ پشت پنجره‌ مه‌گرفته‌ای می‌نشینم ،

شیشه را به اندازه کف دستم پاک می‌کنم

و جرعه جرعه راه رفتنت را می‌نوشم .

لعنت به رفتنت که قشنگ می روی...

عباس معروفـی

 

+من به هر آنچـه که نمی فهمـش علاقـه ای نـدارم

یا دسـت کـم چیزهـایی که نمیفهمم را دوسـت نـدارم

منظـورم حتماً آن فهـم های عمیق نیسـت

برای دوست داشـتن چیزی باید در یک سطحی هر چند کـم

آنـرا با وجـودم یکرنگ ببینم و دوسـتش بدارم و مهم تر از آن بفهممش 

اشعـار به سـایر زبـان هـا همیشه برایم جـالب بوده و هسـت

این سـایر زبان هـا شـاید بیشـتر به انگلیسی خـتم شـود

یادم نمی آید آهنگی از سایر زبان ها را دوست داشته باشـم

شـاید یک ملودی برایـم جالب شنیدنی یـا خـاطره انگیـز بوده باشـد

امـا آن طور که بگـویم دوسـتش داشـتم نـه نبوده

یک خواننده ترک ناشنـاس برای من، چون تا به حال ندیده بودمش

و یک آهنگ به اسم yabanci

اولین بـار گوش دادمـش؛ زیبا درست مثلBailando ی EnriQue

پیگیری هـای متعدد برای دوبـاره دیدن کلیپ از Sila

خواننده ای که این روزهـا صـدایش را  بی نهـایت دوسـت دارم

غریبگی زبانمـان پیونـدی که در قلبـم گره خورده را پاره نمیکـند

و من هم چـنان با شنیـدن این آهنگ احسـاس آرامش میکـنم

احسـاس بازگو شدن دردی که به قول بابک جهانبخش من

نمیتوانسـتم بخوانمش

و او جـای من و تمام آنهـایی که شبیه من بودند

میخـواند...


+نوشـتن و نوشـتن و نوشـتن

اسـاس درمـان دردهـایی که به غیر از خـدا هیچ کـس آن طور که باید بداند نمیداند

ننوشـتم و به خوبی مرگ را در هر وجـب روحـم حـس کردم

داشـت به زوال کشیده میشد

روحی کـه تنهـا برای مـن نبود

ببخشید،نمیدونم خوب شد یا بد اما میدونم احـساس خالص بود

توام با یکـم عقلانیـت که باعث میشه یه سری جوانب رعایت بشه...

دوستون دارم خیلی زیاد

ممنون از اینکه هستید

از این آرامش حضورتون

پاییزتون مبارک

ثانیه هاتون عسلی

رویا





تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

+دیـدن لحظـه لحظـه مـاندنـت

مـانـدنـی توام با عشـق

مـانـدنـی کـه اسـارات به رخ میکشـد

اسـارت عشـقی که 3 سـاله شـد

مـانـدنـی کـه نـامی دارد به بلنـدای دوسـت داشـتن

به معـنای عـاشقـانه نفـس کشیدن

نـامی به شیرینی عسـل

دیدن ماه هـایی که هر کـدامـشان 3 بــار در آرشیوت خودنمـایی میکـند

و هر کـدامـشان پراز روزهـایی از عـاشقانه هایی است که

تنها من و تو و خدا

آنهـا را آن طور که باید و شـاید می دانیـم

اینهـا همـه یعـنی زندگی

یعـنی خـاطره هـایی کـه دست نخورده تـا ابـد خواهـند مـاند

یعنی بودن تو

بودن مـن

بـودن او

بودنـی عشقـی که هر لحظه از آن دم میزنم

بودنـت یعنی لبخـند

یعنی سـادگی

یعنـی بچـگی

یعنی ناپختـگی

یعـنی آرامـش

مـاه عسـلیا؛

تـو خـودت بهـتر از هر کسی در این جهـان میـدانی چـه قدر دوستت دارم

بـدان هم چـنان عـاشقت خواهـم مـاند

آخـرین شهـریور دو سـالگی مبـارک...

+چرت و پرت نوشـته هـا:

+عـاشقـانه ولی دلتنگ نوشـت:

-دستـبندشو نگا کـن...قرطی..حتمـاً دوست دخـترش بهش کـادو داده!!!

-بعیدم نیسـت!!!!(با خـنده بلنـد)

میخـندم...از تصور دخـتری کـه صورتـش پر از آرایش است و در کـافی شـاپ

روز تولـد یا چـه میدانم سالگـرد و ماهگرد و هفته گرد دوستیـتان

به تو دستـبند هدیه میـدهـد...میخـندم...آن قدر که نفسـم دیگر بالا نمی آید!

تصـور تـو...با آن همـه شـرمی که من از تـو می شنـاسـم...

برای من واقعاً خـنده دار است..!

 

+نـم نوشـته:

شـاید تو نـدانی

امـا من فرق دست راست و چپـم را

از قلبـی شنـاخـتم که هر لحظـه تنها برای تو تپید

من دسـتانم را از انگشـتانی شـناخـتم کـه تنهـا حسـرتـشان

لمـس دسـتانـی؛فرسنگ هـا دور تر از او بود...

 

+رفیق نوشـت:

شـاید ندانـی؛

من تـو را بـارهـا و بـارهـا بخشیـده ام؛

هر بار عـاشقانـه به تو فکـر کرده ام

تمـام زخـم هایم را از یاده برده ام...تمـام تلخـی هـایی که از زبـانـت شنیدم

و با هر واجـش در خود شکسـتم

میـدانی

تقصیر خـودم است

 هیـچ گاه نگـذاشـتم شکسـتنم را ببینی 

نگـذاشـتم اشکـانم را ببینی

نگـذاشتم درد هـایم را لمس کنی مبـادا ناراحـتیم در وجـودت رخـنه کـند

و تو بـا نـدیدن تمـام اینهـا فرامـوش کـردی 

من و تمـام احساساتم را

فـراموش کردی برای هم جـان میـدادیم

بی توقع

فـراموش کردی و نتیجـه اش شـد قضاوت هـای تنـدی که همـه مان درگیرش شده ایم

نتیجـه اش شد سردی و سردی و سردی

بی محلی 

بی تفاوتی 

نتیجـه اش شد ندیدن همدیگر

و آسـان گـذشـتن از هـم...

 

+از من نخواه که آرام باشم

که آتش عصیانم را خاموش کنم

و مهر بر بندم بر دهـانم

تو مـیدانی

هیچ چیـز در دنیـا

مـرا آن قـدر آتشی نمیکـند

و مرا در شعله های خشـم نمی سوزانـد

مگـر دیدن نـام تو بـی هیچ پیشوندی

که بی مهابا بر زبان آورده میشـود

من آن قـدر که بر تو تعصب میبندم

حتـی بر خودم ندارم

غیـرت مردان همیشه زبان زد خاص و عام بوده

اما هیچ کـس نمیـداند

اگـر زنـی

از عمـق وجـودش

برای دفاع از عشقش

به پا خیزد و قیام کنـد

دیگر هیـچ چیز در این عالم پهناور جلودار او نیست...!

 





تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٠ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

بـا رویای تو بیـدارم همیـشه

     شبـایی رو کـه غرق اضطرابـم

      مـن این قـدر خـواب بد دیدم کـه میخـوام

        دیگـه هیـچ وقـت تو این دنیـا نخوابـم

      ببیـن دنیـای مـن می لـرزه بـی تــــو

          چـه جوری باید از این غـم رهـــــا شم؟

                   *بـــاید پایـان کـابوسـم تو بـاشی

                                         شـاید؛تعبیر رویای تو باشم...*






تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

31 شـب و روز

با تمـام ثانیه هـای عاشقـی

بـا هـم نفـس کشیـدیم

ماه عسلیا؛

*لمـس حضور داشـتنی دوباره ات*

مبـارک...





تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱٠ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

دیـوار هـای مغـزم را

درسـت برعکـس در و دیـوار قلبـم

عـاری از هـر تصـویـر و قـاب عکـس

عـاری از هـر رنگ و یاد و خـاطـره

سفـید رنـگ زده ام

در و دیوار هایش پراسـت از هیـچ

تهـی است 

یـک عـالم واژه

رقصـان بر تـارهـای طنیده افکـار

آغشـته به سکـوت

زنجـیر وار 

در انـتظارند

تـا دست در دست هـم

فریـاد شـوند

تـا بلکـه؛

شـاید

به ارمغان آورند

میراثی را 

از جـنس آرامـش...

+مـاه عسـل نوشـت:

حرف هـای خانم ژیلا بـرایم آن قدر قابـل درک بود

کـه احساس کردم اگر گذشته پیشینی بوده باشد

من قطعـاً یک بار به اعمـاق چـاه افتـاده ام

یـک جـای حرفش را آن قدر دوسـت داشـتم

کـه گفت 1 روز برای شما یک روز است

برای من 24 ساعت بود

که هر 24 ساعـتش 60 دقیقه و هر دقیقه اش 60 ثانیه

و من در اعماق آن چاه زندگی کردم...

ماه عسـل عزیزم

امسـال؛تنها به تو چشـم دوخـتم...

نمیـدانم واقعاً من بزرگتر شده ام

یا این بزرگی تنها باوری حقنه شده از سوی توست...

بی بـرداشـت نگـاهت کردم...و چـنان گـذشته هم چـنان عـاشقـانه 

به قـابی چشم دوخـتم که دیـن این روزهـایم را

بیشـتر از آب و اجدادم به او مدیون هسـتم...

پـا به پـایت نفس کشیـدم...کـم نبودند لحـظاتی که چشـمانم پر شـد

از بی آرزو بودن رضا..از دست های مردانه اش

از دیدن سلامـتی یاران دیرینه ات

از عـشق سولمـاز و احسـانی کـه بدجور آوازه اش در شهـر پیچید

و من آن شب با لبخندی که از عمـق وجـودم بود

آن لبخـندی که مـدت ها در من مرده بود

اشـک ریخـتم...

گـریه های مـن متفاوت است

هر وقت درد هایم زیاد میشود تعـداد قطرات اشکـم کم میشوند و وزنشان سنگین

 و من آن شب سنگین اشک ریخـتم...سنگین تر از شنیدن بـرگرد فرزاد فرزین...

 

+نمیـدانم کـدامشـان تیـز تـر است

قـداره زهراگین حرف های تو؛

یا آن شمشیر ابن ملجـم

کـه عـلی را در آن محـراب رستگـار کرد؟

حرف های تو 

هرگـز مـرا رستگـار نخواهند کرد

مـن با هر سیلی واژگان تو از وهـمی بیرون کشـیده میشوم

کـه مـدت ها در باتلاقش غـوطه می خوردم

و هـر ثـانیه تنهـا به ایـن می اندیشـم

که در ایـن دنیای خیلی بزرگ

گـاهی آدم هـا

دلشـان زیـادی کـوچـک میشـود

آن قـدر که بـاور عشـق بـرایم محـال میشـود...

 

+مـن..

هم چنان خیـره...

بـا تمـام وجـود...فکر میکنم

آیا تزلزل تو

مانع دوست داشـتن من میشود؟!

انگشـت شمـار بودند روزهایی که آرزو کردم

ای کـاش هیچ وقت تو را نمی شناختـم

میـدانی...نمیدانم از خامی توست

یا از درس گرفتن بیش از حد من از مشکلات روزگار

تو هیچ گاه نفهمیدی که من تو را خالصانه دوست داشـتم...

و سنگین ترین ضربه به من آن لحظه ای بود که تو در گوشم زمزمه کردی

کـه هیچ گاه عشق مرا باور نکردی...

کـاش برایم آن قدر مهم نبودی که زانوهایم سست شونـد از شنیدن حرف هایت

و برای سرگرم کردن خودم به ثانیه ها چنگ بزنم

به گل های باغچـه آب بدهـم و بعد

خیره, از همان اشک های سنگینی که گفتم را بریزم

کـاش آن قدر رفیق نمی دانسـتمـت...کـاش آن قدر به تو اعتماد نداشـتم

کـاش آن قدر رویت حساب باز نمیکردم...میـدانی

کـاش تـو

این قـدر زود مـرا پای چوبه دار نمی بردی...

+ آهنگ نوشـت:

Flash را از نگین میگیرم...یک فولـدر جـدید به نام speak now

بازش میکـنم...Taylor swift

آلبومی که Ours هم یکی از ترک هـای آن است

به آهنگ ها نگاه میکنم....Last kiss

کلیک میکـنم...با شنیدنش آخـرین سکـانس های twilight

از جلوی چشـمانم عبور میکند

آنجـا که Bella خاطراتـ عشقـش را با Edward دوره میکـند

Last kiss میشود ترک مورد علاقه این روزهـآ...

تا شـاید مرحـمی شـود

بر آخـرین زخـم بوسه ات کـه مـدت هـا میگـذرد از گـذشتنش...

 

+ یـک آهنگ فوق العاده دوسـت داشـتنی

کـه برای داشـتنش در آرشیو موزیک های عزیزم کلی دویدم...

کلی سایت و وبلاگ زیر و رو کردم و آخر هم بهش رسیدم..

درسته کـه کیفیت دانلودش اون قدرا هم فوق العاده نیست

اما فکر میکنم خودش اون قدر دوست داشتنی باشه که همـه ی این کمبودا رو کاور کنه

مـال خیلی وقت پیش...با شعـر دلنشین..موسیقی فوق العادش منو عاشق خودش کرد

گفتم با شمـا شریک شم...خدا رو چـه دیدین شاید شما هم دنبالش میگشتین...

http://s5.picofile.com/file/8130474600/Rooze_Hasrat_2.mp3.html

 

+سـلـام...طاعات, روزه و نمازتون قبول

ببخـشید دیـر شـد...اگـه یه قسمـتایی گنـگ شد...غیرقابل درک شد...

درگیر بودم و هسـتم...درگیر یـک سکـوت که امروز بالاخره شکسـته شد...

اما هم چنان قسمـت اعظمی از افکـار مـونده...تل انبار شده...و من خواسته 

و برخی اوقات نـاخواسـته ازش حرفی نمیزنم شـاید حـل شد این سوتفاهـم مزخرف

دوسـتتون دارم..ما رو از دعـای خیرتـون این روزآ و شب هـا بی نصیب نذارین

ثانیه هاتون عسلی

رویا





تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢٥ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

 

+یـک مـاه دیگـر

و لمـس سـاده اما دوستـ داشـتنی آغـوشـت

*ماه عسلیا یک ماه دوباره بودنت مبارک*

 

 

 

من و تـو

همـچـون جسـم و سـایه در هم پیچیده ایم

تو جسـمی بیکـران

کـه ذره ذره وجـود مـن وابسـته به توسـت

من در بیکـرانی تو مـدت هاسـت گم گشـته ام

و از ترس زخـم ها و رنج های روزگـار در پناه سینـه ستبرت پناه گرفته ام

تو

ذره ذره وجـود مـرا آن طوری بنـا کردی که دوست میداشتی

و من بنـده وار

آرام آرام تبدیل شدم به بخشی از وجـود تو

بخشی آرمانی و رویایی

همـانی که تو میخواسـتی

و من همـچـنان سـایه وار به زندگی ایی ادامـه خواهـم داد

کـه تنها تو را می طلبـد برای نهـایت خوش بختی...

 

+تو

حس آرامـش درگیر هر آوای کـلآمـت

شـب

یـک مـاه

و یـک عطـر کـه  بـا هـر نفسـم

تمام سـرم را پر میکـند از رویای شیرین بودنـت

تسبیـح آبی رنـگ

آرام از میـان انگشـتانم میگـذرد

و طلب میکـند آرامـشـت را

سـلامـتی اتـ را

خوشحـالی و خوشبخـتی اتــــ را

کـه هر چـه تو داشتـه باشی

میشـود سرمـایه زندگی و حیات مـن

میشـود دلیل من برای بودنـ

چشـم روی هم میگـذارم

با اضطراب

شاید حسـودی کنند و بگیرند عقربه های ساعـت تو را از من

کـابوس پی در پـی

عـذاب

نیم خیز شدنـ و بـا عجله به دنبال ساعـت گشـتن

آری بازهـم از میـان بازوانم فرار کـردی

تمام دری بری های دنیا را به خودم نثار میکنم

میخواهـم از پنجـره اتاق خودم را بیاندازم پایین

چـرا گـذاشتـم آن کـابوس لعنتی تو را از دستـم بربایـد

اونـی که عـاشقـت بود تنهـا نفس نفس زد

اونـی که هر کسی رو غیر از تو سـاده پس زد

یک تصویر

از چشـمـانـت که پر است از آرامـش حـل شده

اونی که خـاطراتت هر لحظه رو به روشه

مـوهـایت

تمام اجـزای صورتـت

آغـوش گرمی که هرمش را هیچ کس نتوانست حس کنـد جز من

دیدآر اتفاقیت یک عمـره آرزوشه

میخواهـم خودم را قانع کنم اما نمیشود

همین که این را میشنوم اشک تمـام صورتم را میپوشاند

خیس خیس خیس

بـذار حس کنم امشبو با مـنی...

امیر فرجام میخوانـد و من پا به پایش اشک میریزم

ترس از کـابوسی که میتواند مرا درگیر کند

وادارم میکـند به خوابـ

میخوابـم و صبـح

خیره به عکسـت...!

+ این نوشـته مربوطه به کتاب خانه پریان

کـه به نظر من کتاب فوق العاده دوست داشتنی ایی

مطلبای قشنگ زیادی داشت اما این مطلب رو نوشـتم

به خـاطر اینکه قسمتی از باورای منه

امیدوارم شماهم دوستش داشته باشین

عدد دو عدد شیطانه

همه مظاهر این جهان براساس عدد دو به وجود آمده..

حالا هر دویی که یک بشود یعنی به توحید رسیده

به خداوند رسیده چون

همه ی این دوهای ظاهری در باطن عدد یک هستند...

فقط یک عدد حقیقیه  همه اعداد دیگر ظاهری و غیرحقیقی اند

زن و مرد هم دو هستند این دو دویی است که باید یک بشود

از این جاست که عشق انسان به انسان به وجود می اید

 در اثر عشق عاشق و معشوق ان قدر به هم جذب میشوند

و درهم گره میخورند که در نهایت یکی میشوند دیگردوئیتی در کار نیست


+زودقضـاوت نـوشـت:

میـدانـی 

شـاید تمـام سهـم مـن از گـردش این روزگـار

و هر شمـعی که در گردشش خـاموش میکـنم

تجـربه هـایی باشـد

کـه او بـا دسـت هـایش به مـن پیشکش میکـند

ولـی ایـن را هـم بـدان کـه من یـک انسـانم

کـه گاهـی برای تبرئه خـود

برای خـالی کردن تمام دق و دلی اش از زمـین و زمـان

دلـش میخواهــد کـه زود قضـاوت کنـد

بر سـرت در خیالـش داد بزنـد 

فریـاد راه بیاندازه و  کـلی قیـل و قـال راه بیانـدازد

تـا بلکـه شـایـد کمـی آرام شود

تا همـین دیـروز نـاراحـت نفـس میکشیدم

نمیـدانم به خـاطر نبـود تو بود

یا به دلیل حس تنـهایی همیشگی ام که گاه گـداری عود میکـند

غر غرانه هر سـاعـت

یا شـاید هـم هر بار که به یـادت می افتـادم

درسـت مثـل دخـتربچـه ای که از نخریدن اسباب بازی مورد علاقه اش توسط مادرش 

ناراحـت است

اخـم میکردم

و به تو بد و بیراه میگفـتم

کـه چرا اولـاً مـن را وابسته خود کردی

و بعـد آن طوری مرا ...

-فرامـوش؟

آری آن طوری مرا فراموش کردی...

در ذهـنم برایت دادگاه تشکیل میدادم و غر میزدم و غر

تا اینکـه مثل همیشه تو آمـدی

و این بار نوبت من بود که خجـالـت زده سکـوت کنم

و به انتـظار افکـار عجیب و غریبـت بنشینم...!

 

+ یکی از عـادت های همیشگـی کـه خوب و بـدش را نمیدانم در هر تابسـتان

تکـرار و مـرور رمـان ها

و کـتاب ها و هر آنچـه در ویتـرین کوچـک ولی پرعمـق کتابخانه است

و این تکرار امسال

بـازهم مثـل همیشـه از دالان بهـشت شروع شـد

و نمیـدانم آیا به زنجـیره پنـدارگـن و هـری پاتـر خواهـد رسید یا نـه

اما یک چیز را به خوبی میـدانم 

این روزهـا سخـت به دنبال سکـوت

فکـر

و کـتاب هسـتم

مثلـثی کـه همیـشه مهـم ترین تصمـیم هـای زندگیـم

طی آنهـا اتفاق افتاده است... 

 

+دودل نوشـت:

تـازگـی هـا تحـمل برخـی آدم هـا برایم بسیـار دشـوار شده

تحمـل آدم هـایی که وجـودشون پره از رنگ و ریـا

آدم های متملق چـاپلوس کـه سعی دارن توانایی های کمـرنگ خودشون رو

بـه حـد زیادی به رخ طرف مقابل بکشن و بعـد هم

از اینکـه از بقیه سرترن و بهـتر

لبخـند کریهی تمـام صورتـشونو بپوشونه و با تمـوم وجـودشون به خودشون افتخـار کنن

آدم هـایی کـه مهم ترین و خـاص ترین و بزرگ ترین دغدغه زندگیشون

میشه سرک کشیدن تو زندگی مردم

و فکر کردن به اینکـه چـه طور به بقیه کنایه بزنن و تو فکر پوچ خودشون

کـاپ قهـرمانی زندگیو از آن خودشون بکنن

جـدیداً از این جـور آدم هـا متنفـر شده ام...!

 

+تقریباً چیزی نزدیک به یک ماه میگـذشت از ننوشـتم

به علت درگیری های متفاوت و جور و واجور و سفر و امتحانا و غیره و غیره

و در این چـند روز اخیر بـه دلیل احسـاسی کاملاً منطقی کـه نمیخواسـتم بنویسم

ننوشـتم

از عـادت های خوب یا بدم اینه کـه هیچ وقت خودم رو مجبور به نوشـتن نمیکنم

هیچ وقت یادم نمیاد به خودم فشار آورده باشم برای نوشـتن

و خودم رو لای منگنه گذاشته باشم برای نوشتـن چـند سطر

اما امـروز

با معـده ای کـه در حـال ضعفه

با زبونی که روزه اسـت

نوشـتم...چون میخواسـتم که بنویسم

بازم مثل همیشه ببخشید اگـه بد شد

اگـه سرتون درد گرفت یا خوشتون نیومـد

دوسـتتون دارم خیلی زیاد دوسـتای گـلم

پیشـاپیش ماهـتون عسـل

رویا





تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱٧ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

+دل نوشتـه نوشـت:

من هیچ نداشـتم

امـا او مـرا داشـت

یا شـاید هم او وانمـود میکرد مرا دارد

اما مـن چـه؟

من که وانمود نمیکردم هم چنان پا بر جا کنارش قدعلم کرده ام

مگـر من وانمـود میکردم؟

نه...

او حمـایت مرا داشت...

حـداقل تـا لحـظه ای که جـان در تـن مانده بود

 

+یـک روز برای مـن 24 ساعـت نمیگـذرد

وقتی تو نباشی

وقتی حسـت درگیر من نباشد

تو درگیر من نباشی

وقتی حواسـمان از هم پرت شود

خـودت بهـتر از من میدانی چـه قدر سخـت جان میکنـد هر لحظه

و چـه قدر عـذاب میکشـد روحی کـه معـتاد معشوقه اش است

اگـر آرامـش او را حتی 24 گردش عقربه ساعـت لمـس نکـند...

 همـه ی اینهـا را چیـدم تـا هم چـنان اعتراف کنم به عاشقانه دوست داشـتنت

به آرامـش لحظه به لحظه حضورت

و عشـقی کـه هنوز هم در قلبـم می تپد

یک روز گـذشت...و من

دیروز آرام آرام برایـت لالایی بزرگ شدنـت را خواندم

چـه کسی میدانـد

شاید سال هـا بعد

این روزهـا حسـرت همین لالایی های مادرانه ام

در عمـق جـانـت پیچیـد

درست مثل حالای من

کـه سخـت در پی گرمای محبـت دستی هسـتم

کـه هیچ گـاه آن را نیافتـم

حرف هـایم را جـدی نگیر...

تو فقط بمـان

همین طور خـاص و نـاب و دوست داشتنـی

همیـن طور سـاده و پر از احسـاس

                 ماه عسـلیا

*یکـ مـاه دوباره بودنـت مبـآرک...*






تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱۱ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

+تو

در گوش من آن قـدر خواندی

که این روزهـا هر نظمی

هر نثری

هر شعـری

بند بند وجـودم را می لرزانـد

ونفسـم زیر سنگینی خاطرات شیرین و پر از عشقمـان له میشود

تو آن قدر خوانـدی

آن قـدر عاشقـانه در گوشـم واژه دمیدی

که این روزهـا

هرکجـا عاشقانه میشنوم

انگـار تو داری آنـرا با لبانـت آرام آرام زمزمه میکنی و بعد

آرام دزدکی به من نگاه میکنی تا من عمـق احساست را بفهـمم

تا من

آرام سرم را پایین بیاندازم

کمـی به زمین خیره شوم یک گـچ بردارم و با خطی که به قول خودت دل میبرد

 برایت بیتی در جواب بنویسم و بعد آرام زیر لب برایت زمزمه کنـم

به یاد تمام روزهایی

کـه واژه کـم می آوردیم و کلمـه از این وآن می دزدیم

تا حسی در دلمان مخفی نمـاند

امروز لبخـند میـزنم

لبخـند میزنم و بعد آرام آرام چشـمـانم تر میشـود

از بودنـی که مـن ارزشش را هیـچ وقـت جـدی نگرفـتم

و سـاده عبور کردم اما نه بی تفـاوت

*تـک سـتاره

پنـج سـال

یا پنجـاه سال

من همـچـنان دوستت خواهـم داشـت...*

 

+صدای پایی آشـنا گوش هـایم را می نوازد

از خلـسه خاطرات تلـخ بیرون می آیم

او

کمـی آن طرف تر

دست به سینه

مرا تماشا میکـند

نگاهش نمیکـنم

اما آرامـش عطـر تنش را ذره ذره می بلعـم

نفـس میکشـمـش

شیـریـن شیـریـن شیـرین

وجـودش آن قـدر عزیزاست

آن قـدر دوسـتش دارم

که حاضـرم تمـام هسـتی ام را برای یک لحظه خنده اش بدهـم

ذره ذره وجـودم پر میشـود از حس بودنـش

اسمم را بر زبان می آورد

برای آنکـه شک نکـند چـند لحظه سکوت میکنم و بعد میگویم

هـآن؟

انگـار نه انگـار که لحظه ای پیش او را

او را عاشـقانه دوست داشـتم

نگاهـش میکنـم

شاید به قول خودش سرد و بی تفاوت

پر از حسی که از من نیست

پر از کسی که نقش بازی میکـند تا نبازد

و زانو نزد در مقابل تنها کسی کـه قدرت او را فلج میکـند...


+گـاهی تمـام آدم های دنیا را هم داشته باشی

با همـه شان بخندی

با همه شـان گریه کنی

بازهم برای خودت حریـم میسازی

و مرزی برای تنهایی

بـازهم حریمی میماند..

تو میمانی..و کسانی که هیچ کدامشان نتوانستد تنهایی تو را پر کنـند

گاهی که دلـت از حجـم تنهایی خودت میلرزد

کوچـکترین لبخـند هر کس

میتواند شروعی باشد برای وهـم از تنهایی در آمـدنـت

گاهی دنیا میخواهد محکـمت کند

سنگـت کند

آن قـدر ضربه میزنـد

که گاهی یادت میرود تو هم آدمی

او لبخـند میزند

یک دوستت دارم نثارت میکـند

نمیـدانـد همین حرفش چـه بر سر حجم تنهایی تو  می آورد

نمیـداند دنیای رویایی تو تا چـه حد واقعی است

تو به او دل میبازی

و او را شریک میکنی در قسمـتی از روزهایت

زمـان میگـذرد

و تو هم چنان میپنداری دوست داشـتن هر کس

همـچون دوست داشتـن های تو لبالب از عشق و دوست داشتن ناب است...


 +بهـانه نوشـت:

 +همـیشه یک آهنگ را آن قـدر گوش میـدهـم تا از آن تقریباً سیر شوم

و در ذهـنم خاطره ای از آن آهنگ ثبت شود تا هر گاه نتی شنیدم از آن آهنگ

درست مثل یک فوتو کلیپ خاطراتـم از جلوی چشـمانم رد شود

 میان پوشه های تو در تو ولی مرتب کامپیوتر که پر است از آهنگ های گوناگون

پر از آهنگ هایی که حوصله شنیدنشان را ندارم

در به در دنبال آهنگی میگردم که با آن خـاطره ای نداشته باشم

میروم به فولـدری که شاید 3-4 سال پیش از سارا گرفته بودم

Taylor swift گاهی آهنگ هایش بدجور شبیه من است

 Ours را باز میکنم...گوش میدهـم...گـوش میدهـم...و گوش میدهـم...

 

+ بازهـم من

یـک رجـب

و یـک یا من ارجوه لکـل خیر...

کـه وسعـت هر کلمـه اش

تمـام هسـتی مرا

پر میکـند از آرامــــــــــش...


+و چـه زیبا میگوید مهدی اخوان ثالـث

تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده‌ی من...

چه جنونی

چه نیازی،

چه غمی ست؟

 

+این روزآ

خیلی دلم هوای گذشته ها رو میکنه

هوای خاطراتــ

خاطراتی که با شمـا ها رقم خورد

تمام حال خوب و بدمون کنـار هم

و خیلی چیزای دیگـه که حاضر نیستم یه لحظه شم از یاد ببرم

اینو بدونین همیشه

دوسـتتون دارم به وسـعـت قلبای بزرگـتون رفقای ماه عسلی خودم

ممکـنه به خاطر امتحانا کمـتر بیام...ولی بدونین همیشه و همـه جا به یادتونم

تو فکرتون و نگرانـتون

مواظب خودتون باشین...امیدوارم کـه همیشه موفق و شاد باشین

ثانیه هاتون عسلی

رویا






تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

خودتـم بــاورت نمیشه ولـی

           بی منــم میـشه قصـه رو سر کرد

                    وقتی عــادت کنی به تنـهایی

                                 خیلی چیزا رو میشه بــاور کـرد...

                                                       ماه عسـلیا

                                        یـک مـاه دوبـاره بـودنـت مبـارک

                                                  بچـه-فرزاد فرزین





تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۱ | ۳:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

مـا مثل هندی ها راه می رویم

با یک سبد در جلو یک سبد در پشت سر

درسبد جلویی صفات نیکمـان را میگذاریم که همـه ببینند

در سبد پشتی عیب هایمان را نگه میداریم که کسی نبیند.

پس در زندگی چشـم بر صفات نیکـمان میدوزیم و عیب هایمان را نمی بینیم

لذا بی رحـمانه معایب همسـفر جلویی مان را قضاوت میکنیم و خود را بهـتر از او میدانیم

بی آنکـه بدانیم همسـفر پشت سری مان هم درباره ی ما همین فکر را میکـند...

سزاوار توجـه فرشته-گردآوری و ترجمـه زهـره زاهـدی


*توجـه:این پست پره از حرفایی  شاید به قدمـت یک ماه شاید به قدمـت چند

سال..یه خواهش دارم ازتـون...

اگـه حوصله پرحرفی منو دارید اگـه دوست دارید

مـنـت بذارید و این پستـتو بخونین...

هر چند خیلی گـذشته از اون روز

اما از  همـتون ممنونم بابت تبریکـاتون

واسه بودنـتون و تنها نذاشتـن من تو روزی که دوباره به این دنیا اومـدم

اینو بدونید که دوستون دارم...همیشه و همـه جا به یادتـونم و دعـا گوتون

آرزو میکنم که خوش بخـت باشین..

موفق باشین و به قول همیشه ثانیه هاتون عسلی 

دوستتون دارم

رویا


+چـرت و پرت نوشـته هـآ:

+تو

برای من هیچ به ارمغـان نیاوردی

جز یک احساس

کـه همـچـون پیچـک تمام لحظات عمـر مرا فراگرفـته

و من عاشـقـانه

هر صبـح 

این پیچـک را با سر انگشـتانم نوازش میکنم

و برایش آرام میخوانـم از رؤیای باهـم بودنمـان

تا هـر روز بیش از پیش تسخـیر کـند

عمـق جان مـرا

 

+غر غر نوشـت:

من 

تمـام قلبـم می لرزید از توجـه و علاقـه او

و او در پی سرابی کاذب

یا چـه میـدانـم

به دنبـال سهـمی که از آن او بود و دنیا از دستش قاپیده بود

تمام دنیا را آن قـدر سخـت میگرفت

که من را هیچ وقت ندید

کـه هیچ وقت نفهمـید

شـاید گـوشه ای از احسـاسـات مرا شش دانـگ به نام خودش کرده است

او آن قـدر حواسـش از من پـرت بود

که نفهمـید ذره ذره آب شدنـم را حـتی در چـنـد وجـبی خودش

او هیــچ وقـت مـرا آن طور که باید حـس نکـرد

و شـد دلیل دردی که ایـن روزهـا سخـت مرا از پای در می آورد

درد اشتـبـاه

اشتـباه کردن...یا شایدهم اعتراف به اشتباه کردن

اعتراف به اشتباه کردن همیشه برایمان آن قدر سخـت بوده

کـه حاضـر بودیم هـزاران بار اشتباهاتمـان را ادامـه دهـیم 

تا مبـادا روحـمان درد اشتبـاه را لمـس کـند

شـاید من هـم تمـام تلاشم را میکـنم

که پس بزنم این احساسی که میگوید هر چـه فکر میکرده ام تا کنون اشتباه بود

تا پس بزنم تنهـایی که عمـق وجـودم را می سوزانـد

تـا فرامـوش کنم او را روزی رفیق صدا میزدم

و عـاشقانه دوستش میداشتـم بی آنکـه بداند

او تنهـا کسی بود که مـرا عریان دیـد

و من در برابرش دیواری نچیدم به بلنـدای آسمـان

با اون راحـت تر از هـر کس بودم

تازه داشـتم احساس نـاب خواهـرم را در او جست و جـو میکردم 

که او با تمـام رفتـارهایش ذره ذره اعتمادی را که خودش ریسیده بود را پنبه کرد

از همـان موقعی که یادم میآید همیشه همین گـونه بوده

کسی را دوست داشـتم...زیـاد...آن قـدر زیاد که ابایی از جان فشانی برایش نداشـتم

و بعـد او بی آنکـه بدانـد تمام محـبت مرا خط میزد...

و آن گاه دم میزد از تغییری که من کرده بودم

معلوم است...اعتمـاد مثل یک کاغذ سفید بی تاسـت...

اما وقتی کسی آنـرا به دست خودش مچـاله کرد

اگـر هم بتوان دوباره آنـرا بازش کرد هیـچ وقت همـان کاغـذ اولی نمیشود...

تا اطلاع ثانوی رفیق نوشـت بی رفیق نوشـت

حداقـل تـا لحظـه ای که بـدانـم هم چـنان مرا دوست میـداری...

 

+شیشـه ماشین را پایین داده ام...

خیابان خلـوت است

چـند قدمی آن طرف تر خـالق طبیعـت شاهـکاری را به نمـایش گذاشته است

چند نیمکـت...

پارک خلوت است..هیچ کس را نمی بینم..

فکر میکنم...به مـادری که این روز به نـامش گره خورده

نگـران از هـدیه نخریده ام زل میزنم به درب پارکینگ خانه زیبا

طنین موسیقی در ماشین نمی پیچـد

ناگهـان پسرک به سرعـت از کنار پنجره باز میگـذرد

و من کـه از او غافل بودم از ترس زهره ام میترکـد

نفسی عمیق میکشم

میخواهـم در دل بد و بیراهی نثار پسرک کنم که سخـت مرا برآشفت

اما چشـمم به دستانش می افتد که پشتش قایم کرده

یـک شاخـه رز قرمـز مزین به یک پاپیون زرشکـی به من لبخـند میزند

و چشـمان من

آرام رد آن مـرد را دنبال میکـند که برای خوشحـال کردن قلب معشوقـه اش

تمام آن راه را میدود...

پـدر می آید...با یک شـاخـه گل سفارشی من..

گـلی درست مثـل گلی که در دست آن پسر ..نه در دست آن مـرد بود

به سخـتی از میان ترافیک گـذر میکنیم

و من آن مـرد و معشوقه اش را میبینم که لبخـند زنان

تکیه زده بر نیمکـتی

احتمـالاً عـاشقانه برای یک دیگر زمزمه میکنند...

 

 +بهـانه نوشـت:

اینجـا نشستـه ام

آرام ساکـت..پر از سکـوت...پر از فکر..پر از نمیدانم هـا

انریکـه برای خودش میخواند

و من هم زیر لب تکـه هایی از آهنگ را زمزمه میکنم بی آنکـه معنی آنرا بدانم

درصدد بر میآیم تا معنی آهنگ را دربیاورم و ببینم این بایلنـدو چیست

کلیپش را دیدم...شیفته این آهنگ شدم...

شیفـته رقص خیابانی دخـتر سیاهـپوش میان آن همـه زنان سر تا پا قرمز

و رقصی با تمام وجـودم آنرا می بلعیدم...

آن دخـتر انگـار بخشی از شخصیت مـرا برای خودم می رقصـید...

گوش میدهـم...تکست را میخوانـم...لبخـند میزنم...

زیباسـت!دوستش دارم...!:) این هم بهـانه این هفـته...!

و دومین بهـانه کش رفته:

 مـــرا کــــــــه مـی شنـــــاسـی

 گـاهــــی شبیــه خـودم هـــــم

 نیستــــم

 فقــــــــط

 زنـی هستــــم

 کــــــــه

 تـو را

 عـاشقـــــــانــه دوسـت دارد..

                                   "سمــانه نــوری" 

 

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢۸ | ٥:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()

  هـیــس

 کمی آرام تـر عـاشقـانه هایت را با او تقسـیم کـن

چـه میدانی شاید جایی

در همین حوالی کسی

نگـاهش یخ زده باشد به دیـوار بی رنـگ زندگی

و گوش هایش پر باشـد از تیک تاک ساعـتی کـه هیچ گـاه وعـده وصال زمزمـه نکـرد

و طنین عشـق نیانداخـت بر ثانیه های پر از سکـوت او

شاید در همین حوالی

کسی

بی قرار آغـوشی باشد کـه مجـالی در آن آرام بگیرد

و تـنش آرامـش عطر تـند معشوقه اش را با تمـام وجـودش ببلعـد

هیـس کمی آرامـتر

شاید اینجـا

هر دانه ی ساعـت شنی انتـظار بپاشد بر لحظه هـا

شاید اینجـا

آن هـنگـام کـه ماه دلبری میکـند در دل آسمـان سیاه شب

و نقـره می پاشد برای رؤیاهای دو نفره تان 

 کسـی

نه در تلاش به خواب رفـتن چشـم هایش

نه در دفـن تنهـایی بی پایانش درهجـوم  پسمـانده افکـار گنگ خود

برای قلبـش آرام لالایی زمـزمـه کند

شعـر بخوانـد...غـم سر بدهـد..از او بگویید

از آرزوهـایش..از رؤیا هـایی کـه میسـر شدنـشان خود نیز یک رؤیاست

شـایدکسی در این حوالی

ذهـنش  پر باشد از خطـی خطـی های روزگـار

شـاید اینجـا کسی عـاشق باشد

 

+چـرت و پـرت نوشتـه هـآ:

+جولیا

آرام در را باز میکنـد

سالن مثل همیشه سوت و کور است

و صد البته تمـیز

کفـش های پاشنه بلندش را بی حوصله در می آورد

کیفش را روی کاناپه سرمـه ای هال پرت میکند

برعکس عادت همیشگی

سر یخچال میرود و بطری آب را لاجرعه سر میکشد

خانه هنوز تاریک است 

جولیا خیره به بطری آب

فکر میکنـد

برای آرام کردن خودش یا شاید هم برای اجرا کردن دستورات دکتر آدام

نفسی عمیق میکشد

و هـوا را با تمام وجود می بلعد

ناگهان

ادوارد

رد عطـر تند ادوارد را دنبال میکنـد

 و به اتاق خواب میرسد

 تنها شلوار جین  ادوارد گوشه اتاق به صورت نامنظمی به او دهان کجی میکند

ناخود آگاه صورتش برمیگردد به سمـت دراور

باز هم مثل همیشه در عطر ها باز مانده

این اواخر ادوارد کم حواس شده است

یا شاید هم حواسش مشغول شده است

حسادت زنانه ای ناخـنش را در قلبش فرو میبرد

ناگهـان قلبش برای ثانیه ای از تپش می ایستد

ادوارد چند وقتی است حواس پرت شده

انگـار دیگر مرا نمی بیند.

ذهـنش را مرور میکند

آخرین باری که ادوارد را در آغوش کشید همین امروز صبح بود

قبل از رفتن به سرکار

اما...آری آغوش ادوارد فرق کرده بود...آغوشش؟مگر آغوش کسی فرق میکند؟

نه این خود ادوارد است کـه تغییر کرده و مدت ها میگذرد از این تغییر

                                                                   ادامـه دارد...

 

 

+آرام آرام نزدیک میشود...آرام...هر لحظه...آمـدنش قطعی تر میشود

برعکـس همیشه شوقی برای آمـدنش ندارم...قلبـم از هیجانـ تـند حضورش نمی تپد

شاید ناشکر شده ام...

یا شاید هم خسـته...

یا شاید متنفـر...از تمـام زمین و زمـان

همیشه گفته اند مردان در ذهـن خود اتاق دنجی دارند که گاه به سویش هجوم میبرند

اما من چـه؟من به نوبه خود در این مورد از هر مردی مرد ترم

گوشه ای دنج میخواهـم...یک آرشیو موسیقی سیار...باران...پیاده روی تا نمیدانم کجـا

یک خلـــوت  بـدون هیچ کس...هیچ بنی بشری...هیــــــــــــــچ کــــــــــــــــس...

هیـــــــــچ کـــــــــــــس...تنهای تنهای تنها...

چـندی است از خود دور شده ام و شاید حال بد این روزها مدیون همین دور شدن باشد

انگـار17 سالگـی با خود عطـر منزوی شدن می آورد

 

+همیشـه...یه سری نوشته هست...یه سری شعـر هست..یه سری ملودی هست کـه

نه تنها احساس تو را به زیباترین صورت ممکـن به تصویر میکشه بلکـه بخشی از

وجودتو..از شخصیتتو...از باوراتو رنگ میزنه...سال جدید, ایده جدید

از این پست به بعـد...این بهـانه ها رو می نویسم...این چیزایی که بخشی از منه...از

احساسات منه اما توسط من کلمـه نشده

و اولین بهـانه برمیگرده به دست نوشته ای

مربوط به سال های گذشته از مهـرآوه شریفی نیا

معذرت بابت کپی...اما نمیتونستم ازش بگـذرم...

نمیتونستم تقسیمیش نکنم با شمـاهـا....نمیتونستم ثبتش نکنم...

 تو,

         آرمیده   در  آغوشی  هرز

                         یا

                    خزیده  به  گوشه ای  ,

                                   در پناهِ  سازی 

                                                 کتابی

                                                      شعری

                                                            کافه ای

                                                                   رفیقی , ...

          من ,

                   اینجا

                         غرق   در   شیطنتهایش

                                              به صمیمیتِ  ساده ی  دستهایِ تو  می اندیشم

                                      که   هیچگاه   با  من

                                                         قسمت  نکردی  ...  "

                                                                          «مهـرآوه شریفی نیآ»





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٧ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : Roya | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.