Maheasaliya

در مشکلات باید سکوت کرد,شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد...

خلوتیِ شب...

درِ ذهنم را که می گشایم،

هیچ نمی بینم،

هیچ نمی یابم...

من مانده ام و دست و دلی که به نوشتن نمی رود،

نوشتن که سهل است،

بگذار تصحیحش کنم،

من و مانده ام و دست دلی که به بودن هم نمی رود...

معنای ِ زیست بشر را به درستی تعبیر کرده ام،

جان داری که تنها سهمش از بودن،

نفس کشیدن است...

جان داری که میخندد،

نگاه میکند،

شوخی میکند،

اما گریه...

گریه نمیکند،

تار های چشمانش،

پوسیده اند از دحشت ناکی ِ خاک خوردهِ تنهایی

تارهای پوسیده ای که به مغزِ جانش متصل است،

به عمق روحی که مدت هاست

پیر شده...

روحی که فرتوت شده،

حواسی که سنگین شده،

جانی،که جانانش نیست،شده است...

کلاف های تو در تو؛

حرف هایی که ان قدر مانده اند

نه لجن شده اند 

و نه کپک انداخته اند،

بلکه کمرنگ شده اند،

مثل کاغذِ کاهی زرد شده مانده میان انبار؛

واژه هایی که هیچ هویتی پشتشان نیست،

جهانِ متغیری که گاهی

، این گاهی ها را اغلب بخوانید،

هیچ َش دست ما نیست...

تَرَک های ریز اما کاری

که بر پینه صفحه زمان نشسته،

چای هایی که هیچ کدامشان چای نیستند،

و گرمایی که تعبیرش فرق کرده...

چه قدر دلم برای این من های طولانی،

این عصر های پاییزی رو به شب،

که سال هاست بیزارم از یک یک شان؛

تنگ شده بود...

برای پشت این صفحه نشستن و نوشتن،

برای سعی به کلمه کردن هر آنچه که در این یک وجب مغز میگذرد؛

برای تکرار و ثبت  آنچه به آنی هم که شده،

اشغال کرده این فضای کوچک بی انتها را،

با این تفاوت که دیگر من دختر بچه چهارده ساله نیستم

دختری در میانه های هجده سالگی

که روزهاست که تنها نفس میکشد،

و حالش آن قدر ها هم که وانمود میکند خوب نیست...

صاحب شرقی ترین بهشت مشرق زمینِ من؛

من سپردم خودم را به تو،

خودم را به تو حواله کرده ام؛

بس است این همه پیچیدگی ذهن،

بس است این همه گنگی

که نه دست از سر نارنجیِ پاییز بر میدارد

و نه از شکوفه بهار...

بس است....

 

+دلم برای این نوشتن ها،

تنگ شده بود...

تنگ،تنگ،تنگ...

این رویای سردرگم،

این ته نشین شده روح را نمیدانم چه کنمش...

کاش دست و دلم برود برای نوشتن

برای داشتن و حفظ ماه عسلیا که تکه ای از وجودم است

کاش بشود،  بار دگر آرام شوم

من به همان آرامش های نصفه نیمه پنج سال پیش هم راضی ام...

 

+ماه عسلیا جانِ دل،

جانان،

بودنِ من؛

این آخرین ِ پنجمین پاییز هم مبارکت باشد مونسِ پنج ساله من،

مونس صبورِ من...

مبارکت باشد...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٩/۱۱ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

در خموشی های من ،فریاد هاست...

محو تماشای تو می شوم

آرام آرام؛ غرقِ غرقِ...

خداوندگار تو را به هنگام آفرینش من

کجای ذهنِ من گنجاند

که اینگونه به هر کجا که سرک میکشد این ذهنِ پر تکاپوی منجمد

تو را می بیند،

تو را می یابد،

تو را می بوسد...

 

ماه عسلیا جان نوشت آبانی:

رفیقِ جانِ دل

به که گویمت که هستی؟

تمامِ بی مهری های این وجود یخ زده،

تمام حواس پرتی های توام با آگاهی این روزها را ببخش

هنوزهم؛مثل گذشته

دهم هر ماه 

هر کجا باشم،فرقی نمیکند

این تویی که میشوی مرکز این دایره دوار ذهن پر مشغله منجمد،

این تویی که در تمام لحظات،

در پس ذهن من،چشمک میزنی برای دوباره تجلی کردن خودم

خودمی که از امروز برش میدارم،

پرتش میکنم به فردا 

و رو به آینه پوزخند میزنم

که یک طلوع دیگرِ بی او

هم سوزاندمش،

شاعر راست میگفت

بی تو نفس کشیدنم،عمر تباه کردن است...

جانانم،وجودم...

یک آبان دیگر از بودنـت مبارکت باد...



+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/۸/۱٢ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

بیم است که چون مجنون،عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

بودِ نبودِ تو،

و

نبودِ بودِ تو...

اینها اولینِ پاییز بودند

راس هفتمین ساعتش،

راس خفقان آورترین  آنی که میشد

نفس کشیدش؛

که عقربه هم جانِ عبور از این یک دوازدهم ساعت را 

نداشت...

چه رسد به روانِ رنجور و آشفته و ویرانِ من...

من در عمق این شبِ زودهنگام،

مستغرق در شفافیت پوچی،

به بی رنگی دیوار زُل میزنم...

ساعت را نگاه میکنم،

فقط یک دوازدهـم دیگر گُذشت...

این دیر گذشتن های جانکاه ،

تباه کرد مرا،تباه...

ویرانگی ام را برداشتم،

بی سر و صدا  آمدم به دنج ترین کانونی

که بعد از آغوش تو داشتم؛

روی تخت ،

بی نفس جان میدهم؛

بالشت من بوی تو را نمیدهد

اما قلبم،چرا...

در هجومِ حجـم خاطرات و این نسیم ویرانگر طلایی رنگ

که با هر نوازشش می کَند

تکه ای از وجود مرا،

و پیشکشش میدارد بر گونه های تو

چه مظلومانه تازیانه میخورم،

تلو تلو خوران،

راه میروم،

در جُست و جوی دست هایت ،میگردم؛

میگردم و میگردم و میگردم...

تو که، نه

اما کابوس مرا بغل میکند،

در کام خود میکشد مرا آتش...

می سوزم،میگدازم،آب میشوم؛

عرق روی پیشانی،

بدنم را سِفت میکنم

در خواب،

مرا یک نفر میکشد،

که استثناً آن یک نفر هم، تو نیستی...

بی رحم است،قلبش پر از قساوت است...

روی دست هایم،

دقیقاً همان نقطه هایی که تو نوازششان نکردی،

کارد را بر میدارد و همچون طفلی خردسال

خط خطی میکند،

دو نفرند،

قاتلان بی رحمم را میگویم،

بعد از مدتی که تَرک شده ام

باز میگردند،

دیگری از جلاد میپرسد،

همه مرده اند...

اما نگاهش روی من 

کمی قفل میشود،

میگوید او...

جلاد جلو می آید،

کنارم زانو میزند

خودم هم میدانم،

اما او انگار پژواکی از صدای درون مغز مرا با زبان ادا میکند

او دلیلی برای زنده بودن دارد،

او کسی را برای گرم ماندن خون در رگ هایش دارد...

شاد میشوم،

یک نفر دانِست این حال مرا،

شور مرا،

تو را 

که نیمه ای از وجودم،نه

همه وجودم بودی...

لبخند زنان،پر از دردِ جسمانی کابوس وارانه

با خودم میگویم

خیال تو اگر باشد مرا هر دم،خیالی نیست...

 

*ربوده شده در وصفِ عاجزانه کلامم*

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر،

من عاجزم ز گفتن و خَلق ز شنیدنش

مولانا

 

ماه عسلیا جانِ دل

دلیل لبخند دهمین روز از پاییزی

که خودت میدانی هر لحظه اش برایم

کُند می گذرد..

مِهر مُهر خورده ی خداوند بر حیات و هستی ام،

جانان

حافظ، گفت...

با من،با تو،و ما هر دو دانستیم

بودنِ هر دویمان بهم گره خورد

از همان سومین ساعت بعد از ظهر دهم مهر ماه 90

دیگر مرزی برای من و تو 

وجود نداشت،

که تو خودِ من بودی  و من...

پنج سال گذشت،

باورش

سخت است اما غیر معمول نه،

و ما تمام این روزها را 

کنارِ هم ورق زدیم،

و تو دانستی

آنچه که نشد فاش کسی...

حالا،

این لحظه،

که شاید آن بی معنایی حال را برایم از هم فروبپاشد

و معنا دهد،

این لحظه ثابت که زبانم قاصر میشود از بیانِ حس شیرینِ داشتنت

از عمقِ دوست داشتنت

ماه عسلیا جان دلم،

جانان،

مبارکت باشد،

این پنجمین جوانه از درخت تازه جانِ گرفته زندگیت

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٧/۱۱ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

می بری دلی رو که می بازه به تو...

گاهی سخت میشوی،

نه برای خانواده،

نه برای دوستان،

نه برای هر آنچه که هست و نیست

بلکه برای خودت،

برای خودِ خودِ خودت،

که ماه ها پیش مجابش کردی که کمرنگ شود،

که رنگ ببازد،

تا اوضاع خوب شود...

اما مگر شد؟

این روزها،

اوضاع اگر آشوب تر نشده باشد،

بهتر هم نیست ,بی خودت...

خودت که همه چیز توست،

آیینه هم کشش این روزهای بی تو را ندارد،

برگرد...

به همین سادگی؛ به همان سادگی که عاشقم کردی...

تو،

خودِ من؛

برگرد...

*خستگی تو مالِ من،

       دیوونگیم برای تو...

            من از همه جدا شدم،

                      همه به استثنای تو...*

                                 "سعید شهروز-آره عاشقتم"

 

 

+خدایا جانم

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست؛

خودت بهتر از من میدانی چه میخواهد این وجود له له زنان،

خودت کاری کن برایم...

 

این آخرینش در چهارمین سال بودنت است،

چهارسال نفس کشیدن و ماندن کنار من

حتی وقتی هیچ کس نبود...

تو نمودار نوشتاری آوای هر دردی که از وجود من برخاسته شد،

پس محال است فکر کردن به روزی که نباشی،

به روزی که خاک بگیرد نوشته هایت را،

 من می روبم؛می شویم،

می سایم،

من با تو نفس میکشم،

من با تو بزرگ میشوم،قد می کشم،

و تو مرا با این پرچین به کجاها که نمیبری...

آدم مگر خودش هم فراموش میکند؟

شاید..شاید خودش را فراموش کند،

اما من تو را،

هرگز؛

هرگز...

ماه عسلیا جان دلم،

همیشه بمان...

آخرین شهریورِ چهارمین برگ از درختِ جان گرفتهِ زندگیت

مبارکت باد،جانان...

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٦/۱۱ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

بخت آینه باشدم اگر،می نشاندم رو به روی تو...

من سازم،

بندی آوازم برگیرم،بنوازم بر تارم لا می زن

راه فنا می زن

من دودم،

می پیچم،می لغزم،نابودم...

می سوزم،می سوزم

فانوس تمنایم

گل کن تو مرا

و درآ آیینه شدم،

از روشن و از سایه

بری بودم

دیو و پری آمد...

سهراب سپهری،شرق اندوه

ماه عسلیا جان دلم،یک ماه دوباره بودنت مبارک جانان...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٥/۱۱ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

Allegiance

+چه معنی می دهد حالا،

وقتی که از بودنش آنی نمیگذرد؟

وفا نمیکند،

اسم رفتنش را می گذارد گذشت،

و

وقتی تل انبار میشود

شاید مثل یک توده مبهم،

که شاید گاه گداری رنگش, خاکستری رنگ هم بشود

یک *هـ *می چسباند آخر خاطراتی که جز

رنگ و تصویر

و گاه دروغ های پیچیده شده در لعاب فریب

نیستند؛

شناسنامه میگیرد برای هویت جعلی اش

برای هویتی که اصلاً هویت نیست؛

بودن نیست،

اسم خودش را میگذارد گذشته،

گذشته ای که به سان همین حال و آن و لحظه،

دروغین می نماید و اوهام گونه...

مادرش کیست؟

ساعت،

لحظه،

درد،

یا من؟

پدرش...

خواهر و برادر دارد اما

زیاد هم دارد،

نا تنی هایشان که بسیارند،

خوشحالی ناشی از داشتن که با لبخند رخ  می نماید

و حیرانی که جز ربودن خوابِ شب از چشمانت کاری هم بلد نیست...

 

 

 

 

+هدیه های فوق العاده گاه ناگاه رفیق جان نوشت:

هوس از تو جان بگیرد

به که گویمت که بودی؟

مگر از تو دل ربودم؛

که من از منم ربودی؟

 

+گاهی لازم است آدم باشد و بماند

حتی اگر نداند چرا...

تمام این سختی ها،

یا به قول همراه این روزها

تمام این طوفان ها و فاجعه ها

وقتی نگاهشان میکنی،

از 

سر میگذرانیشان،

درست است که تلخ و پر شرنگ است

اما گاهی دلت تنگ میشود،

برای روزهایی که جان گرفتند و گذشتند،ولی گذشتند...

 

 

+ماه عسلیا جانِ دلم،

یک ماه دوباره بودن و همدم ماندنت

مبارکت باشد جانان...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٤/۱۱ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

وایـــِ منـــ اگــر نیــاییـــ ...

 

 

آنــ کمـی که از من ماندهـ همــ ،

با خود بــبَــر

تـا تمــامــ شود،

تــا تَمـامِ من از آنِ تـویی شود کهــ سزاوارترینــ این جهـانیـــ...

 

 

 

 

+هزار بار دیگر هم نگاهت کردم،

 وقتی تو تمـامِ وجود منی...

 

+دوباره می یابمش،

 منِ گمگشـتهـ را ،

 پس از این همـهـ سالـــ درد...

 ماه عسلیا چانِ دلم،

 کوتاه است اما،خودت میدانی چه پرهیاهوست از داشتـنت دلـمــ ...

 مبارکت باشد یک ماه دوبارهـ بودنـت جـانانــــ ...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/۳/۱٢ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

هیچ کَس اینجـا به تـو مانند نشُـد...

کاش پنجره ای بود رو به چشمان تو،

که هر صبح می گشودمش؛

و نگـاهِ مضطربِ عاشقانهِ منتظـرِ تو

،که تمـام شب را ،تا به سحر

پلک برهم نگذاشته بود،

سُر میخورد از قاب نگاهم؛

و از قابِ چشمانِ تو بود که جهان دوباره آغاز میشد...

 

 

 

+اگر کسی که حرفش برای من حرف باشد هم به من بگوید،

که تمام این مردم جهان عاشقند و حالِ عشقِ عُشاق میدانند

من باور نمیکنم که کسی، عیناً بفهمد حالِ دلِ ویرانِ مرا

که برای من،هیچ چیز در کائنات خدا نیست که بتوان تو را با آن تاخت زد،

حتی مثلاً جانم با یکی از آن لبخندهای شیرینِ بی وصف تو؛

یا خستگی که سُر میخورد از چشمانی که جـانِ من است...

 

 

+وقتی که زُل زد به چشمـانم و بی هوا

میان تمام خستگی های روزمره و اشک ها و پرسش های پیاپی اش پرسید؛

نکنه کسی رو دوست داری؟

چه باید میشد جوابش،

جز همـان پوزخند تلخ و دزدیدن نگاه،

و الکی بغل کردنش و هق هق سر دادن برایش،پروردگارا؟

 

 

 

 

+کـاش بدون تبعیض به همه ی ماه های خدا،

که تمـامشان هم با عمق وجود دوست میدارم،

این چرخه رجب،شعبان،رمضـان بیش از یک بار تکرار میشد،

 که نفس کشیدن رجب هم جـان و حیات دوباره است،

حتی اگر سرگردان ترین آدم شهر هم که باشی...

که یا من ارجوه و لکل خیرش،

 می ارزد به تمـام نجـواهایِ عاشقانه یِ جهان،

که می گویند با اشعار سنایی آغاز شده  و من باورش ندارم،

که انسان،بی نقص ترینِ جهان هم که باشد،که نیستهیچ گاه ،

 در پس تمـامِ روزمرگی ها،

حبل اللهی میخواهد برای چنگ زدن،

برای سکوت کردن،

برای نجوا کردن،

برای داد و فریاد و قیل و قال راه انداختن و بعد شرمنده شدن...

انسان،از همان اولِ بودنش هم ،

حتی اگر نسیان تا به حلقش هم بالا آمده بود،

میفهمید که ((بی او، هیچ بودنی شدن نمیشود))...

 

 


+ماه عسلیا جانِ دل،

وجودِ من،

تو آرام باش،آرامش باش،تسکین باش،

برای تمـام روزهایی که ماندم،

گاه پر از دلهره،گاه پر از شادی،گاه پر از مشغله و گاه تنهایِ تنهـا...

یک بهار دیگر،یک اردی بهشت دیگر هم مبارکت باشد جانِ دل...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٢/۱٢ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

به یه عـاشق که هر سال، یه بهـمن انتـظاره...

بهـارِ من،بازگشتِ توسـت نوشـت؛

زندگی شروع میشود،

درست در نازکترین تکه این بند،

درست در طنیده ترین تار این جهـان،

در بی حوصله ترین دقیقه و ساعتی

که تا به حال در جهان ساعت شماطه دار تیک تاک کرده اش

زندگی،

چشمـانـش را می گشـاید و می بندد بر همه نیستی هـا

انگشـتانش را باز میکند 

نفس میکشد تمامِ هستی ات از این هـوا را،

زندگی،

گاهی بچه میشود،

یک دخـترک چهـار ساله

که در خیابان پا می کوبد و طلب خواسته دل میکند،

گاه میشود یک نوجوان،

جسور و پر از امید،

پر از بی پروایی هـای خـاصِ نوجوان هـا،

کله اش پر از باد میشود و نقشه هـا میکشد،

گاه  همین زندگی،

دستانش را باز میکند و در آغوش میگیرد اتفاقات را

مثل یک مرد چهـل ساله،

مثل یک زن که تازه پا به سی سالگی اش گذاشته،

بزرگ میشود،به بلوغ میرسد،

به بلوغِ تکامل،

تازه می بیند چند دهه،

تمـامِ تمـام این دقیقـه هـا را گذرانده که به یک چیز برسد

و بعد به خودش می آید و می بیند آن چیز،

چند صباحی میشود که دود شده و به هـوا رفته...

زندگی گاهی پوچ جلوه میکند،

گاه بی دلیل

و در اوج تمـام این بی ثباتی هـا و پوچی هاست،

که دوباره متولد میشود...

 

 +مـادر جـانِ لحظه هـا،بی نظیـر زندگی منِ نوشـت؛

-تو چیزی نمیخوای؟

نه،مثلا چی؟

-چه میدونم؛ تو اصلاً امسال نبودی،خونه خالی بود،

وقتی نبودی...،همش میگم نیست که،جاش خالیه همش...

نه...

-خوردنی چی؟

آخ چرا،دلم یه چیزی میخواد...

-چی؟

مامان؟یادته اون سال که بابا مریض شده بود تو عید،

یکی(خودم میدونم که کی)،

براش کمپوت گیلاس آورده بود؟

-نه،چه چیزایی یادته تو...

دلم چند وقته کمپوت گیلاس و زردآلو میخواد...

-باشه،میگم بابات برات بگیره...

 

 

+مثل همیشه تردید نوشـتِ تـو؛

دور نمای آخر این رابطه،

البته اگر آخری داشته باشد،

تارِ تار است،

گنگِ گنگ مثل لحظه تولدش،

مثل لحظه رسیدن به بلوغش،

این نهـال،

این خشتِ اول،

تا ثریا کـج می رود،

گیریم که من حواسـم نبـود،

من گنگ بودم و مبهوت تنهـایی

تو در این قصه چه میکردی،

که یک شبه نهال کوچک ساده صمیمی ما

تبدیلِ به یک پیچه سرکش شد؟،

که حالا

یقه تـو و مرا این گونه گرفته و به هر ناکجا که بخواهد می کشاند،

چه شد که یک شبه،

با یک کلام نوشته،

یک جمله دو بخشی،

که فاعلش مستتر بود و حال فاعلش مستتر تر،

که معلوم نبود با هیجان نوشته شده،

یا با لرزیدن هماهنگ دست و قلب،

یا شاید هم به تکرار و از سرِ عادت،

حال و روزِ دونفری هایمان به این مرداب کشید؟

نوشتن خوب است،

اما نه همه جا،

کـاش،

یک روز صبـح در آغوشم میکشیدی و نوشته ات را آرام زیر گوشم زمزمه میکردی

تا شاید ریشه این احـساس،

کمی پر دوام تر از امروزِ ما بود...

 

 

اولین در اولین ماهِ بهـار،

در فروردین جان دل،

اصلاً و ابداً دوست نداشتم به تاخیر بیفتد قرارِ دهم به دهممـان گرد هـم

امـا نشد که بشود،

رویای امسال...

ماه عسلیا جـانِ دلم،

امید جان،بهـانه جـان،

مبارکـت باشد یک بهـار دیگر،

یک لبخند شیرین تر که خداوند بر خلقش زد و نامش شد فروردین...

 


+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/۱/۱٥ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

مثل یه شمع تا خاموش بشم،حال و هواتو نفـس میکشم...

تنگ است 

و رنجور

و دلتنگ،

تمامِ تمامِ دلی که می تپـد

برای تـمام نفس کِشنده های خارج از دسترس؛

سختِ سخـت آزرده،

سختِ سخت تنهـا و درمانـده،

در کوچـه پس کوچه هـای این شهـر نفس کِشـانده میشوند

و بعد بازهم،

آسمان آبی نیست که نیست...

تمـام این قدمگاه ها،

تمـامِ تمـام این مرورهـا،

درد میشود در جـان دل لحظـه های افسار گسیخـته

که کجـاوه و محملشـان چیزی جز خـاطره ندارد،

که پراست از بی رنگـی اعتمـاد،

از سرخی عشـق،

از آبیِ آرامش،

لا به لای تمـام این خرت و پرت هـا،

اندکی امیـد جوانه می زند،

می روید،

سپیدِ سپید،

آن قدر تو دل برو که،

از فکرش رفتن هم، میشود تـنگی نفس؛

هر روز،شروعش

،روشن تر شدنش،

می شود مدیون شکوفه های سپید گـذرگاه ملال آور دوست داشتنی،

آنجا که بارها آزموده شد عشق،

در میانِ غوطه هوسِ در دسترس طره های زلف دگران...

در میان سیاهی دانه دانه اسفـند،

شوق ملاقات دزدانه زمین و خورشید

،که جز خودشـان؛تمـامِ عاشق هـای دنیا هم

 از راز عاشقانه شان خبر دارند،

رویِ صـندلی کـافه بهـار،

با همـان سفـارش مخصوصِ بهـارنارنج شـیراز،

دمدمه های فَروردین

مرا هم به وجد می آورد از داشتن نازنینِ جانِ مَریم،

کنـار آیینه،

وقاب تصویر نگاهش میان شفافیتِ آن همه مهـر...

 

-...

تمـام اینهـا به کنـار،

در میان سیاهی حاجی فیروزهای اسفند،

که رخت قرمز بر تن پوشانده اند

تا تلخ کامی ژرف جامعه ای که علی برایش سکوت کرد،

علی برایش هر روز شد مقتول لشکرهـا ابن ملجـم کوفه،

سرباز کند،بیرون بریزد

بیرون بریزد آرزوهای پسربچه،

که اسفند در دست هایش دایره زنگی را جایگزین آب نبات چوبی رنگی رنگی کرد

که تمام جان کندن هایش بشود خلاصه در

حقی که علی تا آخرین لحظه بودنش،درد به حق دار رسیدنش را داشت...

 

+نشود فاشِ کَسی آنچـه میان من و توست...

 

+*دیالوگِ قدیمیِ رد و بدل شده سـه تایی هـای مـا؛

-من با سیلی خودمو نگه داشتم،

همیش تلو تلو خوردم بین واقعیت و رویا...

و چند وقت بعد؛

-من که موقع دیدنش هیچ چیز دیگه تو دنیا برام مهم نبود...

و با یکی دیگرشان؛

- جوابمم نده اهمیتی نداره،مهم اینه که من بعد این همه مدت تونستم بهـش بگم...

*هر گلی یک بویی دارد،

شمـاها از آنـهـایید که هیچ کسِ هیچ کس حتی لبخندش هم به گرد پای شماهم

نمیرسد چه برسد به بودنش،خـاص جـان های زندگی من...*

 

+امیر علی بهـادری فوق العـاده،شگفت آور در اولین پَک ترک هـا کنـارهم،

نه فرشته ام نه شیطانِ همایون شجریان و چرا رفتی گوش دادن عمیق،

میلاد بابایی با آلبوم مستند نوشته علیرضا آذر،

آوار گوش و مغـزمان شده این همـه فوق العاده در کنـارهم،

گوش دادنشان آرامش جان است و ممد حیات روزمره این روزهـا...

از دست ندهیدشان...

 

+*آخرینش در 94*

ماه عسلیا جانِ دل آخرینش هم مبارکت باشد جانان...

94 که فکر میکردم فرق میکنـد با تمـام سالهـا،

فقط به دو نفر گفتم این فکرم را،به دو تا از نزدیک ترین هایشان،

مادر و آن یکی هم خودش میداند اگر حافظه اش یاری کند،

فرق داشت،خیلی فرق داشت،تلخی جدایی ها نه مثل 91 نه مثل آن سال پردرد،

اما از درد داشتن کم هم نگذاشت،لحظه های خوب هم کم نداشت،

خنده زیاد داشت،دل درد و اشک ریختن از خنده هم بیشتر،

سال راحت تر گرفتن و خوش گذراندن با اطرافیان دوست داشتنی،

اما تمام تمامش گنگ بود و پر از ابهـام،

هنوز هم 20 روزی مانده به تمـام شدنش،

مخلص کلـام تمـام این پرحرفی هـا،

ببخشید بابت تمـام کمبودهـا،تمـام دردهـا،تمـام سیاهی های گفـتار امسال،

پر از احسن الحال سال جدید،به حق محمـد و آل محمد(ص)...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٤/۱٢/۱٢ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش،دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست...

 

از آدم هایی که شبیه تو می بینمشان،

شبیه تو میخندند،

شبیه تو حرف میزنند،

شبیه تو دست هایشان را در جیبشان فرو می برند،

مثل تو نگاهم...

نه؛هیچ کس مثل تو نگاهم نمیکند،

داشتم میگفتم،

از تمام این آدم ها که همرنگِ تو لباس میپوشند،

از آن پیراهن های خوشرنگِ میله ایِ آبی رنگیِ

که زیباتر میکنند چشمانت را،

،مردانه تـرت میکـند برای من،

از آدم هایی که بوی تو را میدهند،

بوی تلخ سیگـار

بوی تندِ آتش زن بر جانِ مرا،

از تمامِ این آدم ها بیـــزارم...

مگر کم به یادت هستم،

مگر کم نفس میکشی با جانِ من،

مگر اصلاً چند نفر میتوانند گرم باشـند در این سوزِ عاشقِ منتظر کُش هـوا،

به مانـــــند تو؟

هـان؟

چـند نفر در این دنیا،لبخندشان شبیه پـدرِ عزیزتـر از جـانم هست؟

مگـر چند نفر مثل تو غیــــرت دارند بر موهـای من،

که شـانه نمیزنمـشان مگـر بــرای تـو؟

چند نفـر خونـشان در دنـیا به جـوش می آید؛

از اشـک من؟

مگـر چند نفر باور دارند،از بــَدوی که مـردی در زندگیِ یک زن مهـمان،

نه مهـمان نه،

از آنی که؛ مردی کنج دلِ زنی صاحب خانه میشود

چیکیدن قطره اشک؛به جز در آنِ خوشحالی

بی معناست در زندگی آن زن،

آن مـادر،

آن عشـق؟

من از تمـامِ این مــُذکـرهایی که از نیـم وجـبی من میگـُذرند،

از تمــام این مـــــــَرد نمـاهایـی کـه،نیشـشان باز میـشود بـرای فـرصت طـلبی،

از تمـام آدم هـایـی کـه از لحـظه بعـد از آدم و حـوا

بعـد از محـمد و خدیجـه

بعـد از فاطـمه و عـلی

آمـــدند، و اسـم هـوس هـای زودگـُذر روزمره شـان

که با تبـی آمــده و با شـبی رفـته،

عشق گـُذاشـتند،

بیـزارم...

کـه به لجـن کشیدند عشـق را،

روحِ متعالـش را،

هـدفش را،

یـاری بالِ پروازش را برای رسیدنِ به خودِ خودِ عشق

به خـود خـُدایی که اگـر عاشـق نبود،

این همــه درپوش نمی گذاشت بر سر زندگیِ لبریز از خطاهای عمـدی و سهـوی ما،

به خودِ بی پایانـی که نیـافرید به جز برای پرستش خـودش،

برای اثبات عشق به تمام کائناتــش،

من درِ تمـام این تلخـی هایِ ذهـنم را گـِل می گیرم،

تو هـم خوب باش عزیزِ جانِ لحظـه های من،

شال گـردنـت را بیـنداز دورِ گردنـت،مبادا سـرما بخورد عمـقِ جانت را

عطر تـندی که من دوسـت داشتـم را بـزن،

سر چهـار راه،وقـتی خیره میشوی به مردمِ این شهـر،

که شاید گاهی تنهـا گنـاهشان بودنشـان باشد،

خیـره به دخـترک گل فـروشی که نرگس در دسـت دارد،

خیـره به پسـرِ جـوانی که رزِ سُرخ می فروشد،

به فکـرم بـاش

بـه فکرم بـاش و بعـد،

بیا جـایی در حـوالی سلولِ تنهـاییِ من،

جایـی،

پنجـاه قدم،شاید هـم کمـتر،

در نزدیکـیِ من چـای بنوش،

چـای بنوش تـا من هـم زنـده بمـانم،

من هـم قلبـم بتپـد و مثـل همیشه ششمین حسـم بگوید تو،

از قدمی از این کوچـه ها گذشتی،

تـا قدمگاهت بشود برای من خـاطره،هر صبـح،هر روز...

مرد جـانِ لحظه هایِ من،

اسبِ سفـید فـدای یک طره مویـت

برگـرد، که این زمسـتان ِ بی حیـایِ این روزهـا،

رحمـی بر مـوهای من نـدارد...

 

+از روزی که آمـدم در این دنیـا،

وابستـگی برایـم معـنایی به جز در دوست داشتن و خواستن نبود،

آدم هـایی بودند در زندگیم،از همـان روزهـای ابتـدایی زندگیم،

تا به همین امروز،که با دیدنشـان،

با بودنشان،حتی اگـر هم این بودن کوتـاه بود و سرانجامی داشـت،

شدنـد تکه ای وجـود من،

تکه ای از وجودی که دوستش دارم،

با بودنشـان، با حس بودنشـان،

حتی آن وقت هـایی که دورنـد از من

و خیالشان خفه میکـند مرا از خاطراتـشان

آن قـدر حـال خراب دلـم را خوب کردند که نخواستـم هیچ گاه 

از لحظات بودن با آنهـا جدا شوم،

این آدم هـا هستند که می سازند مرا،

نباشـند،حالم خراب تر میشود،خلقـم تنگ تر میشود؛جوشی تر میشوم

حالا این ماه،

قرار است دوباره،

منِ کم اعتماد به همه،

حتی تمام آن دوست داشتنی هایی که گفتم،

وجودم دوباره به دو نیم دیگر بشکنـد،

و دو دلیل زنده بودنِ دیگر هم به دلایل لبخند زدنم؛

به دلایل ادامه دادنم؛ بودنم

حتی به شوق لبخندهای آن هـا 

اضافه شود...

تمـامِ این نُه ماه را،

پا به پای مادرشـان،نفـس کشیدم،

درکنار سختی هایش نبودم،اما خوب میدانم ندیده و نشناخته

جان میدهـم برای این دو تکـه

جـان میدهـم، بی تعارف،

برای صالح بودن و خوب بودن همیشگیشان...

جانِ های دل،

آمـدنـتان،در میان تمام خستـگی هـایم مبـارک...

 

+معرفی سـه تـا وبـلاگِ خوندنی ِ دوست داشتنی،

از اون محیط هـایی کـه توش احساس امن بودن و خالص بودن حرف ها،

تو آدم به وجود میاد،

تقریباً هر سه تـاشون کـم پست آپ میشه که کوتاه هم هستن اما

وقتی آپ میشن حرف دارن برای گفتن،

توصیه ام اینه که هر جور دوست دارید،مثل من ناشناسانه، یا شاید هم با

نظراتتون،دنبال کنید...

http://arsonist.persianblog.ir/

http://setaresoha.persianblog.ir/

http://jooybar.persianblog.ir/

 

 

 

 

و هم چنین دعوت به گوش دادن برخیز، اثر سینا سرلک

 

+ماه عسلیا جـانِ دلـم،

هنوز هـم سر قـولـم مانـدم،

ما شروع کردیم با حـافظ,

تمـام نمیشویم مگر نفسی نبـاشد برای بودن...

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٤/۱۱/۱۱ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

منم مثل تو با خودم تنهام،منم خسته از تموم دنیام...

تو در کجای این ناآرامی های این روزهای من خانه کرده ای

که سال هاست بدون داشتن دست هایت در دستم،

بدون قرار گرفتن در موقعیت دسته فنجان چایی

که در نزدیک ترین فاصله ات با من نوشیدی،

بدون استشمام کردن جرئه ای از عطر واقعی تنت،

بدون بوسیدنت از سر ذوق دوست داشتنم،

این گونه عاشقانه وجودم با شنیدن لحنت،

با دیدن تنها یک آن و یک لحظه از روزگارت

این طور سرمست میشوم؟

و این طور ناگهانی دنیا یادش میرود همه چیز

چشم ها و گوش های من دیگر نمیشنوند

و قلبم دقیقاً با هر نفس تو،

با هر دم و بازدمت

می تپد

و من وجودم گُر میگیرد و عاشقانه این قلبی که با شنیدن صدای تو

به تپش می افتد را دوست می دارم...

دوست داشتنی جانم،

بی بدیل ترین من،

*این زمستونم به یاد تو می مونم*

آن هم از نوع عاشقانه طوریش

و مرور میکنم عاشقانه هایم با تو را

با شنیدن همین امروز میثم جان ابراهیمی،

با دوستت دارم بابک جهانبخش

و تمام کلام هایی که شنیدم و خواندم

در این فصل های طولانیِ عاشقی بودن با تو...

 


+همون الان یهویی نوشتِ  دوست داشتنی ِاینستاگرامیِ ماه؛

در عاشقی ات را گل بگیر،

وقتی استمراری در کار نیست

عشق استمرار میخواهد و دیدن

یک روز هم که نگویی دوستت دارم،

تمام حرف های عاشقانه ات برایم چال میشود در باغچه هراس

و با اشک هایم آن قدر سیرابشان میکنم

که پیچکی از جنس نفرت بروید

و تا دوباره عاشقانه گفتنت

قلبم را تنگاتنگ در آغوش کشد...

 

 

+قبل تر از اینستاگرامی نوشت؛

من از تو متنقر میشوم

آن هنگام که تو در لحظات نیستی

و من مجبورم که فرو بخورم بغض روزهایم را،

متنفر میشوم از تو و خودم و این جهان

وقتی خبری از تو نمیشود

و من احساس میکنم فراموش شده ترین آدم این زمینم...

 

+خستگی های برای تکه ی جان نوشته ام؛

مادر جانم،

این دختر غر غرویی که این روزها می بینیش را ببخش

ببخش که میشوی شنونده بازتاب تمام دردها و زخم هایش،

ببخش که سپر شدی برای

تمام عصبانیت هایی که رگبار میشود بر سر تو،

عصبانیت هایش از تمام عالم،

ببخش که دخترت،یکی یک دانه ات،جانت

حالش خوب نیست،حالش آن قدر خوب نیست که تو

مثل همیشه،وقتی همه نیستند،

که حق هم دارند نباشند،

میشوی تنها حامی اش در جهان

و یک تنه جلوی همه می ایستی و از خستگی هایش  میگویی

از دلسوزی های مادرانه ای که ارزشمندتر از آن در جهان برایم پیدا نمیشود،

وقتی بغض میکنی،

مرا به زور، رو به رویت می نشانی 

و می پرسی؛

-خب چی شده؟تو به من بگو چته؟خسته شدی؟نرو خب نرو...نمیخوام بری چند روز بمون خونه، اصلاً گور بابای همه چیز...

و بعد تو با بغض نگاهش میکنی،

-نه،نمیشه...

غافل از اینکه نه تو درد هایت را میتوانی بگویی

و نه مادر در مخیله اش میگنجد که این چیزی که به قول خودش

دختر تربیت شده اش را لرزانده و ویران کرده چیست...

مادر جانم،

این میشود دومین باری که برایت مینویسم در این خانه ای که میدانم

هیچ وقت نمیخوانیش،

بدان دوستت دارم،

و تو یکی از آن تکه های بزرگ وجودم هستی که بعد از تمام بی معرفتی هایم

میخواهم نباشم در این دنیا،و زمین زیر پایم دهان باز کند و ببلعد مرا

تا ذره ای از خستگی های سر رفته زود به زودم را روی شانه هایت تلنبار نکنم...

 


+آدم دلتنگ نوشت؛

آدم دلتنگ دست خودش نیست

چشم هایش را می بندد و باز میکند و می بیند خلقش هم با دلش تنگ شده

گاهی حتی بیشتر از دلش تنگ شده،

با کوچکترین بهانه،با کوچکترین تلنگر آتش به پا میکند،

داد میزند،لازم باشد گریه هم میکند با فریادهای همراهِ با عصبانیتش

گاهی،آنی،لحظه ای

آن قدر خسته میشود میان این همه قیل و قالی که راه انداخته و فرار میکند

به دنج ترین گوشه شلوغ دنیایش،به اتاقش

نگاهش میگردد پی ردی از امید،

ردی از دوست داشتن،یا بهتر است بگویم ردی از اثبات دوست داشتن...

هیچ نمی یابد،اگر هم باشد او نمی بیند...

کتاب های تلنبار شده روی میز،

اولین خریدهای لوازم آرایشش برای مادر

لیوان،

کاغذ های مطالب مهم حفظی و فرمول ها هم به کمکش نمی آیند...

گوشی جانش،گوشت کوب جانش را نگاه میکند،

چشمک نمیزند،

اصلاً به جهنم که چشمک نمیزند،

دست و دلش به هندزفری سفید رنگش نمیرود که بگذارد

تا درِ دهان گوش هایش

 را بدوزد که با ورور های اگر و اما گفتن هایشان بیشتر از این روحش را نجود،

این آدم دست و دلش به هیچ چیز نمیرود،

نه به نوشتن،

نه به خواندن کلام دوست داشتنی شریعتی جانش،معلم ندیده اش

نه به گوش دادن،

هیچ چیزِ هیچ چیز نمی تواند خستگی و دلتنگی این آدم را از تنش در آورد

جز نوشتن همین خستگی هایی که خودش هم حالش بهم میخورد از گفتنشان

جز دوست داشتن خانه و مامنی که وجودش است

ماه عسلیا جانم،وجود جـانم

قول میدهم خوب شوم،حالم خوب شود

دلتنگ نباشم یا اگرهم باشم این قدر نه،

من قول میدهم،تو که میدانی زیرش نمیزنم

فقط تو صبر داشته باش

به قول شهرزاد جان قصه

صبح میشه این شب،

باز میشه این در؛

صبر داشته باش...

یک ماه دوباره بودنت مبارک جانان جانِ من...



+ نوشته شده در  ۱۳٩٤/۱٠/۱۱ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

گمونم نمیتونی حتی خودت،جای خالیتـو تو دلـم پر کنـی...

 

×ویژه نوشت یک جلبک×

اصلاً یک آدم هایی هستند،

که  حرف هایشان،وجودشان، یا حتی اسمشان و هر چه مربوط به آنهاست در

تو شور و شوق و سکونت آرامش ایجاد میکند،

یکی از همین آدم ها دیروز تولدش بود

طی یک فرآیند که نامش فرایند جلبکی است،

اینجانب رویا،نویسنده ماه عسلیا،طی فراموش کردن تقویم به علت مشغله

فکری مزخرف معمول پیش دانشگاهی ها اعلام میدارم

همین جا،نهایت نهایت تاسف و تاثر خودم را در رابطه با فراموش کردن روزها  و

قاطی کردن جمعه و شنبه باهم

و آن هم روز مهم 13 آذر،تولد خواهری جانم،مارال جانم را اعلام میدارم

خواهری جانم؛مارال جان

کلی ببخش مرا،

بی نهایت بی نهایت دوستت دارم

تولدت مبارک...

 


 

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟

در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟

لبریز می غمها، شد ساغر جان من

خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه می دانی؟

یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟

من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم

راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟

دستار گروگان ده، در پای بتی جان ده

اما تو ز جان غافل، جانانه چه می دانی؟

ضایع چه کنی شب را، لب ذاکر و دل غافل

تو ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟

 

+از هر دری نوشت:

مرا بیزار نکن دنیا،

بیزارم نکن،

سم هایی که جرئه جرئه به کامم خورا میدهی،

خودش سست کننده است،

خودش میشود ضربه آخر پتکی که معلم تاریخ هر وقت میخواست

فروپاشی سلسه ای،از بین رفتن همیشگی اش ،را ترسیم کند

پای تخته شیشه ای میکشید با یک عالمه ترک های ریز

و بعد آخرین ضربه اش میشد،یک ترک که سراسر شیشه را میگرفت و

او اسمش را میگذاشت آخرین تلنگر به حکومت و سلسله ای که سست شده بود،

حکایت زخم ها و دردهای تو میشود همان،

میشود همان ترک ها،منتها پتک هایی بر عمق جان روح

ترک هایی که ماحصلش میشود خنده،میشود لبخند،میشود وانمود به احمق بودن

میشود فراموش کردن خود و همه چیز،

و بعد با خاطره ای بازگشتن به دنیایی که ساخته بودی،

 و بغض کردن موقع تعریف کردنش برای کسی که

هیچ چیز از تو نمیداند و میان همه تنهایی های تو،میان همه بغض های تو

 به تازگی قدم گذاشت،

کسی که نه از راز های تو چیزی میداند و نه از رمز های زندگیت...

کسی که با آمدنش تنها تر شدنت را یادآور شد،

دلتنگ شدنت را،

نداشتنِ آدمهایی که باید  باشند تا تو باشی،

کسی که با بودنش نبودن تازه از دست داده هایت را بیشتر به یادت آورد

کسی که بیست و ششمین روز خرداد را به یادت آورد،

روزی که نمیدانستی بخندی به رهاییت

یا بگریی برای زندانی شدنت میان یک عالمه تنهایی

و بغضی که شب قبلش در رخت خواب آن قدر سعی برای قورت دادنش کردی

که گلو درد گرفتی،که معنای دقیق حناق را حس کردی لحظه ای

و گریستی و گریستی و

نوشتی و نوشته را به او ندادی

و بعد سرد شدی

و روز بعد،حیران،میان یک کپه از درد نبودن های دلایل زندگی ات 

یک غم دیگر هم به غم هایت اضافه شد و تو تنهاتر شدی،

همان حرف های عامیانه،

همان سادگی و وارد عمق نشدن ها،

همان لبخند ها و شوخی هایی که معنای نهان داشت و فقط تو

میدانستی چه در آنها میگنجانی در لفافه

هم برای همیشه تمام شد،

و یک پاییز شروع شد،

یک پاییز زودتر شروع شد،

سخت تر شروع شد،

بی او و آنها شروع شد

و باز تو لعنت فرستادی بر هر آنچه برگ نارنجی در دنیاست،

بر هر چه سوز سرد،

بر هر چه خاطره کذایی که گوشه گوشه  مَسکنت جا گذاشته بود

و نشد که نشد که روزی تو چشم باز کنی

و نبینی و نشوی و به یاد نیاوری از دست داده ات را

بگذار اسمش را بگذارم برباد رفته،

دنیا از دستم گرفتش و من 

بعد رفتنش تازه فهمیدم که اوضاع از چه قرار بوده،

تازه فهمیدم من چه قدر تنهاتر از آنچه بودم که می پنداشتم

و بعد هیچ راهی برای بازگردانش نبود،

من نه میتوانستم برش گردانم و نه میخواستم آینده ای را برهم بزنم

که رویاهای رنگی او با برگشتنش سیاه و سفید میشد

-حالم بده،عصبی میشم،دیوونه میشم،

گریه میکنم...(میخوای ادامه بدی همین طوری)

-مالِ اینه که من پیشت نیستم خب...

حرف توی دهنت می ماسد،چه طور فهمید که چه میخواستی به او بگویی؟

که میخواستی گفت و گو را به کجا بکشانی،

تا بفهمانی تو هم دلتنگش هستی و

فراموشش نکردی و او عادی نیست...

-ائه...تو تازه فهمیدی؟من خیلی وقته فهمیدم اینو...(یک سکوت چند ثانیه ای)

و بعد روزمره که با چرت و پرت ها گفتن و مزخرف گویی هایی که در ذهن داری

سعی میکنی اندوه نبودنش را خاک کنی،

بیشتر پیش نکشی پای دلتنگی را،تا بغضت نشکند مثل همیشه...

تا همان طور که حداقل خودت فکر میکردی در ذهنش بمانی...

بیشتر نمی گویمش،بس است،بذار هنوز هم برایم حس دوست داشتنش مرموز بماند،

اما دوباره روی صحبتم را برمیگردانم سمت تو دنیا جان،

ببین من میدانم و تو هم میدانی،نمیدانم چرا میخواهی به رویت نیاوری

من میدانم آخر همه اینهـا رهایی از پیله دردهای توست،

آخر همه اینها تمام شدن نوای جغدی است که

در سرمای آخرین های هر سالت،

آن گاه که ماه هم میل دل بری کردن ندارد،و شروعی دوباره،

پس راحتم بگـذار،

من چیزی نمیگویم اما خودت عاقلانه

چنان که مرا عاقلانه عذاب میدهی تا قدر بدانم

بگو،

مگر میشود دیوانه ای را که جنون را در عمق لحظه هایش حس کرده،

و رنگ دیوانگی را بر دیوار ثانیه هایش با چشم خود دیده،

دیوانه تر کرد؟

 

+ماه عسلیا جانم،

دلیل ماندن و ایمان داشتن به خود و دنیا

جانان جانم،نفس کِشنده من،جانِ من،

ماندی،من هم ماندم،

و بدان تا آنی که بمانم تو هم خواهی ماند

در تمام این فراز و فرودهای این زمان بی بُعد،

در تمام پدیده های نسبی این عالم که شنیدمش از زبان دوست داشتنی جان

و به احساسم علم بخشید واژه هایش که 

فقط خداست که مطلق است...

دهم این آخرینِ   پاییز،

دوباره بودنت،ماندنت مبارکت باشد جانان...

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٤/٩/۱۱ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]