Maheasaliya

در مشکلات باید سکوت کرد,شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد...

هـر لحظـه که تو دوری تکـرار میشه دردم...

  هـیــس

 کمی آرام تـر عـاشقـانه هایت را با او تقسـیم کـن

چـه میدانی شاید جایی

در همین حوالی کسی

نگـاهش یخ زده باشد به دیـوار بی رنـگ زندگی

و گوش هایش پر باشـد از تیک تاک ساعـتی کـه هیچ گـاه وعـده وصال زمزمـه نکـرد

و طنین عشـق نیانداخـت بر ثانیه های پر از سکـوت او

شاید در همین حوالی

کسی

بی قرار آغـوشی باشد کـه مجـالی در آن آرام بگیرد

و تـنش آرامـش عطر تـند معشوقه اش را با تمـام وجـودش ببلعـد

هیـس کمی آرامـتر

شاید اینجـا

هر دانه ی ساعـت شنی انتـظار بپاشد بر لحظه هـا

شاید اینجـا

آن هـنگـام کـه ماه دلبری میکـند در دل آسمـان سیاه شب

و نقـره می پاشد برای رؤیاهای دو نفره تان 

 کسـی

نه در تلاش به خواب رفـتن چشـم هایش

نه در دفـن تنهـایی بی پایانش درهجـوم  پسمـانده افکـار گنگ خود

برای قلبـش آرام لالایی زمـزمـه کند

شعـر بخوانـد...غـم سر بدهـد..از او بگویید

از آرزوهـایش..از رؤیا هـایی کـه میسـر شدنـشان خود نیز یک رؤیاست

شـایدکسی در این حوالی

ذهـنش  پر باشد از خطـی خطـی های روزگـار

شـاید اینجـا کسی عـاشق باشد

 

+چـرت و پـرت نوشتـه هـآ:

+جولیا

آرام در را باز میکنـد

سالن مثل همیشه سوت و کور است

و صد البته تمـیز

کفـش های پاشنه بلندش را بی حوصله در می آورد

کیفش را روی کاناپه سرمـه ای هال پرت میکند

برعکس عادت همیشگی

سر یخچال میرود و بطری آب را لاجرعه سر میکشد

خانه هنوز تاریک است 

جولیا خیره به بطری آب

فکر میکنـد

برای آرام کردن خودش یا شاید هم برای اجرا کردن دستورات دکتر آدام

نفسی عمیق میکشد

و هـوا را با تمام وجود می بلعد

ناگهان

ادوارد

رد عطـر تند ادوارد را دنبال میکنـد

 و به اتاق خواب میرسد

 تنها شلوار جین  ادوارد گوشه اتاق به صورت نامنظمی به او دهان کجی میکند

ناخود آگاه صورتش برمیگردد به سمـت دراور

باز هم مثل همیشه در عطر ها باز مانده

این اواخر ادوارد کم حواس شده است

یا شاید هم حواسش مشغول شده است

حسادت زنانه ای ناخـنش را در قلبش فرو میبرد

ناگهـان قلبش برای ثانیه ای از تپش می ایستد

ادوارد چند وقتی است حواس پرت شده

انگـار دیگر مرا نمی بیند.

ذهـنش را مرور میکند

آخرین باری که ادوارد را در آغوش کشید همین امروز صبح بود

قبل از رفتن به سرکار

اما...آری آغوش ادوارد فرق کرده بود...آغوشش؟مگر آغوش کسی فرق میکند؟

نه این خود ادوارد است کـه تغییر کرده و مدت ها میگذرد از این تغییر

                                                                   ادامـه دارد...

 

 

+آرام آرام نزدیک میشود...آرام...هر لحظه...آمـدنش قطعی تر میشود

برعکـس همیشه شوقی برای آمـدنش ندارم...قلبـم از هیجانـ تـند حضورش نمی تپد

شاید ناشکر شده ام...

یا شاید هم خسـته...

یا شاید متنفـر...از تمـام زمین و زمـان

همیشه گفته اند مردان در ذهـن خود اتاق دنجی دارند که گاه به سویش هجوم میبرند

اما من چـه؟من به نوبه خود در این مورد از هر مردی مرد ترم

گوشه ای دنج میخواهـم...یک آرشیو موسیقی سیار...باران...پیاده روی تا نمیدانم کجـا

یک خلـــوت  بـدون هیچ کس...هیچ بنی بشری...هیــــــــــــــچ کــــــــــــــــس...

هیـــــــــچ کـــــــــــــس...تنهای تنهای تنها...

چـندی است از خود دور شده ام و شاید حال بد این روزها مدیون همین دور شدن باشد

انگـار17 سالگـی با خود عطـر منزوی شدن می آورد

 

+همیشـه...یه سری نوشته هست...یه سری شعـر هست..یه سری ملودی هست کـه

نه تنها احساس تو را به زیباترین صورت ممکـن به تصویر میکشه بلکـه بخشی از

وجودتو..از شخصیتتو...از باوراتو رنگ میزنه...سال جدید, ایده جدید

از این پست به بعـد...این بهـانه ها رو می نویسم...این چیزایی که بخشی از منه...از

احساسات منه اما توسط من کلمـه نشده

و اولین بهـانه برمیگرده به دست نوشته ای

مربوط به سال های گذشته از مهـرآوه شریفی نیا

معذرت بابت کپی...اما نمیتونستم ازش بگـذرم...

نمیتونستم تقسیمیش نکنم با شمـاهـا....نمیتونستم ثبتش نکنم...

 تو,

         آرمیده   در  آغوشی  هرز

                         یا

                    خزیده  به  گوشه ای  ,

                                   در پناهِ  سازی 

                                                 کتابی

                                                      شعری

                                                            کافه ای

                                                                   رفیقی , ...

          من ,

                   اینجا

                         غرق   در   شیطنتهایش

                                              به صمیمیتِ  ساده ی  دستهایِ تو  می اندیشم

                                      که   هیچگاه   با  من

                                                         قسمت  نکردی  ...  "

                                                                          «مهـرآوه شریفی نیآ»

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٧ ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


تمـآم عمـرو کنار من باش دیوونگی کن؛ برات می میرم جای دوتامون تو زندگی کن...

و شاید به قول تو

حسـودی کنند عـقربه های ساعـت به باهـم بودنمـان

و در هـم نپیچـد عشق خـاطره میان عمق جـان لحظه هـا

و شـاید این کلآم آخـرین سخـن باشـد از عمـق جان من

به دوست داشـتنی ترین همـدم سرد و گرم روزهای زندگی بعـد از خـدا

برای اولین بار

و یا شاید هـم برای آخـرین بار

لمـس دوباره بودنـت مبارک

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٠ ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


I Give my last Dime to Hold Him Tonight

آخـرین چرت و پرت نوشتـه های 92:

+عاشق که باشی

لحظه لحظه عاشقیت می تپه برای شنیدن دوستت دارم هاش

نفس میکشی و زنده می مونی به عشـق لبخـندش

به عشق چشـماش

و بودنش

وقتی لبخـند میزنی به من

وقتی نگاهـم میکنی

گاهی سرخ میشم از شرم 

نه از شرم  عاشق بودن

بلکـه از شرم درست عاشق نبودن

بعد از خـدا

تنها خودت میدونی اوضاع احوال این روزهـا چندان خوب نیست

و مـدت ها میگـذره از خـالی موندن دلـم

اون کـه رفـت 

منم با خودش برد

دیگـه بعد از اون خـنده هام از ته دل نبود

و فقط نفـس کشیدم به عشق دوباره دیدنـش

به عشق دوباره اومـدنش

یه وقتایی اون  قدر خوب همـه چیز رو راست و ریست میکنی

که من فقط نگاه میکنم

و فقط نگاه میکنم

و شاید همـون لحظه هاست که یه جوری

با یه عالمـه مهـربونی

گوشمـو میگیری و آروم می پیچونی

تا بهـم بفهمونی هنوزم هیچی نیستـم در برابر عظمـت و جلالت

شاید همـون لحظه های نابه

که حس میکنم زندم

که حس میکنـم کسی

من رو دوست داره و داره نگاهـم میکنـه

خودت خوب میدونستی تـو دلـم چی میگـذره

که دلـم چـه قدر آشوبه

آشـوب از آرامشی که برای من حقیقی نبوده و نیست

شاید به قول آدم بزرگـآ خوشی زده باشه زیر دلـم

اما خودت خوب میدونی کسی که حلاوت عشق چشیده باشه

تاب بی عشقی نداره

روزهـای زیادی میگـذره از بودنـم

اما از زندگی کردنم

نمیدونم

فقط ممنون که جـواب دلـمـو دادی

ممـنون که جـواب دلمـو زود دادی

دوستت دارم


+درستـه که خونه تکونی عید جسـم آدمـو کلاً لـه میکنه

اما وقتی میبینی همـه جا از تمیزی برق میزنه

اصلاً روح و روانـت شاد میشه

البته اگـه این ساخـتمون بغلی با گرد و خاکـش کل خوشحـالی هامو خا کستـر نکـنه!:|

دسـتم خودم درد نکـنه خسـته نباشماز خود راضی...ایشالله..ائم...بقیه آرزوها شخصیه!نیشخند

 

+یک چیزی میگویم

پایش نـه نیاور...حرف بیجا هم نزن..گوش هایم پر است از صغری کبری های این دیار

بدان بعد از تو

قهقهه هایم نیز می میرند

بدان بعـد از تو

وقتی دوباره به این دیار بازگشتـی

باید دسـت هایـت را 

آری همـان دست هایی که داغ آرامـش گرمایشان را به دلم گذاشتی

ببری در جیبـت

و یک بغـل گل مـــریم برایم بخـری

بدان وقتی که باز میگردی و در حسرت عـشقـم ابروانـت در هم گره میخورد

وقتی که به در میزنی تا با لبخند برایت در را باز کنم

و طعـم انتظار میچشی از سکـوتـم

آن گـاه که گلاب می پاشی بر بـدنـم

تا شـاید عطـر تند فاصله از بین برود...

بدان همـان لحـظه سخـت در آغـوشت میکشم تو را

و می بوسـمـت

تا شاید عـشق نیز مرا لحظـه در آغوش کشد

و آرامش را به میـراث ببرد روحـــ خسـته ام...

+فکر میکنم این پست از خودمونی هم اون ور تر رفتـش اما با تمـوم سادگیش

با تمـوم خالصیش دوستش دارم

چون چیزیه که حرف دلـمـه...نوشـته دسـتای سردمـه...

چیزیه که به مغـزم خیلی فشار نیاوردم برای نوشـتنش

وفقط و فقط و فقط نوشـتم واژه هایی که اومـد به ذهـنمو

دیگـه هم پاکش نکردم...هر چی نوشـتم همین بود

نوشـتم برای مهـربون ترین کس من تو زندگیم بعد خـدآ

نوشـتم برای کسی که وقتی صداش زدم

وقتی گفتم دوستت دارم...وقتی گفـتم عـاشقـتم..عاشق خودت...عاشق هـوات

ازم رو برنگردوند...بهـم نه نگفت...بهـم فرصت داد تا دوباره برم به دیدارش

یک شنـبه یکی از هیجان انگیز ترین روزآی 92ئه

برای بار دوم تو این دوسالی که میگـذره از عمـرم آخـرین روزای سال رو میرم زیارت کسی

که بی اندازه عـاشقـشم...عاشق خودش حـرمش هـواش

میرم به شرقی ترین بهـشت وطنــم...ببخشید بابت همـه کم و کاستی های 92

بابت حرفایی که زدم اما شاید ناخواسته رنجوندمـتون

ناراحتـتون کردم یا به جای اینکـه

باری از شونه هاتون کم کنم غمی به دلتون اضافه کردم و غیره و غیره

ببخشید به بزرگی خودتون..به بزرگی دلای مهـربونتـون...امسالم داره تمـوم میشه

فکر میکنم این بهـاری که داره آروم آروم میاد سومـین بهـاری باشه که کنار همیم

با تموم خوشی و غم هـآ با تموم دلمشغولی ها و شیطنـت ها

هر روز ازتون چیزای تازه ای یاد گرفتم...ازتون درس گرفتم...

باهـآتون خندیدم..باهاتون گاهی اشک ریخـتم..

گاهی از ندونستـن اینکـه چـه جوابی بدم

به حرفاتون زل زدم به مانیتور و مدت ها فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم

ظاهر وبلاگ داشتـن آسونه...

به هر کی بگی یکی از سخـت ترین کارای دنیاست بهـت میخنده...

اما وقتی زندگی میکنی تو یه صفحـه... وقتی دل میبندی به رفیقا و دوستات

وقتی تلاش میکنی طبق ذائقه شون حرف بزنی...

یا همین فکر کردن به اینکـه چه طور حرف بزنی خودش میشه سخـت ترین کار دنیا

اینـو بدونین همیشه دوستـتون دارم و به یاد همـتون هستـم

آخـرین کلام 92

ثانیه هاتون عسلی

رویا

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


آخـرین بهـار زمسـتانی 1392...

یک روح سرکش و پر از عصیان...

که گه گاهی چنگ می اندازد...

گه گاه فریاد میکشد...

بی تابانه...

پر از جنون...

و گاه آرام و پراز سکـوت تنها خیره میشود...

یک صفحـه سیاه پر از نقش و نگـآر

گاه برای به تصویر کشیدن گذران زندگی

یک صفحـه

یک بعـد که میشود مال خود خود خودت

مینویسی

خط میزنی

داد میزنی

هوار میکشی

عاشقانـه در گوشش زمـزمـه میکنی

بچـه میشوی

رام میشوی

رام میکنی

تو بزرگ میشوی و او سنگین

یک صفحـه پر ازدوست داشتنی ترین آدم هـآی دنیا

پر از تلخ و شیرین های زندگی

پر از خستـگی...پراز خامی...پر از شادی

و لذت کنار کسانی که نبود جسمـشان دغدغه نبودن همدلیشان نمیشود

پر از واقعه ای به نام تجـربه

ماه عسلیا آخـرین بهـار زمسـتانی 92 مبارک...

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


بازم تو خواب من با من قدم بزن آروم و سر به زیر...

یک دنیای رنگی پر از عکس های تو

یک نگاه خیره به دری که مـدت ها میگذرد از باز گذاشتنش

یک حلقه طلایی که بکارت وجودم را به اسارت کشانده 

و کمترین نقشش در زندگیم یادآوری وجود توست

تویی که زندگی بی تو دمی ارزش ماندن ندارد

یک تقویم که آخرین روزهـایش پی هم می دوند تا با هم بودنمـان راجشـن بگیرند

یک سال که دارد زمزمه ی بهـار سر میدهـد

زمزمـه امیـد میکند

یک ذهن که شلوغی و هرج و مرج شده عادت هر روزش

یـک دل که هنوزهم عاشق است

یک دل که هنوز هم بی قرار دیدن دوباره ات است

چـه حالی دارد ساده نوشتن از احساساتم به تو

چـه قدر کیف میدهـد ادبیات به اسارت نمیکشم برای توصیف عشقـم

چـه قدر دوست داشتنی است کنار گذاشتن تشبیه و تشخیص و لیلی و مجنون...

چـه قدر بی مهابا دوستت دارم

چـه قدر دوستت دارم...


+چـرت و پرت نوشـته هـآ:

+تی شرت توسی رنگـم را تنم میکند

مـادر حواسش به من نیست

کمی سر به سرش میگذارم

کمی میخندانمـش...او که تقصیری ندارد چرا باید اسیر خودخواهی من کذایی شود؟

میخندد...رفته رفته لبخندش محـو میشود

نگران میشوم...نکـند باز دستـم برایش رو شده؟

چند لحظه ای نگاهش را میدوزد به چشـمانم

خودم را میزنم به کوچـه علی چپ با وسایل اطرافم ور میروم

وانمـود میکنم عجله دارم...تمام این هـا ثانیه ای بیش نمیشود

ناگهان میگوید

توسی بهـت خیلی میآد

نگاهش میکنم...سپاسگذارانه...میگویم:واقعاً؟میگوید واقعاً!

یک مادر است و تمام دنیا

یک مادر است که گـاهی مرا به عرش میبرد و با غرور تحسینم میکند

و گاهی کنارم روی فرش میشیند و دل داری ام میدهد

یک مادر است و تمام مادرانگی هایش

تمام دلشوره و اظطراب هایش

یک مادر است و گیر دادن هایش...

خط و نشان کشیدن هایش...اگر بابایت بیاد بهش میگویم هایش...

یک مادر است و نگاه تیزبینش..

نگاهی که لبخند ورای تمام غـم  ها را در مجالی شکار میکندو به روی خودش نمیاورد...

یک مادر است و خنده هایش...

غم نگاهش...دعاهایش...یک مادر است و یک دنیا...

یک عاشق بی حد و مرز...

کسی که نمیتوان آزرده اش کرد..

کسی که خواب به چشـمانم نمیرود

اگـر خنده اش را نبینم تا دلم آسوده شود که از من دلخوری ندارد...

یک مادر است و وحشت نداشتنش...

یک مادر است و شیطنـت هایش...

یک مادر است و یک قلب که شاید آخـرین دست آویزش برای تپیدن او باشد....


+خواب اگـر خواب هم باشد

اگر توهم باشد

اگـر غیرواقعی و رؤیا باشد

بازهم دوستش دارم

هنوزهم از یاد نبردم حس دوست داشتنی وجـودت را در کنارم


+خـسته ام

از خستگـی های بی پایان زندگی

از کولـه باری که سنگینی میکند بردوشـم

از نبودنـت در زندگی

و حس تعلقی که می خراشد روحـم را

خسـته ام از این همـه تکرار بی وقفه روزهای زندگی

از طلوع هایی که بی تو غروب شد

از تاریکی مطلق روزهـآ

از غروب های پیاپی که هیچ روشنی در آن نبود

خسـته ام...

 

+رفیق نوشـت:

اگرخدایم یکی است که یکی است

اگـر عشقـم یکی است که آن هم فقط یکی است

حرف هایی که بهشـان ایمان دارم هم یکی است

رفیق...ببخش اگر این روزها لبخند روی لب هایت را محـو میکنم...

اگر گفتم رفیقی بدان رفاقتت برایم باارزش است

آن قـدر که تک به تک کلماتت برای مهم میشوند

گاهی از دستت آزرده میشوم...گاهی لبخند بر لب می آورم و گاهی سکوت میکنم...

اگر آزرده شدم بدان حرف هایت برایم آن قدر مهم است که بهـشان اهمیت بدهـم

وگرنه گوش من پر است

از حرفهایی که چه بسا سنگین تر و تیز تر ازحرف هایتواند 

اگـر لبخند برایت زدم بدان آن لبخند برای توست...

تحـفه نیستم...آدم ارزشمـند و بافهم و ادراک بالا هم نیستم...

خوبی هایم به پای بدی هایم نمیرسد

اما بدان گاهی روزهـا که خسته ام از تمام زندگی

شاید تنها خود تو بشوی بهانه برای بودن برای ماندن برای ادامـه دادن...

منتی ندارم...دوست داشتـن منت نمیخواهد...احساسات منت سرشنمیشود...  

صادقانه گفته ام و میگویم...

وقتی به تو میگویم رفیق یعنی تو با همـه برایم فرق داری...

یعنی بودنـت در زندگیم همان قدر مهـم است که بودن مادرم...

پس بدان هم چنان صادقانه دوستت دارم و هنوز حرف هایم را از یاد نبرده ام...

 

+از سکــوتم بتـرس

بـترس از روزهای غم باری که در برابر تلخ زبانی هایت هیچ نگویم

بتـرس از روزهایی تنها به تو چشـم بدوزم و بخواهم از چشـمانم حالم را بخوانی

بتـرس

بتـرس که روزی آرام

میگـذارمـت به حال خودت

و میـروم به مسیری که انتهایش ختم به فراموشی ات میشود

بتـرس که روزی خواهم رفت

بی هیچ حرفی

بی هیچ سرو صدایی

بی هیچ دلخوری ای

بترس که روزی

تنها بگـذارمـت و بروم...

+عـآشق نوشت:

دوباره بی قراری و دوباره گریه های من

نمیدونم چرا به تو نمیرسه صدای من

نگفته های قلبمو نمیدونم به کی بگم

دلم همیشه روشنه دوباره میرسیم به هم...

گذشته- احسان خواجـه امیری

 

+مدت ها میگذشت از ننوشتنم...

اون قدر گذشته بود که امروز که دست به کیبورد زدم نمیدونستم چی باید بنویسم...

از کدوم دغدغه هام بنویسم...پس ببخشین اگـه بد شد...

ممنون که هستین...که همـراهین که همـدم دلین...

ممنون که این اجازه رو میدین

که تو سخـت ترین روزآی زندگیم بهـتون تکیه کنم...

باهاتون حرف بزنم ..درد و دل کنم

بدون اینکـه احساس ترس کنم...

ممنون که امید میدین با حرفاتون...

هـزاران مرتبه خدا رو شکر بابت وجودتـون..

دوستتون دارم دوستـای نازنینم

ببخشید اگر با حرفام سرتونو درد آوردم...

اگـه وقت باارزشتون با خوندن نوشته های من هدر رفت...

ببخشید اگـر روزی با حرفام با صحبتـآم دل مهربونتو ناراحت کردم...

دوستتون دارم خیلی زیاد

ثانیه هاتون عسلی

رویا

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱ ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


To My Sweet Heart...

 

به خاطر دلت که دریاست   

چشمایی که تموم دنیاست

همیشه از خودت گذشتی   

به خاطر همین که هستی دوست دارم

تو واسه من نفسی نیست مثل تو کسی  

یه ستـاره روی زمینی

*تقدیم به ماهـترین آبجـی دنیا*

که با مهـربونی همیشگی اش دنیا کوچیک منو رنگی کرد

ندای عزیزم

هر چند که امروز  سردی جای خالیـت نبودن دستـاتو به رخـم میکشه

اما خواستم بدونی دوستت دارم

همیشه و همـه جـا

تولدت مبارک

 


+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


برف و بارون که بیاد؛ این زمستون که بیاد؛ میدونی تنهایی هام چند ساله میشه؟

گـذر واژه های رنگ پریده خسـته روز

بر پنجـره تـاریک شب

و سکوتـی مطلق 

که صدای جیرجیرک هـا می شکـاندش

زیر نور نقره فام ماه 

 توده ای مبهـم ازخـاطره ها  نفس میکشد هنوز

که سال هـا میگـذرد از تپش نباتی زندگی اش

و سالیان سال است که از شریان خون میان رگ هایش میگـذرد

توده ای پر از تهـی

پر از نمیدانم هـا

و پر از خـاموشی

پر از نیستی در برابر عظمـت هستی

توده ای نفس میکشد هنوز زیر نور نقره فام ماه

چشـمانش

پر است از بی انتهـایی

پر از اسارت گـمراهی

چشـمانش

روزی می درخشید

آن هنگام که دنیا تک به تک امیدهایش را سوزاند

و مشـتی از خـاکسـتر رویاهایش را در دستانش ریخـت

دیگر فراموش کرد عشق را

و تپش وارون زندگی را

دیگر فراموش کرد خورشید را

و عصیان بر او

یا شاید هم او بر عصیان چیره شد

بر واژه هایش رخـت تلخی می پوشاند

و هرم گرمای هیچ چیز سنگینی یخ نگاهش را آب نمی کرد

دیگـر دستانش نمی نپید

و قلبش آرام و بی صـدا تنها به حیات ادامـه میداد

فراموش کرد هـدف والای خلقش را

فراموش کرد اشرف بودنش

فراموش کرد بودنش را

نسیان در رگ و پی جانـش رسوب کرد

دیگر او؛او نبود

جنـون "هیچ" تسخیرش کرده بود

و به دنبال آخـرین دستآویز بود

تا برای همـیشه 

نفس کشیدنش را پایان دهـد...

چـرت و پرت نوشـته هـا:

+ مثل یه آدم که یه مسیر دور و دراز و دویده

و حالا درست چـند قدمی پایانش زمین خورده و دیگه نایی برای ادامـه دادن نداره

مثل حس اون لحظه

مثل حسرت نگاهی که با دیدن آخـر جاده تو چـشمـاش موج میزنه

مثل اشکی که چشـمشو میگیره

مثل دستی که دراز میشه برای لمـس خواسته اش

برای چیزی که یه عمـر براش دویده

یه عمـر از همـه چیزش زده تا بهـش برسه

درست مثل همـون لحـظه است

درست تکـرار همـون پژواکـه فریاد خواستـنم...

+ بگـذارخالصانه بگویم

بگـذار بچـه شوم تا شاید صداقت واژگانم را در آغـوش بکشد

بگـذار ساده فریاد کنم دوستت دارم هایم را

بگـذار احساساتم پاک باشد

بی هیچ غل و غشی

بگـذار لمـس کنـم عقربه های ساعـت را

که می دوند

تا تو را به امانت در آغـوش من بسپارند

بگـذار آرام

آرام

احـساساتم را در عمـق جانت ته نشین کنم

تا هـرگز مرا از یاد نبری

تا همـیشه تصویر من بر چشـمانت نقش ببندد

بگـذار این بارهـم

به پاس تمام بودنـت هایت

به پاس همـدم بودنـت

تنها آرام بگویم

نازنینم؛

یک ماه دوباره بودنـت مبارک...

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٠ ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


نه برآنم که تو را خط بزنم در یادم...نه تو آنی که مجالی بروی از جانم...

نـه برآنم کـه تو را خط بزنم در یادم

نه تو آنـی که مجالی بروی از جانم

نه برآنـم که بگویم به تو از درد فراغ

نه تو آنـی که شوی مستـمع درد و غمم

نه چـُنان پاک و زلالم که روم در ره قرب

نه تو آنی که مجـآلی بگذاری بروم

نه منم ترسان ز کمـند و رخسار رقیب

نه تو آنـی که شوی خام نیـرنـگ رقیب



+چـرت و پرت نوشـته با عطـر دلتنگی بس عاشقانه:

 + آدم لحـظه ها دارند میگـذرند

 و نه آن سیب و نه هیچ چیز دیگـر 

ارزش از دست دادن دست هایت را نداشت

هنوزهـم هیـچ چـیز

هیــچ چیز

جـآلی خـالی عطـر تنـت را پر نمیکـند

آدم 

گـذشته ها گـذشت

امروز هم میگـذرد

و ترسانم از فردایی که دیگـر رنگ امیدی در آن نیست

ترسانم از دستانی که آرزوی داشتنـشان هر لحظه مرا میکشد

و هر لحظه مراوادار به زیستن میکنـد

آدم

هنوز هم میشـود روی قول هایت حساب کرد؟

با خـدایمـآن عهـد بستم

لایخلف المیعادیش سال هاست در عمـق جانم رسوب کرده

از او بخواه

هر چـه زودتـر

هر چـه زودتر

تو را نصیب من کنـد

کـه دیگر نه رمقی برای ادامـه دادن مانده 

نه جـانی برای تحمـل کردن...

+ یه جایی نوشته بود:

ائـه ببخشید پشـتم خورد به خنـجرتون...اوضاع احوال مائم همینه

وقتی آسـون حرف از رفـتن میزنی

چیزی جز اشـک ندارم در جوابـت

کـآش لااقل یکـم فقط یکـم به منم فکر میکردی...همـه چیز نه تقصیر منه نه تقصیر تو

 تو همـون قدر تو این قضیه سهیمی که من

و کـآش زمانی بود برای برگشتـن...و دوباره ماندن...و دوباره بودن...

+دلـم برای نـدای عزیزم خیلی تنگ شده..نـدا زود برگرد...

+شاید "خسـته "بهـترین واژه برای توصیف این حال و روزآ باشه

با اینکـه زمسـتونه

با اینکـه سـرما هست

با اینکـه امید بهـار هنوزم تو وجود آدم رخـنه میکنه

اما مثل همیشه

آدم و عیـنـک شیـک بدبینیش!

آدمِ و غر و اخـم و تخـمش

آدمِ و طلبکار بودنش...زیاد خواستنش...آدمِ و پرتوقع بودنش

خـدایا...ممنون از اینکـه هستی...مثل همیشه مهـم ترین دلیلی برای بودن

خـدایا اگـه نداشتـیمـت چی میشدیم؟چی به سرمـون میومـد؟

شکـرت و شکرت و شکرت که هستی

که نگاهت بهـمونه که هوامونو داری...

کـه با این همـه بدی هنوزم عاشق بنده هاتی

و بهـشون فرصت میدی برای دوباره بودن برای جبران کردن...

+ از همـتون...رفقا از همـتون ممنونم کـه هستین

که میخونین...

ببخشین اگـه چشـمای خوشگلـتونو با حرفای چرت و پرت خودم اذیت میکنم

از خـدا برای همـتون بهـترینا رو میخوام

هر چند خودش همیشـه به بنده هاش بهـترینا رو میده

این ما آدمـآییم که صبر نمیکنیم تا لحظه آخـر و دیدن پایان قصه

ایـن روزآ بی نهـایت محـتاج دعـآهاتونم

دوستـتون دارم خیلی زیاد

مراقب خودتـون باشین دوستـای گل من

ثانیه هاتون عسلی

رویا

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٤ ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


بذار حس کنم امشـبو با منی...

یه عمـره که از چشـم تو دورمـو

کنار تو ام بی تو هر ثانیه

صدا میکنم اسمـتو با خودم

نبینم که جات پیش من خالیه

هوس کردم امشب که دستاتو باز

دوباره تو دست خودم فرض کنم

تو رو از همونی که از من گرفت

یه امشب برای خودم قرض کنم

بذار حس کنم امشبو با منی

کنارم تو بارون قدم میزنی

برای من این دلخوشی کافیه

بذار حس کنم امشبو با منی

تو این لحظه چشـماتو از من نگیر

من از بودن تو نفس میکشم

بهت قول میدم نباشی یه روز

از این زندگی پامو پس میکشم

نمیشه تظاهر به خوبی کنم

خود تو یه راهی نشونم بده

میمونم به پای تو تا آخرش

اگـه جای خالیت امونم بده...

بذار حس کنم امشبو با منی

کنارم تو بارون قدم میزنی

برای من این دلخوشی کافیه

بذار حس کنم امشبو با منی...

 

امیر فرجام-محسن حق نظری

http://www.par30song.com/download-new-music-amir-farjam-bezar-hess-konam/11181.html

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


Another Month...

سـآده

درست مثل همین لحـظه

لمـس دوباره بودنـت مبـآرک...

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


تمـام میشوم شبـی فقط به من اشاره کن...

میان رنگارنگی روزگـار

گاهی دستی می آید که سپید رنگ میزند دنیایت را

و گاهی تکـان میدهـدت

گاهی به خود می آوردت

گاهی میشود بهـانه ای برای ادامـه دادن

برای ماندن

و شروعی دوباره

میان تیره ترین لحظه های زندگی

و سخـت ترین و پسـت ترین باتلاق هـآ

گاهی دستی می آید

نمیدانم از کجا؟

می آید و بیرون میکشد تو را از منجلاب ترس و وحشت و هراس

و آرامش می پاشد بر لحظه لحظه زندگی ات

و سـتاره می آورد در آسمـانت

گاهی

نگاهـت میکند

آرام

آرام

آرام

آن قـدر آرام که گاهی از یاد میبری خودت را

گاهی فراموش میکنی

کـه هستی

کـه وجـود داری

 کـه نفس میکشی

گاهی فراموش میکنی 

طناب می اندازی بر گردن واژگان

و با سکـوتت 

طلایی ترین ثانیه های عمـرت را دار میزنی

گاهی

نگاهـت در آینه گـره میخورد

و چـه قدر فاصله می بینی میان تو و خـودت

میآن خودی که سالیان سال است او را از یاد برده ای

و برایش

تنهـا یک کالبدی

یک جسـم خسـته بی دغدغه

که روزهـآ چشـم باز میکند بی آنکـه در انتظار طلوعی باشد

و شب ها چشـم بر هم میگـذارد بی آنکـه ستـاره ای ببیند در آسمـان زندگی اش

گاهی چـنگ میزنی به هر ریسمانی

به هـر راهـی

به هـر جـاده ای

تا نشانی ببینی

از بی نشان ترین هـآ...

+چـرت و پــرت نوشـته هـآ:

+دلم میخواهد گـآهی

دور شوم 

از همـه چیز

از همـه کس

از خـودم

از دنیـآ

و بعـد

ناغافل میآن واژگان پیدایت میشود

و پنبه میکنی هر آنچـه من بافته بودم در رویاهایم

تو میشوی تمـام آنچـه که میخواهم

تمـام آنچـه که برایش نفس میکشـم

برایش تقلا میکنم

تو میشوی مرحـم زخـم هایی که روزگـآر میزنـد

لعنـت بر من...لعـنت بر...بازهم لعنـت بر من

که عاشقت شدم

که گـذاشتم عقلـم را بربایی

لعـنت بر من

کـه نگاهـت کردم

که چشـم دوخـتم

به چشـمآنـت 

و آن قـدر

غرق شدم که از خود غافل شدم

و تا به خـود آمـدم

من مانده بودم و یک دنیا لبریز از رویا...

 

+من یا سـرما نمیخورم یا میخورم درست حسابی میخورم

یعنی قشنگ هر سرما خوردگیم دو ماهی طول میکشه تا خوب شه

و همـشم از حماقتآی بچـگانه و بی توجهـی به جسم عزیزمـه!

یک غلطی کردیم جمـعه خواستیم بستنی بخوریم 

ابتـدآ با مخالفت شدید خانواده رو به رو شدیم

و طبق معمول با پررویی موفق به نوش جان کردن بستنی از جمعه تا حالا

جرئت نداریم سرفه کنیم کـه!

رو به کبـودی میرم از بس جلوی خودمو میگیرم که آتو ندم دستـشون

ولی آخـر سر میل به زیسـتن باعث تولید صداهای ناهنجـآر از ناحیه گلویمان میشود!

جسـم عزیز خواهشاً تو ما را ببخش

کـم گناه نکردیم تو این دنیا

قیامـت تو نیا خر ما رو بگیر بگـو چرا مواظبت نکردی ازم...

خودت میدونی چـه قدر دوستت دارم و خـدا رو شکر بابت هر تپشت...

 

+حـآل این روزآ درست مثل همیشه متفاوتـه 

حدیث امیرالمونین خود به خود تو زندگی مـآ اجـرا میشه

هر روز متفاوت تر از دیروز

پر از اتفاقای جـدید..پراز نتایج جـدید...احساسات جـدید و مبهـم...

پر از کشمـکش روح و جسـم...پر از دعـوای بین عقل و قلب...پر از بی فکـری...

پر از وحشـت..پر از تـرس...پر از خـالی...و لبریز از همـه چیز

 

+ممکـنه میون این همـه دغدغه این روزا

و استرسآی مزخرف امتحانات

نتونم که به دوسـتآ سر بزنم

دوسـتای گلم...به یادتون هستم...همیشه...و دعـآگوتون

از پست قبل تا امروز یازده روز میگـذره و فکر میکنم این اولین رکـود طولانی ماه عسلیا باشه تا امروز

چند روزی بود که میخواستم بنویسم از این همـه دغـدغه 

اما نمیدونستم از چی باید بنویسم..هنوزم نمیدونم...

اماهنـوزم متاسفانه یا شایدم هم خوشبخـتانه خـوب میدونم که چمـه...

 

+گاهی اوقات اون قـدر مغزم پر میشه از اتفاقات که دلـم میخواد کلـمـو بکوبم تو دیوار

از خـدا میخوام یه مـدت Lock بمونم...یه مـدت کـاری نکنم اما باشم

ببینم اما چیزی نگـم...ببینم اما نبیننم...

باهاشون حرف بزنم بخـندم شاد باشم اما نباشم...

یه عـالمه احساسات دوگانه..یه عالمـه خستگی که رو شونه هـامـه

و یه عالمـه حس تردید...

یه دو راهی بزرگ که پیش رومـه...که هیـچ جـوآبی نیست برای آروم کردنم

که هیچ دوایی نیست جز صبـر صبـر و صـبر...

تو این همـه آدمـی که می شناسم و می شناسنم

شاید یه نفـر بتونه بفهمـه که چـه قـدر دارم تحمـل میکنم

بدون اینکـه بدونه چه دردی دارم

که چه قدر می بینم و دم نمیزنم

که چه قدر حاضرم شونه هام خمیده شه

تا لبخند از رو لب کسی محـو نشه که کسی رو ناراحـت نکنم

مامانم...مامانی که هیچ وقـت اون طور که باید و شاید قدرشو ندونستـم

هیـچ وقت اون طور که باید براش فرزند صالح نبودم

مـآدری که مـادره...با تمام خوبی هاش..با تمام بدی ها و بدخلقی هاش

نمیخوام بگـم فرشتـه است..نمیخوام بگـم هیچ گناهی نداره

اما میتونم ادعـا کنم اون قـدری خوب هست که الان چشـمآم پره از حس بودنش

پره از اشـکآیی که حرمت دارن...پره از اشکآیی که برای هر کسی خرج نمیشن

مامانم...میدونم که هیچ وقت نمیخونیش اما بذار بگـم دوستت دارم

بـذار بگـم دوستت دارم..بـذار آروم...بدون اینکـه بفهمی بگـم دوستت دارم

بـذار یه بارم که شـده

و بالوالدین احسانا بنویسن برآم

بـذار یه بار خوب باشم میون این همـه خوبیات...دوستت دارم مامان...



+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٤ ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


زنـدگی یعنی همین لبخـند تو؛ تولدت مبارک...

یـآدت چـه راحـت

چـه ساده

دوستت دارم می آورد بر سر زبانـم

و چـه قـدر می لرزد قلـم میان دستانم

به هـنگام بیان احساسات ناب و خالصـم نسبت به تو

امـروز یک سال بزگتر شدی

و من یک سال بیشتر نظاره گر بودنـت مانـدم

مارال عـزیزم

تـولـدت مبارک

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۳ ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()


This slope is reckless...

بس کـه لبریزم از تو میخواهم

بروم در میان صحـراهـا

سر بسیایم به سنـگ کوهستـان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو میخواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سـر نهـم آرام

به سبـک سایه به تو آویزم

فروغ فرخزاد



+دلتنـگ نوشـته هـآ:

+پژواک تیک تاک عـقربه های ساعـت در گوشـم

لمـس بودنی که هیچ چیـز جایگزین وجـودش نمیشود

همـدم روزهـآی پر درد زندگی

رفیق روزهـآی پر نشیب زندگی

شریک دردهـآ و لبخند های من

بدان

آن قدرهـآ می ارزی

که نبودنـت را هیچ بودنی پر نمیکنـد

و آرامش عجین شده ات

در لمـس گـرمای وجـود هیچ کـس نمی تپد

امـروز

یـک ماه

بیشتر در آغـوشت گریستم

یک ماه بیشتر دوستت داشتم

و یک ماه بیشتر در کنـارت خاطره ساخـتم

امروز

یـک ماه دوباره در کنـارم ماندی

و امـروز

برای بیست و ششمین بار با اشک چـشمانم تولدت مبارک را زیر لب زمزمـه کردم

و برایت نوشتـم

از نا نوشتـه هایی که کسی جز من و تو و خـدآ از آن خبری ندارد

غافل از اینکـه من هنوز هـم

همـان دخـتر 14 ساله روزهـآی خوش نودام

که گـه گاهی کفـش های زنانه اش را آرام از پاهایش در می آورد

و با سکـوتی عجیب دنیا را نظاره گر میشود

و می بیند

و می شنود

گاهی اخـم میکند

گـاهی عشق بر لب می آورد

گاهی بچـه میشود

گاهی نگـرانی تسخـیرش میکند

*من هنـوز هم همـانم

همـانی که جـانت را میدادی برایش

همـان که جانش را میداد برایت

این روزهـا

میان این همـه غریبگی دنیا

دلـم خواهـان بودن دوباره ات است

و لمـس آبی چشـمانی که هیچ گـاه سهـم روزهای تکـراری من نشد

ایـن روزهـا

کـمی دلـم تو را میخـواهد ستـاره...*

یک ماه دوباره بودنـت مبارک...

+چـرت و پـرت نوشـته هـآ:

+همیشـه اعتقاد داشـتم هر چه قدر نزدیک تر بشی دور تری

و هر روز و هر روز و هر روز

هر طلوع صبح بیشتر از پیش اعتـقادم ریشه می بنده و محـکم و استـوار میشه

اگـه بهـت میگـم نرو

بهـت میگم نکن

مطمئن باش از روی حمـاقت و بی خیالیم نیست

میدونم که تهـش هیچی نیست

راهی رو داری میری که خیلی وقتـه ازش برگشـتم

که خیـلی تقلا زدم برای پیدا کردن دور برگردونش

من خواهان خوب بودن تو ام

مطمئن باش نه باهـات سر جنـگ دارم

نه میخوام بشی یکی مثل خودم

اعتقادات تو تا موقعی که خودت نخوای به هیچ وجـه قابل تغییر نیست

و اگـر حرفی بهـت نمیزنم

و فقط نگـاهت میکنم از روی جهـلم نیست

میخوام بری ببینی بچـشی لمس کنی قوی شی

دلـم میخواد محکـم باشی

و محکـم گام برداری تو راهی که مطمئنی خـدا برات ساخـته

دلم میخواد به خودت اعتمـاد کنی

به احساسات دوگـانه ای که تو وجـودته

دلم میخواد مهـربون تر بشی

آروم تر بشی

به خودت بیای 

ببینی کجایی

دلم میخواد خود خود خودت باشی...

 

+گوسفند نوشـت:

طبق چرت و پرت های مذکـور در پست پیشین برایتـان عکسی آپلود میکنیم از سـه عدد

از بهـرین کادوهای زندگیمـان که هر سه هم خودمان برای خودمان از مشهـد در سال

گذشتـه خریدیمنیشخند

+دوسـتتون دارم خیلی زیاد دوسـتای گلم

مواظب خودتـون باشین

ثانیه هاتون عسلی

رویا

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٠ ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط Roya kassiry  نظرات ()