Maheasaliya

در مشکلات باید سکوت کرد,شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد...

31 شـب و روز

با تمـام ثانیه هـای عاشقـی

بـا هـم نفـس کشیـدیم

ماه عسلیا؛

*لمـس حضور داشـتنی دوباره ات*

مبـارک...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٠ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

دیـوار هـای مغـزم را

درسـت برعکـس در و دیـوار قلبـم

عـاری از هـر تصـویـر و قـاب عکـس

عـاری از هـر رنگ و یاد و خـاطـره

سفـید رنـگ زده ام

در و دیوار هایش پراسـت از هیـچ

تهـی است 

یـک عـالم واژه

رقصـان بر تـارهـای طنیده افکـار

آغشـته به سکـوت

زنجـیر وار 

در انـتظارند

تـا دست در دست هـم

فریـاد شـوند

تـا بلکـه؛

شـاید

به ارمغان آورند

میراثی را 

از جـنس آرامـش...

+مـاه عسـل نوشـت:

حرف هـای خانم ژیلا بـرایم آن قدر قابـل درک بود

کـه احساس کردم اگر گذشته پیشینی بوده باشد

من قطعـاً یک بار به اعمـاق چـاه افتـاده ام

یـک جـای حرفش را آن قدر دوسـت داشـتم

کـه گفت 1 روز برای شما یک روز است

برای من 24 ساعت بود

که هر 24 ساعـتش 60 دقیقه و هر دقیقه اش 60 ثانیه

و من در اعماق آن چاه زندگی کردم...

ماه عسـل عزیزم

امسـال؛تنها به تو چشـم دوخـتم...

نمیـدانم واقعاً من بزرگتر شده ام

یا این بزرگی تنها باوری حقنه شده از سوی توست...

بی بـرداشـت نگـاهت کردم...و چـنان گـذشته هم چـنان عـاشقـانه 

به قـابی چشم دوخـتم که دیـن این روزهـایم را

بیشـتر از آب و اجدادم به او مدیون هسـتم...

پـا به پـایت نفس کشیـدم...کـم نبودند لحـظاتی که چشـمانم پر شـد

از بی آرزو بودن رضا..از دست های مردانه اش

از دیدن سلامـتی یاران دیرینه ات

از عـشق سولمـاز و احسـانی کـه بدجور آوازه اش در شهـر پیچید

و من آن شب با لبخندی که از عمـق وجـودم بود

آن لبخـندی که مـدت ها در من مرده بود

اشـک ریخـتم...

گـریه های مـن متفاوت است

هر وقت درد هایم زیاد میشود تعـداد قطرات اشکـم کم میشوند و وزنشان سنگین

 و من آن شب سنگین اشک ریخـتم...سنگین تر از شنیدن بـرگرد فرزاد فرزین...

 

+نمیـدانم کـدامشـان تیـز تـر است

قـداره زهراگین حرف های تو؛

یا آن شمشیر ابن ملجـم

کـه عـلی را در آن محـراب رستگـار کرد؟

حرف های تو 

هرگـز مـرا رستگـار نخواهند کرد

مـن با هر سیلی واژگان تو از وهـمی بیرون کشـیده میشوم

کـه مـدت ها در باتلاقش غـوطه می خوردم

و هـر ثـانیه تنهـا به ایـن می اندیشـم

که در ایـن دنیای خیلی بزرگ

گـاهی آدم هـا

دلشـان زیـادی کـوچـک میشـود

آن قـدر که بـاور عشـق بـرایم محـال میشـود...

 

+مـن..

هم چنان خیـره...

بـا تمـام وجـود...فکر میکنم

آیا تزلزل تو

مانع دوست داشـتن من میشود؟!

انگشـت شمـار بودند روزهایی که آرزو کردم

ای کـاش هیچ وقت تو را نمی شناختـم

میـدانی...نمیدانم از خامی توست

یا از درس گرفتن بیش از حد من از مشکلات روزگار

تو هیچ گاه نفهمیدی که من تو را خالصانه دوست داشـتم...

و سنگین ترین ضربه به من آن لحظه ای بود که تو در گوشم زمزمه کردی

کـه هیچ گاه عشق مرا باور نکردی...

کـاش برایم آن قدر مهم نبودی که زانوهایم سست شونـد از شنیدن حرف هایت

و برای سرگرم کردن خودم به ثانیه ها چنگ بزنم

به گل های باغچـه آب بدهـم و بعد

خیره, از همان اشک های سنگینی که گفتم را بریزم

کـاش آن قدر رفیق نمی دانسـتمـت...کـاش آن قدر به تو اعتماد نداشـتم

کـاش آن قدر رویت حساب باز نمیکردم...میـدانی

کـاش تـو

این قـدر زود مـرا پای چوبه دار نمی بردی...

+ آهنگ نوشـت:

Flash را از نگین میگیرم...یک فولـدر جـدید به نام speak now

بازش میکـنم...Taylor swift

آلبومی که Ours هم یکی از ترک هـای آن است

به آهنگ ها نگاه میکنم....Last kiss

کلیک میکـنم...با شنیدنش آخـرین سکـانس های twilight

از جلوی چشـمانم عبور میکند

آنجـا که Bella خاطراتـ عشقـش را با Edward دوره میکـند

Last kiss میشود ترک مورد علاقه این روزهـآ...

تا شـاید مرحـمی شـود

بر آخـرین زخـم بوسه ات کـه مـدت هـا میگـذرد از گـذشتنش...

 

+ یـک آهنگ فوق العاده دوسـت داشـتنی

کـه برای داشـتنش در آرشیو موزیک های عزیزم کلی دویدم...

کلی سایت و وبلاگ زیر و رو کردم و آخر هم بهش رسیدم..

درسته کـه کیفیت دانلودش اون قدرا هم فوق العاده نیست

اما فکر میکنم خودش اون قدر دوست داشتنی باشه که همـه ی این کمبودا رو کاور کنه

مـال خیلی وقت پیش...با شعـر دلنشین..موسیقی فوق العادش منو عاشق خودش کرد

گفتم با شمـا شریک شم...خدا رو چـه دیدین شاید شما هم دنبالش میگشتین...

http://s5.picofile.com/file/8130474600/Rooze_Hasrat_2.mp3.html

 

+سـلـام...طاعات, روزه و نمازتون قبول

ببخـشید دیـر شـد...اگـه یه قسمـتایی گنـگ شد...غیرقابل درک شد...

درگیر بودم و هسـتم...درگیر یـک سکـوت که امروز بالاخره شکسـته شد...

اما هم چنان قسمـت اعظمی از افکـار مـونده...تل انبار شده...و من خواسته 

و برخی اوقات نـاخواسـته ازش حرفی نمیزنم شـاید حـل شد این سوتفاهـم مزخرف

دوسـتتون دارم..ما رو از دعـای خیرتـون این روزآ و شب هـا بی نصیب نذارین

ثانیه هاتون عسلی

رویا

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٥ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

 

+یـک مـاه دیگـر

و لمـس سـاده اما دوستـ داشـتنی آغـوشـت

*ماه عسلیا یک ماه دوباره بودنت مبارک*

 

 

 

من و تـو

همـچـون جسـم و سـایه در هم پیچیده ایم

تو جسـمی بیکـران

کـه ذره ذره وجـود مـن وابسـته به توسـت

من در بیکـرانی تو مـدت هاسـت گم گشـته ام

و از ترس زخـم ها و رنج های روزگـار در پناه سینـه ستبرت پناه گرفته ام

تو

ذره ذره وجـود مـرا آن طوری بنـا کردی که دوست میداشتی

و من بنـده وار

آرام آرام تبدیل شدم به بخشی از وجـود تو

بخشی آرمانی و رویایی

همـانی که تو میخواسـتی

و من همـچـنان سـایه وار به زندگی ایی ادامـه خواهـم داد

کـه تنها تو را می طلبـد برای نهـایت خوش بختی...

 

+تو

حس آرامـش درگیر هر آوای کـلآمـت

شـب

یـک مـاه

و یـک عطـر کـه  بـا هـر نفسـم

تمام سـرم را پر میکـند از رویای شیرین بودنـت

تسبیـح آبی رنـگ

آرام از میـان انگشـتانم میگـذرد

و طلب میکـند آرامـشـت را

سـلامـتی اتـ را

خوشحـالی و خوشبخـتی اتــــ را

کـه هر چـه تو داشتـه باشی

میشـود سرمـایه زندگی و حیات مـن

میشـود دلیل من برای بودنـ

چشـم روی هم میگـذارم

با اضطراب

شاید حسـودی کنند و بگیرند عقربه های ساعـت تو را از من

کـابوس پی در پـی

عـذاب

نیم خیز شدنـ و بـا عجله به دنبال ساعـت گشـتن

آری بازهـم از میـان بازوانم فرار کـردی

تمام دری بری های دنیا را به خودم نثار میکنم

میخواهـم از پنجـره اتاق خودم را بیاندازم پایین

چـرا گـذاشتـم آن کـابوس لعنتی تو را از دستـم بربایـد

اونـی که عـاشقـت بود تنهـا نفس نفس زد

اونـی که هر کسی رو غیر از تو سـاده پس زد

یک تصویر

از چشـمـانـت که پر است از آرامـش حـل شده

اونی که خـاطراتت هر لحظه رو به روشه

مـوهـایت

تمام اجـزای صورتـت

آغـوش گرمی که هرمش را هیچ کس نتوانست حس کنـد جز من

دیدآر اتفاقیت یک عمـره آرزوشه

میخواهـم خودم را قانع کنم اما نمیشود

همین که این را میشنوم اشک تمـام صورتم را میپوشاند

خیس خیس خیس

بـذار حس کنم امشبو با مـنی...

امیر فرجام میخوانـد و من پا به پایش اشک میریزم

ترس از کـابوسی که میتواند مرا درگیر کند

وادارم میکـند به خوابـ

میخوابـم و صبـح

خیره به عکسـت...!

+ این نوشـته مربوطه به کتاب خانه پریان

کـه به نظر من کتاب فوق العاده دوست داشتنی ایی

مطلبای قشنگ زیادی داشت اما این مطلب رو نوشـتم

به خـاطر اینکه قسمتی از باورای منه

امیدوارم شماهم دوستش داشته باشین

عدد دو عدد شیطانه

همه مظاهر این جهان براساس عدد دو به وجود آمده..

حالا هر دویی که یک بشود یعنی به توحید رسیده

به خداوند رسیده چون

همه ی این دوهای ظاهری در باطن عدد یک هستند...

فقط یک عدد حقیقیه  همه اعداد دیگر ظاهری و غیرحقیقی اند

زن و مرد هم دو هستند این دو دویی است که باید یک بشود

از این جاست که عشق انسان به انسان به وجود می اید

 در اثر عشق عاشق و معشوق ان قدر به هم جذب میشوند

و درهم گره میخورند که در نهایت یکی میشوند دیگردوئیتی در کار نیست


+زودقضـاوت نـوشـت:

میـدانـی 

شـاید تمـام سهـم مـن از گـردش این روزگـار

و هر شمـعی که در گردشش خـاموش میکـنم

تجـربه هـایی باشـد

کـه او بـا دسـت هـایش به مـن پیشکش میکـند

ولـی ایـن را هـم بـدان کـه من یـک انسـانم

کـه گاهـی برای تبرئه خـود

برای خـالی کردن تمام دق و دلی اش از زمـین و زمـان

دلـش میخواهــد کـه زود قضـاوت کنـد

بر سـرت در خیالـش داد بزنـد 

فریـاد راه بیاندازه و  کـلی قیـل و قـال راه بیانـدازد

تـا بلکـه شـایـد کمـی آرام شود

تا همـین دیـروز نـاراحـت نفـس میکشیدم

نمیـدانم به خـاطر نبـود تو بود

یا به دلیل حس تنـهایی همیشگی ام که گاه گـداری عود میکـند

غر غرانه هر سـاعـت

یا شـاید هـم هر بار که به یـادت می افتـادم

درسـت مثـل دخـتربچـه ای که از نخریدن اسباب بازی مورد علاقه اش توسط مادرش 

ناراحـت است

اخـم میکردم

و به تو بد و بیراه میگفـتم

کـه چرا اولـاً مـن را وابسته خود کردی

و بعـد آن طوری مرا ...

-فرامـوش؟

آری آن طوری مرا فراموش کردی...

در ذهـنم برایت دادگاه تشکیل میدادم و غر میزدم و غر

تا اینکـه مثل همیشه تو آمـدی

و این بار نوبت من بود که خجـالـت زده سکـوت کنم

و به انتـظار افکـار عجیب و غریبـت بنشینم...!

 

+ یکی از عـادت های همیشگـی کـه خوب و بـدش را نمیدانم در هر تابسـتان

تکـرار و مـرور رمـان ها

و کـتاب ها و هر آنچـه در ویتـرین کوچـک ولی پرعمـق کتابخانه است

و این تکرار امسال

بـازهم مثـل همیشـه از دالان بهـشت شروع شـد

و نمیـدانم آیا به زنجـیره پنـدارگـن و هـری پاتـر خواهـد رسید یا نـه

اما یک چیز را به خوبی میـدانم 

این روزهـا سخـت به دنبال سکـوت

فکـر

و کـتاب هسـتم

مثلـثی کـه همیـشه مهـم ترین تصمـیم هـای زندگیـم

طی آنهـا اتفاق افتاده است... 

 

+دودل نوشـت:

تـازگـی هـا تحـمل برخـی آدم هـا برایم بسیـار دشـوار شده

تحمـل آدم هـایی که وجـودشون پره از رنگ و ریـا

آدم های متملق چـاپلوس کـه سعی دارن توانایی های کمـرنگ خودشون رو

بـه حـد زیادی به رخ طرف مقابل بکشن و بعـد هم

از اینکـه از بقیه سرترن و بهـتر

لبخـند کریهی تمـام صورتـشونو بپوشونه و با تمـوم وجـودشون به خودشون افتخـار کنن

آدم هـایی کـه مهم ترین و خـاص ترین و بزرگ ترین دغدغه زندگیشون

میشه سرک کشیدن تو زندگی مردم

و فکر کردن به اینکـه چـه طور به بقیه کنایه بزنن و تو فکر پوچ خودشون

کـاپ قهـرمانی زندگیو از آن خودشون بکنن

جـدیداً از این جـور آدم هـا متنفـر شده ام...!

 

+تقریباً چیزی نزدیک به یک ماه میگـذشت از ننوشـتم

به علت درگیری های متفاوت و جور و واجور و سفر و امتحانا و غیره و غیره

و در این چـند روز اخیر بـه دلیل احسـاسی کاملاً منطقی کـه نمیخواسـتم بنویسم

ننوشـتم

از عـادت های خوب یا بدم اینه کـه هیچ وقت خودم رو مجبور به نوشـتن نمیکنم

هیچ وقت یادم نمیاد به خودم فشار آورده باشم برای نوشـتن

و خودم رو لای منگنه گذاشته باشم برای نوشتـن چـند سطر

اما امـروز

با معـده ای کـه در حـال ضعفه

با زبونی که روزه اسـت

نوشـتم...چون میخواسـتم که بنویسم

بازم مثل همیشه ببخشید اگـه بد شد

اگـه سرتون درد گرفت یا خوشتون نیومـد

دوسـتتون دارم خیلی زیاد دوسـتای گـلم

پیشـاپیش ماهـتون عسـل

رویا

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٧ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

+دل نوشتـه نوشـت:

من هیچ نداشـتم

امـا او مـرا داشـت

یا شـاید هم او وانمـود میکرد مرا دارد

اما مـن چـه؟

من که وانمود نمیکردم هم چنان پا بر جا کنارش قدعلم کرده ام

مگـر من وانمـود میکردم؟

نه...

او حمـایت مرا داشت...

حـداقل تـا لحـظه ای که جـان در تـن مانده بود

 

+یـک روز برای مـن 24 ساعـت نمیگـذرد

وقتی تو نباشی

وقتی حسـت درگیر من نباشد

تو درگیر من نباشی

وقتی حواسـمان از هم پرت شود

خـودت بهـتر از من میدانی چـه قدر سخـت جان میکنـد هر لحظه

و چـه قدر عـذاب میکشـد روحی کـه معـتاد معشوقه اش است

اگـر آرامـش او را حتی 24 گردش عقربه ساعـت لمـس نکـند...

 همـه ی اینهـا را چیـدم تـا هم چـنان اعتراف کنم به عاشقانه دوست داشـتنت

به آرامـش لحظه به لحظه حضورت

و عشـقی کـه هنوز هم در قلبـم می تپد

یک روز گـذشت...و من

دیروز آرام آرام برایـت لالایی بزرگ شدنـت را خواندم

چـه کسی میدانـد

شاید سال هـا بعد

این روزهـا حسـرت همین لالایی های مادرانه ام

در عمـق جـانـت پیچیـد

درست مثل حالای من

کـه سخـت در پی گرمای محبـت دستی هسـتم

کـه هیچ گـاه آن را نیافتـم

حرف هـایم را جـدی نگیر...

تو فقط بمـان

همین طور خـاص و نـاب و دوست داشتنـی

همیـن طور سـاده و پر از احسـاس

                 ماه عسـلیا

*یکـ مـاه دوباره بودنـت مبـآرک...*


نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۱ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

+تو

در گوش من آن قـدر خواندی

که این روزهـا هر نظمی

هر نثری

هر شعـری

بند بند وجـودم را می لرزانـد

ونفسـم زیر سنگینی خاطرات شیرین و پر از عشقمـان له میشود

تو آن قدر خوانـدی

آن قـدر عاشقـانه در گوشـم واژه دمیدی

که این روزهـا

هرکجـا عاشقانه میشنوم

انگـار تو داری آنـرا با لبانـت آرام آرام زمزمه میکنی و بعد

آرام دزدکی به من نگاه میکنی تا من عمـق احساست را بفهـمم

تا من

آرام سرم را پایین بیاندازم

کمـی به زمین خیره شوم یک گـچ بردارم و با خطی که به قول خودت دل میبرد

 برایت بیتی در جواب بنویسم و بعد آرام زیر لب برایت زمزمه کنـم

به یاد تمام روزهایی

کـه واژه کـم می آوردیم و کلمـه از این وآن می دزدیم

تا حسی در دلمان مخفی نمـاند

امروز لبخـند میـزنم

لبخـند میزنم و بعد آرام آرام چشـمـانم تر میشـود

از بودنـی که مـن ارزشش را هیـچ وقـت جـدی نگرفـتم

و سـاده عبور کردم اما نه بی تفـاوت

*تـک سـتاره

پنـج سـال

یا پنجـاه سال

من همـچـنان دوستت خواهـم داشـت...*

 

+صدای پایی آشـنا گوش هـایم را می نوازد

از خلـسه خاطرات تلـخ بیرون می آیم

او

کمـی آن طرف تر

دست به سینه

مرا تماشا میکـند

نگاهش نمیکـنم

اما آرامـش عطـر تنش را ذره ذره می بلعـم

نفـس میکشـمـش

شیـریـن شیـریـن شیـرین

وجـودش آن قـدر عزیزاست

آن قـدر دوسـتش دارم

که حاضـرم تمـام هسـتی ام را برای یک لحظه خنده اش بدهـم

ذره ذره وجـودم پر میشـود از حس بودنـش

اسمم را بر زبان می آورد

برای آنکـه شک نکـند چـند لحظه سکوت میکنم و بعد میگویم

هـآن؟

انگـار نه انگـار که لحظه ای پیش او را

او را عاشـقانه دوست داشـتم

نگاهـش میکنـم

شاید به قول خودش سرد و بی تفاوت

پر از حسی که از من نیست

پر از کسی که نقش بازی میکـند تا نبازد

و زانو نزد در مقابل تنها کسی کـه قدرت او را فلج میکـند...


+گـاهی تمـام آدم های دنیا را هم داشته باشی

با همـه شان بخندی

با همه شـان گریه کنی

بازهم برای خودت حریـم میسازی

و مرزی برای تنهایی

بـازهم حریمی میماند..

تو میمانی..و کسانی که هیچ کدامشان نتوانستد تنهایی تو را پر کنـند

گاهی که دلـت از حجـم تنهایی خودت میلرزد

کوچـکترین لبخـند هر کس

میتواند شروعی باشد برای وهـم از تنهایی در آمـدنـت

گاهی دنیا میخواهد محکـمت کند

سنگـت کند

آن قـدر ضربه میزنـد

که گاهی یادت میرود تو هم آدمی

او لبخـند میزند

یک دوستت دارم نثارت میکـند

نمیـدانـد همین حرفش چـه بر سر حجم تنهایی تو  می آورد

نمیـداند دنیای رویایی تو تا چـه حد واقعی است

تو به او دل میبازی

و او را شریک میکنی در قسمـتی از روزهایت

زمـان میگـذرد

و تو هم چنان میپنداری دوست داشـتن هر کس

همـچون دوست داشتـن های تو لبالب از عشق و دوست داشتن ناب است...


 +بهـانه نوشـت:

 +همـیشه یک آهنگ را آن قـدر گوش میـدهـم تا از آن تقریباً سیر شوم

و در ذهـنم خاطره ای از آن آهنگ ثبت شود تا هر گاه نتی شنیدم از آن آهنگ

درست مثل یک فوتو کلیپ خاطراتـم از جلوی چشـمانم رد شود

 میان پوشه های تو در تو ولی مرتب کامپیوتر که پر است از آهنگ های گوناگون

پر از آهنگ هایی که حوصله شنیدنشان را ندارم

در به در دنبال آهنگی میگردم که با آن خـاطره ای نداشته باشم

میروم به فولـدری که شاید 3-4 سال پیش از سارا گرفته بودم

Taylor swift گاهی آهنگ هایش بدجور شبیه من است

 Ours را باز میکنم...گوش میدهـم...گـوش میدهـم...و گوش میدهـم...

 

+ بازهـم من

یـک رجـب

و یـک یا من ارجوه لکـل خیر...

کـه وسعـت هر کلمـه اش

تمـام هسـتی مرا

پر میکـند از آرامــــــــــش...


+و چـه زیبا میگوید مهدی اخوان ثالـث

تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده‌ی من...

چه جنونی

چه نیازی،

چه غمی ست؟

 

+این روزآ

خیلی دلم هوای گذشته ها رو میکنه

هوای خاطراتــ

خاطراتی که با شمـا ها رقم خورد

تمام حال خوب و بدمون کنـار هم

و خیلی چیزای دیگـه که حاضر نیستم یه لحظه شم از یاد ببرم

اینو بدونین همیشه

دوسـتتون دارم به وسـعـت قلبای بزرگـتون رفقای ماه عسلی خودم

ممکـنه به خاطر امتحانا کمـتر بیام...ولی بدونین همیشه و همـه جا به یادتونم

تو فکرتون و نگرانـتون

مواظب خودتون باشین...امیدوارم کـه همیشه موفق و شاد باشین

ثانیه هاتون عسلی

رویا


نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٤ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

خودتـم بــاورت نمیشه ولـی

           بی منــم میـشه قصـه رو سر کرد

                    وقتی عــادت کنی به تنـهایی

                                 خیلی چیزا رو میشه بــاور کـرد...

                                                       ماه عسـلیا

                                        یـک مـاه دوبـاره بـودنـت مبـارک

                                                  بچـه-فرزاد فرزین

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

مـا مثل هندی ها راه می رویم

با یک سبد در جلو یک سبد در پشت سر

درسبد جلویی صفات نیکمـان را میگذاریم که همـه ببینند

در سبد پشتی عیب هایمان را نگه میداریم که کسی نبیند.

پس در زندگی چشـم بر صفات نیکـمان میدوزیم و عیب هایمان را نمی بینیم

لذا بی رحـمانه معایب همسـفر جلویی مان را قضاوت میکنیم و خود را بهـتر از او میدانیم

بی آنکـه بدانیم همسـفر پشت سری مان هم درباره ی ما همین فکر را میکـند...

سزاوار توجـه فرشته-گردآوری و ترجمـه زهـره زاهـدی


*توجـه:این پست پره از حرفایی  شاید به قدمـت یک ماه شاید به قدمـت چند

سال..یه خواهش دارم ازتـون...

اگـه حوصله پرحرفی منو دارید اگـه دوست دارید

مـنـت بذارید و این پستـتو بخونین...

هر چند خیلی گـذشته از اون روز

اما از  همـتون ممنونم بابت تبریکـاتون

واسه بودنـتون و تنها نذاشتـن من تو روزی که دوباره به این دنیا اومـدم

اینو بدونید که دوستون دارم...همیشه و همـه جا به یادتـونم و دعـا گوتون

آرزو میکنم که خوش بخـت باشین..

موفق باشین و به قول همیشه ثانیه هاتون عسلی 

دوستتون دارم

رویا


+چـرت و پرت نوشـته هـآ:

+تو

برای من هیچ به ارمغـان نیاوردی

جز یک احساس

کـه همـچـون پیچـک تمام لحظات عمـر مرا فراگرفـته

و من عاشـقـانه

هر صبـح 

این پیچـک را با سر انگشـتانم نوازش میکنم

و برایش آرام میخوانـم از رؤیای باهـم بودنمـان

تا هـر روز بیش از پیش تسخـیر کـند

عمـق جان مـرا

 

+غر غر نوشـت:

من 

تمـام قلبـم می لرزید از توجـه و علاقـه او

و او در پی سرابی کاذب

یا چـه میـدانـم

به دنبـال سهـمی که از آن او بود و دنیا از دستش قاپیده بود

تمام دنیا را آن قـدر سخـت میگرفت

که من را هیچ وقت ندید

کـه هیچ وقت نفهمـید

شـاید گـوشه ای از احسـاسـات مرا شش دانـگ به نام خودش کرده است

او آن قـدر حواسـش از من پـرت بود

که نفهمـید ذره ذره آب شدنـم را حـتی در چـنـد وجـبی خودش

او هیــچ وقـت مـرا آن طور که باید حـس نکـرد

و شـد دلیل دردی که ایـن روزهـا سخـت مرا از پای در می آورد

درد اشتـبـاه

اشتـباه کردن...یا شایدهم اعتراف به اشتباه کردن

اعتراف به اشتباه کردن همیشه برایمان آن قدر سخـت بوده

کـه حاضـر بودیم هـزاران بار اشتباهاتمـان را ادامـه دهـیم 

تا مبـادا روحـمان درد اشتبـاه را لمـس کـند

شـاید من هـم تمـام تلاشم را میکـنم

که پس بزنم این احساسی که میگوید هر چـه فکر میکرده ام تا کنون اشتباه بود

تا پس بزنم تنهـایی که عمـق وجـودم را می سوزانـد

تـا فرامـوش کنم او را روزی رفیق صدا میزدم

و عـاشقانه دوستش میداشتـم بی آنکـه بداند

او تنهـا کسی بود که مـرا عریان دیـد

و من در برابرش دیواری نچیدم به بلنـدای آسمـان

با اون راحـت تر از هـر کس بودم

تازه داشـتم احساس نـاب خواهـرم را در او جست و جـو میکردم 

که او با تمـام رفتـارهایش ذره ذره اعتمادی را که خودش ریسیده بود را پنبه کرد

از همـان موقعی که یادم میآید همیشه همین گـونه بوده

کسی را دوست داشـتم...زیـاد...آن قـدر زیاد که ابایی از جان فشانی برایش نداشـتم

و بعـد او بی آنکـه بدانـد تمام محـبت مرا خط میزد...

و آن گاه دم میزد از تغییری که من کرده بودم

معلوم است...اعتمـاد مثل یک کاغذ سفید بی تاسـت...

اما وقتی کسی آنـرا به دست خودش مچـاله کرد

اگـر هم بتوان دوباره آنـرا بازش کرد هیـچ وقت همـان کاغـذ اولی نمیشود...

تا اطلاع ثانوی رفیق نوشـت بی رفیق نوشـت

حداقـل تـا لحظـه ای که بـدانـم هم چـنان مرا دوست میـداری...

 

+شیشـه ماشین را پایین داده ام...

خیابان خلـوت است

چـند قدمی آن طرف تر خـالق طبیعـت شاهـکاری را به نمـایش گذاشته است

چند نیمکـت...

پارک خلوت است..هیچ کس را نمی بینم..

فکر میکنم...به مـادری که این روز به نـامش گره خورده

نگـران از هـدیه نخریده ام زل میزنم به درب پارکینگ خانه زیبا

طنین موسیقی در ماشین نمی پیچـد

ناگهـان پسرک به سرعـت از کنار پنجره باز میگـذرد

و من کـه از او غافل بودم از ترس زهره ام میترکـد

نفسی عمیق میکشم

میخواهـم در دل بد و بیراهی نثار پسرک کنم که سخـت مرا برآشفت

اما چشـمم به دستانش می افتد که پشتش قایم کرده

یـک شاخـه رز قرمـز مزین به یک پاپیون زرشکـی به من لبخـند میزند

و چشـمان من

آرام رد آن مـرد را دنبال میکـند که برای خوشحـال کردن قلب معشوقـه اش

تمام آن راه را میدود...

پـدر می آید...با یک شـاخـه گل سفارشی من..

گـلی درست مثـل گلی که در دست آن پسر ..نه در دست آن مـرد بود

به سخـتی از میان ترافیک گـذر میکنیم

و من آن مـرد و معشوقه اش را میبینم که لبخـند زنان

تکیه زده بر نیمکـتی

احتمـالاً عـاشقانه برای یک دیگر زمزمه میکنند...

 

 +بهـانه نوشـت:

اینجـا نشستـه ام

آرام ساکـت..پر از سکـوت...پر از فکر..پر از نمیدانم هـا

انریکـه برای خودش میخواند

و من هم زیر لب تکـه هایی از آهنگ را زمزمه میکنم بی آنکـه معنی آنرا بدانم

درصدد بر میآیم تا معنی آهنگ را دربیاورم و ببینم این بایلنـدو چیست

کلیپش را دیدم...شیفته این آهنگ شدم...

شیفـته رقص خیابانی دخـتر سیاهـپوش میان آن همـه زنان سر تا پا قرمز

و رقصی با تمام وجـودم آنرا می بلعیدم...

آن دخـتر انگـار بخشی از شخصیت مـرا برای خودم می رقصـید...

گوش میدهـم...تکست را میخوانـم...لبخـند میزنم...

زیباسـت!دوستش دارم...!:) این هم بهـانه این هفـته...!

و دومین بهـانه کش رفته:

 مـــرا کــــــــه مـی شنـــــاسـی

 گـاهــــی شبیــه خـودم هـــــم

 نیستــــم

 فقــــــــط

 زنـی هستــــم

 کــــــــه

 تـو را

 عـاشقـــــــانــه دوسـت دارد..

                                   "سمــانه نــوری" 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۸ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

  هـیــس

 کمی آرام تـر عـاشقـانه هایت را با او تقسـیم کـن

چـه میدانی شاید جایی

در همین حوالی کسی

نگـاهش یخ زده باشد به دیـوار بی رنـگ زندگی

و گوش هایش پر باشـد از تیک تاک ساعـتی کـه هیچ گـاه وعـده وصال زمزمـه نکـرد

و طنین عشـق نیانداخـت بر ثانیه های پر از سکـوت او

شاید در همین حوالی

کسی

بی قرار آغـوشی باشد کـه مجـالی در آن آرام بگیرد

و تـنش آرامـش عطر تـند معشوقه اش را با تمـام وجـودش ببلعـد

هیـس کمی آرامـتر

شاید اینجـا

هر دانه ی ساعـت شنی انتـظار بپاشد بر لحظه هـا

شاید اینجـا

آن هـنگـام کـه ماه دلبری میکـند در دل آسمـان سیاه شب

و نقـره می پاشد برای رؤیاهای دو نفره تان 

 کسـی

نه در تلاش به خواب رفـتن چشـم هایش

نه در دفـن تنهـایی بی پایانش درهجـوم  پسمـانده افکـار گنگ خود

برای قلبـش آرام لالایی زمـزمـه کند

شعـر بخوانـد...غـم سر بدهـد..از او بگویید

از آرزوهـایش..از رؤیا هـایی کـه میسـر شدنـشان خود نیز یک رؤیاست

شـایدکسی در این حوالی

ذهـنش  پر باشد از خطـی خطـی های روزگـار

شـاید اینجـا کسی عـاشق باشد

 

+چـرت و پـرت نوشتـه هـآ:

+جولیا

آرام در را باز میکنـد

سالن مثل همیشه سوت و کور است

و صد البته تمـیز

کفـش های پاشنه بلندش را بی حوصله در می آورد

کیفش را روی کاناپه سرمـه ای هال پرت میکند

برعکس عادت همیشگی

سر یخچال میرود و بطری آب را لاجرعه سر میکشد

خانه هنوز تاریک است 

جولیا خیره به بطری آب

فکر میکنـد

برای آرام کردن خودش یا شاید هم برای اجرا کردن دستورات دکتر آدام

نفسی عمیق میکشد

و هـوا را با تمام وجود می بلعد

ناگهان

ادوارد

رد عطـر تند ادوارد را دنبال میکنـد

 و به اتاق خواب میرسد

 تنها شلوار جین  ادوارد گوشه اتاق به صورت نامنظمی به او دهان کجی میکند

ناخود آگاه صورتش برمیگردد به سمـت دراور

باز هم مثل همیشه در عطر ها باز مانده

این اواخر ادوارد کم حواس شده است

یا شاید هم حواسش مشغول شده است

حسادت زنانه ای ناخـنش را در قلبش فرو میبرد

ناگهـان قلبش برای ثانیه ای از تپش می ایستد

ادوارد چند وقتی است حواس پرت شده

انگـار دیگر مرا نمی بیند.

ذهـنش را مرور میکند

آخرین باری که ادوارد را در آغوش کشید همین امروز صبح بود

قبل از رفتن به سرکار

اما...آری آغوش ادوارد فرق کرده بود...آغوشش؟مگر آغوش کسی فرق میکند؟

نه این خود ادوارد است کـه تغییر کرده و مدت ها میگذرد از این تغییر

                                                                   ادامـه دارد...

 

 

+آرام آرام نزدیک میشود...آرام...هر لحظه...آمـدنش قطعی تر میشود

برعکـس همیشه شوقی برای آمـدنش ندارم...قلبـم از هیجانـ تـند حضورش نمی تپد

شاید ناشکر شده ام...

یا شاید هم خسـته...

یا شاید متنفـر...از تمـام زمین و زمـان

همیشه گفته اند مردان در ذهـن خود اتاق دنجی دارند که گاه به سویش هجوم میبرند

اما من چـه؟من به نوبه خود در این مورد از هر مردی مرد ترم

گوشه ای دنج میخواهـم...یک آرشیو موسیقی سیار...باران...پیاده روی تا نمیدانم کجـا

یک خلـــوت  بـدون هیچ کس...هیچ بنی بشری...هیــــــــــــــچ کــــــــــــــــس...

هیـــــــــچ کـــــــــــــس...تنهای تنهای تنها...

چـندی است از خود دور شده ام و شاید حال بد این روزها مدیون همین دور شدن باشد

انگـار17 سالگـی با خود عطـر منزوی شدن می آورد

 

+همیشـه...یه سری نوشته هست...یه سری شعـر هست..یه سری ملودی هست کـه

نه تنها احساس تو را به زیباترین صورت ممکـن به تصویر میکشه بلکـه بخشی از

وجودتو..از شخصیتتو...از باوراتو رنگ میزنه...سال جدید, ایده جدید

از این پست به بعـد...این بهـانه ها رو می نویسم...این چیزایی که بخشی از منه...از

احساسات منه اما توسط من کلمـه نشده

و اولین بهـانه برمیگرده به دست نوشته ای

مربوط به سال های گذشته از مهـرآوه شریفی نیا

معذرت بابت کپی...اما نمیتونستم ازش بگـذرم...

نمیتونستم تقسیمیش نکنم با شمـاهـا....نمیتونستم ثبتش نکنم...

 تو,

         آرمیده   در  آغوشی  هرز

                         یا

                    خزیده  به  گوشه ای  ,

                                   در پناهِ  سازی 

                                                 کتابی

                                                      شعری

                                                            کافه ای

                                                                   رفیقی , ...

          من ,

                   اینجا

                         غرق   در   شیطنتهایش

                                              به صمیمیتِ  ساده ی  دستهایِ تو  می اندیشم

                                      که   هیچگاه   با  من

                                                         قسمت  نکردی  ...  "

                                                                          «مهـرآوه شریفی نیآ»

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٧ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

و شاید به قول تو

حسـودی کنند عـقربه های ساعـت به باهـم بودنمـان

و در هـم نپیچـد عشق خـاطره میان عمق جـان لحظه هـا

و شـاید این کلآم آخـرین سخـن باشـد از عمـق جان من

به دوست داشـتنی ترین همـدم سرد و گرم روزهای زندگی بعـد از خـدا

برای اولین بار

و یا شاید هـم برای آخـرین بار

لمـس دوباره بودنـت مبارک

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٠ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

آخـرین چرت و پرت نوشتـه های 92:

+عاشق که باشی

لحظه لحظه عاشقیت می تپه برای شنیدن دوستت دارم هاش

نفس میکشی و زنده می مونی به عشـق لبخـندش

به عشق چشـماش

و بودنش

وقتی لبخـند میزنی به من

وقتی نگاهـم میکنی

گاهی سرخ میشم از شرم 

نه از شرم  عاشق بودن

بلکـه از شرم درست عاشق نبودن

بعد از خـدا

تنها خودت میدونی اوضاع احوال این روزهـا چندان خوب نیست

و مـدت ها میگـذره از خـالی موندن دلـم

اون کـه رفـت 

منم با خودش برد

دیگـه بعد از اون خـنده هام از ته دل نبود

و فقط نفـس کشیدم به عشق دوباره دیدنـش

به عشق دوباره اومـدنش

یه وقتایی اون  قدر خوب همـه چیز رو راست و ریست میکنی

که من فقط نگاه میکنم

و فقط نگاه میکنم

و شاید همـون لحظه هاست که یه جوری

با یه عالمـه مهـربونی

گوشمـو میگیری و آروم می پیچونی

تا بهـم بفهمونی هنوزم هیچی نیستـم در برابر عظمـت و جلالت

شاید همـون لحظه های نابه

که حس میکنم زندم

که حس میکنـم کسی

من رو دوست داره و داره نگاهـم میکنـه

خودت خوب میدونستی تـو دلـم چی میگـذره

که دلـم چـه قدر آشوبه

آشـوب از آرامشی که برای من حقیقی نبوده و نیست

شاید به قول آدم بزرگـآ خوشی زده باشه زیر دلـم

اما خودت خوب میدونی کسی که حلاوت عشق چشیده باشه

تاب بی عشقی نداره

روزهـای زیادی میگـذره از بودنـم

اما از زندگی کردنم

نمیدونم

فقط ممنون که جـواب دلـمـو دادی

ممـنون که جـواب دلمـو زود دادی

دوستت دارم


+درستـه که خونه تکونی عید جسـم آدمـو کلاً لـه میکنه

اما وقتی میبینی همـه جا از تمیزی برق میزنه

اصلاً روح و روانـت شاد میشه

البته اگـه این ساخـتمون بغلی با گرد و خاکـش کل خوشحـالی هامو خا کستـر نکـنه!:|

دسـتم خودم درد نکـنه خسـته نباشماز خود راضی...ایشالله..ائم...بقیه آرزوها شخصیه!نیشخند

 

+یک چیزی میگویم

پایش نـه نیاور...حرف بیجا هم نزن..گوش هایم پر است از صغری کبری های این دیار

بدان بعد از تو

قهقهه هایم نیز می میرند

بدان بعـد از تو

وقتی دوباره به این دیار بازگشتـی

باید دسـت هایـت را 

آری همـان دست هایی که داغ آرامـش گرمایشان را به دلم گذاشتی

ببری در جیبـت

و یک بغـل گل مـــریم برایم بخـری

بدان وقتی که باز میگردی و در حسرت عـشقـم ابروانـت در هم گره میخورد

وقتی که به در میزنی تا با لبخند برایت در را باز کنم

و طعـم انتظار میچشی از سکـوتـم

آن گـاه که گلاب می پاشی بر بـدنـم

تا شـاید عطـر تند فاصله از بین برود...

بدان همـان لحـظه سخـت در آغـوشت میکشم تو را

و می بوسـمـت

تا شاید عـشق نیز مرا لحظـه در آغوش کشد

و آرامش را به میـراث ببرد روحـــ خسـته ام...

+فکر میکنم این پست از خودمونی هم اون ور تر رفتـش اما با تمـوم سادگیش

با تمـوم خالصیش دوستش دارم

چون چیزیه که حرف دلـمـه...نوشـته دسـتای سردمـه...

چیزیه که به مغـزم خیلی فشار نیاوردم برای نوشـتنش

وفقط و فقط و فقط نوشـتم واژه هایی که اومـد به ذهـنمو

دیگـه هم پاکش نکردم...هر چی نوشـتم همین بود

نوشـتم برای مهـربون ترین کس من تو زندگیم بعد خـدآ

نوشـتم برای کسی که وقتی صداش زدم

وقتی گفتم دوستت دارم...وقتی گفـتم عـاشقـتم..عاشق خودت...عاشق هـوات

ازم رو برنگردوند...بهـم نه نگفت...بهـم فرصت داد تا دوباره برم به دیدارش

یک شنـبه یکی از هیجان انگیز ترین روزآی 92ئه

برای بار دوم تو این دوسالی که میگـذره از عمـرم آخـرین روزای سال رو میرم زیارت کسی

که بی اندازه عـاشقـشم...عاشق خودش حـرمش هـواش

میرم به شرقی ترین بهـشت وطنــم...ببخشید بابت همـه کم و کاستی های 92

بابت حرفایی که زدم اما شاید ناخواسته رنجوندمـتون

ناراحتـتون کردم یا به جای اینکـه

باری از شونه هاتون کم کنم غمی به دلتون اضافه کردم و غیره و غیره

ببخشید به بزرگی خودتون..به بزرگی دلای مهـربونتـون...امسالم داره تمـوم میشه

فکر میکنم این بهـاری که داره آروم آروم میاد سومـین بهـاری باشه که کنار همیم

با تموم خوشی و غم هـآ با تموم دلمشغولی ها و شیطنـت ها

هر روز ازتون چیزای تازه ای یاد گرفتم...ازتون درس گرفتم...

باهـآتون خندیدم..باهاتون گاهی اشک ریخـتم..

گاهی از ندونستـن اینکـه چـه جوابی بدم

به حرفاتون زل زدم به مانیتور و مدت ها فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم

ظاهر وبلاگ داشتـن آسونه...

به هر کی بگی یکی از سخـت ترین کارای دنیاست بهـت میخنده...

اما وقتی زندگی میکنی تو یه صفحـه... وقتی دل میبندی به رفیقا و دوستات

وقتی تلاش میکنی طبق ذائقه شون حرف بزنی...

یا همین فکر کردن به اینکـه چه طور حرف بزنی خودش میشه سخـت ترین کار دنیا

اینـو بدونین همیشه دوستـتون دارم و به یاد همـتون هستـم

آخـرین کلام 92

ثانیه هاتون عسلی

رویا

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

یک روح سرکش و پر از عصیان...

که گه گاهی چنگ می اندازد...

گه گاه فریاد میکشد...

بی تابانه...

پر از جنون...

و گاه آرام و پراز سکـوت تنها خیره میشود...

یک صفحـه سیاه پر از نقش و نگـآر

گاه برای به تصویر کشیدن گذران زندگی

یک صفحـه

یک بعـد که میشود مال خود خود خودت

مینویسی

خط میزنی

داد میزنی

هوار میکشی

عاشقانـه در گوشش زمـزمـه میکنی

بچـه میشوی

رام میشوی

رام میکنی

تو بزرگ میشوی و او سنگین

یک صفحـه پر ازدوست داشتنی ترین آدم هـآی دنیا

پر از تلخ و شیرین های زندگی

پر از خستـگی...پراز خامی...پر از شادی

و لذت کنار کسانی که نبود جسمـشان دغدغه نبودن همدلیشان نمیشود

پر از واقعه ای به نام تجـربه

ماه عسلیا آخـرین بهـار زمسـتانی 92 مبارک...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

یک دنیای رنگی پر از عکس های تو

یک نگاه خیره به دری که مـدت ها میگذرد از باز گذاشتنش

یک حلقه طلایی که بکارت وجودم را به اسارت کشانده 

و کمترین نقشش در زندگیم یادآوری وجود توست

تویی که زندگی بی تو دمی ارزش ماندن ندارد

یک تقویم که آخرین روزهـایش پی هم می دوند تا با هم بودنمـان راجشـن بگیرند

یک سال که دارد زمزمه ی بهـار سر میدهـد

زمزمـه امیـد میکند

یک ذهن که شلوغی و هرج و مرج شده عادت هر روزش

یـک دل که هنوزهم عاشق است

یک دل که هنوز هم بی قرار دیدن دوباره ات است

چـه حالی دارد ساده نوشتن از احساساتم به تو

چـه قدر کیف میدهـد ادبیات به اسارت نمیکشم برای توصیف عشقـم

چـه قدر دوست داشتنی است کنار گذاشتن تشبیه و تشخیص و لیلی و مجنون...

چـه قدر بی مهابا دوستت دارم

چـه قدر دوستت دارم...


+چـرت و پرت نوشـته هـآ:

+تی شرت توسی رنگـم را تنم میکند

مـادر حواسش به من نیست

کمی سر به سرش میگذارم

کمی میخندانمـش...او که تقصیری ندارد چرا باید اسیر خودخواهی من کذایی شود؟

میخندد...رفته رفته لبخندش محـو میشود

نگران میشوم...نکـند باز دستـم برایش رو شده؟

چند لحظه ای نگاهش را میدوزد به چشـمانم

خودم را میزنم به کوچـه علی چپ با وسایل اطرافم ور میروم

وانمـود میکنم عجله دارم...تمام این هـا ثانیه ای بیش نمیشود

ناگهان میگوید

توسی بهـت خیلی میآد

نگاهش میکنم...سپاسگذارانه...میگویم:واقعاً؟میگوید واقعاً!

یک مادر است و تمام دنیا

یک مادر است که گـاهی مرا به عرش میبرد و با غرور تحسینم میکند

و گاهی کنارم روی فرش میشیند و دل داری ام میدهد

یک مادر است و تمام مادرانگی هایش

تمام دلشوره و اظطراب هایش

یک مادر است و گیر دادن هایش...

خط و نشان کشیدن هایش...اگر بابایت بیاد بهش میگویم هایش...

یک مادر است و نگاه تیزبینش..

نگاهی که لبخند ورای تمام غـم  ها را در مجالی شکار میکندو به روی خودش نمیاورد...

یک مادر است و خنده هایش...

غم نگاهش...دعاهایش...یک مادر است و یک دنیا...

یک عاشق بی حد و مرز...

کسی که نمیتوان آزرده اش کرد..

کسی که خواب به چشـمانم نمیرود

اگـر خنده اش را نبینم تا دلم آسوده شود که از من دلخوری ندارد...

یک مادر است و وحشت نداشتنش...

یک مادر است و شیطنـت هایش...

یک مادر است و یک قلب که شاید آخـرین دست آویزش برای تپیدن او باشد....


+خواب اگـر خواب هم باشد

اگر توهم باشد

اگـر غیرواقعی و رؤیا باشد

بازهم دوستش دارم

هنوزهم از یاد نبردم حس دوست داشتنی وجـودت را در کنارم


+خـسته ام

از خستگـی های بی پایان زندگی

از کولـه باری که سنگینی میکند بردوشـم

از نبودنـت در زندگی

و حس تعلقی که می خراشد روحـم را

خسـته ام از این همـه تکرار بی وقفه روزهای زندگی

از طلوع هایی که بی تو غروب شد

از تاریکی مطلق روزهـآ

از غروب های پیاپی که هیچ روشنی در آن نبود

خسـته ام...

 

+رفیق نوشـت:

اگرخدایم یکی است که یکی است

اگـر عشقـم یکی است که آن هم فقط یکی است

حرف هایی که بهشـان ایمان دارم هم یکی است

رفیق...ببخش اگر این روزها لبخند روی لب هایت را محـو میکنم...

اگر گفتم رفیقی بدان رفاقتت برایم باارزش است

آن قـدر که تک به تک کلماتت برای مهم میشوند

گاهی از دستت آزرده میشوم...گاهی لبخند بر لب می آورم و گاهی سکوت میکنم...

اگر آزرده شدم بدان حرف هایت برایم آن قدر مهم است که بهـشان اهمیت بدهـم

وگرنه گوش من پر است

از حرفهایی که چه بسا سنگین تر و تیز تر ازحرف هایتواند 

اگـر لبخند برایت زدم بدان آن لبخند برای توست...

تحـفه نیستم...آدم ارزشمـند و بافهم و ادراک بالا هم نیستم...

خوبی هایم به پای بدی هایم نمیرسد

اما بدان گاهی روزهـا که خسته ام از تمام زندگی

شاید تنها خود تو بشوی بهانه برای بودن برای ماندن برای ادامـه دادن...

منتی ندارم...دوست داشتـن منت نمیخواهد...احساسات منت سرشنمیشود...  

صادقانه گفته ام و میگویم...

وقتی به تو میگویم رفیق یعنی تو با همـه برایم فرق داری...

یعنی بودنـت در زندگیم همان قدر مهـم است که بودن مادرم...

پس بدان هم چنان صادقانه دوستت دارم و هنوز حرف هایم را از یاد نبرده ام...

 

+از سکــوتم بتـرس

بـترس از روزهای غم باری که در برابر تلخ زبانی هایت هیچ نگویم

بتـرس از روزهایی تنها به تو چشـم بدوزم و بخواهم از چشـمانم حالم را بخوانی

بتـرس

بتـرس که روزی آرام

میگـذارمـت به حال خودت

و میـروم به مسیری که انتهایش ختم به فراموشی ات میشود

بتـرس که روزی خواهم رفت

بی هیچ حرفی

بی هیچ سرو صدایی

بی هیچ دلخوری ای

بترس که روزی

تنها بگـذارمـت و بروم...

+عـآشق نوشت:

دوباره بی قراری و دوباره گریه های من

نمیدونم چرا به تو نمیرسه صدای من

نگفته های قلبمو نمیدونم به کی بگم

دلم همیشه روشنه دوباره میرسیم به هم...

گذشته- احسان خواجـه امیری

 

+مدت ها میگذشت از ننوشتنم...

اون قدر گذشته بود که امروز که دست به کیبورد زدم نمیدونستم چی باید بنویسم...

از کدوم دغدغه هام بنویسم...پس ببخشین اگـه بد شد...

ممنون که هستین...که همـراهین که همـدم دلین...

ممنون که این اجازه رو میدین

که تو سخـت ترین روزآی زندگیم بهـتون تکیه کنم...

باهاتون حرف بزنم ..درد و دل کنم

بدون اینکـه احساس ترس کنم...

ممنون که امید میدین با حرفاتون...

هـزاران مرتبه خدا رو شکر بابت وجودتـون..

دوستتون دارم دوستـای نازنینم

ببخشید اگر با حرفام سرتونو درد آوردم...

اگـه وقت باارزشتون با خوندن نوشته های من هدر رفت...

ببخشید اگـر روزی با حرفام با صحبتـآم دل مهربونتو ناراحت کردم...

دوستتون دارم خیلی زیاد

ثانیه هاتون عسلی

رویا

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |

 

به خاطر دلت که دریاست   

چشمایی که تموم دنیاست

همیشه از خودت گذشتی   

به خاطر همین که هستی دوست دارم

تو واسه من نفسی نیست مثل تو کسی  

یه ستـاره روی زمینی

*تقدیم به ماهـترین آبجـی دنیا*

که با مهـربونی همیشگی اش دنیا کوچیک منو رنگی کرد

ندای عزیزم

هر چند که امروز  سردی جای خالیـت نبودن دستـاتو به رخـم میکشه

اما خواستم بدونی دوستت دارم

همیشه و همـه جـا

تولدت مبارک

 


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط Roya نظرات () |


آخرين مطالب
» Another Month
» Never Imagined We End Like This...
» یـه حسـی تو دلـم میگـه تـو نزدیـکی به این خـونه...
» چشـمـاشو بسـت و چشـمـامو تــر کـرد...
» People throw rocks at things that shine And life makes love look hard
» تو نباشی بدون تو دیگـه ادامـه این زندگی رو نمیخوام...
» Bailando
» هـر لحظـه که تو دوری تکـرار میشه دردم...
» تمـآم عمـرو کنار من باش دیوونگی کن؛ برات می میرم جای دوتامون تو زندگی کن...
» I Give my last Dime to Hold Him Tonight

Design By : RoozGozar.com