Maheasaliya

در مشکلات باید سکوت کرد,شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد...

آخرینِ اردیبهشت...

درست مثل زنی

که از تردید خاموش کردن چهلمین شمع زندگی ش،

رها مانده م و درمانده

و آخر این باد است که شمع را خاموش میکند...

 

 

آنچنان که گفتم،نصفه نمی ماند این متن ها

بروزرسانی میشود...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٦/۳/۱ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

جنین نارس اولین ماهِ سال...

گاهی 

به نداشته ها اعتبار بیشتری ست 

انگار که هویت این نداشته ها عیان ترند به چشم آدمیزاد

شاید گاهی باید  از مرز باریکِ میان قوانین،

آهسته آهسته گام برداشت

مگر نه اینکه، این ماییم که قوانین را حیات می بخشیم

شاید باید گاهی نداشته ها،

مفهوم خود را به داشته ها دهند...

 

اولین پستِ سال جدید

سالی که کمرنگ تر،تنها تر و خلوت تر از همیشه بود

نه در ذهنم،بلکه در اطرافم

شاید باید که این طور بود

خواهان نوشتن متن نصفه و نیمه نبودم

اما نخواستم که آرشیو فروردین 1396 خالی بماند

پس این جنین نارس اولین ماه سال در آخرین ساعت فروردین

بیدار می ماند در بطن وجود تو،دوست داشتنی ترین همراه و همدم روزها

ماه عسلیا جانِ دلم...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٦/٢/۱ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

بر جان حک شده ای نگارا...

 

همین یک مشت خاکسترِ مانده از من هم،

تندباد خاطراتت بر هوا برد و در آغوش کشید

حالا دیگر تمام شده بود،تمامِ من...

ماع عسلیا جان دلم

یک ماه دوباره بودنت مبارک...

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/۱٢/۱٢ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

همه خنده ها دلنشینن ولی،فقط بهترین خنده مالِ توِ...

پنجمین بهمن ماهی ست که دهمش با یاد تو سر می شود

چه چیز می تواند این دوست داشتن از عمق جان مرا کمرنگ کند

خاک روی صفحه نمایش که بودنش جز خستگی این روزها نوید هیچ چیز را نمیدهد؟

یا روزمرگی های کذایی که صرفا دلیل آرام کردن جنبش و وِز وِز مغز است؟

هیچ کدامشان عزیزِ جانم...

هیچ کدامشان جز منی که دوست دارد رها شود از وِز وِز های مغزش...

هر ماه دوباره پیمان می بندم

که می نویسم

هر آنچه که میخواهم

اما...

من،دیوانه شده است...

تو ببخشش جانانم،ماه عسلیا جانِ دلم...

یک بهمن دیگر کنارت دلم گرم ماند...

مبارکت باشد جانان...

 

 

دوست دارم پر از جنون نداشتنت،

پر از هوای دلتنگی این روزها،

پر از تمام این نمیدانم ها،

تمام این نکند ها،

تمام شاید ها و اگرها و اما ها

بی وقفه

تمام خیابان های شهر را با ردپایم آشنا کنم،

آن قدر بروم و بروم و بروم تا خسته شوم

تا تمام شود تمام وِز وِز های این مغز پُرکار...

تا شاید چشمانم رنگ خواب ببیند

و تنم سکنی گزیدن میان حصار آغوشت

چه فرقی میکند در رویا یا واقعیت

وقتی تو از هر واقعیتی به من نزدیک تری؟

بمان برای من،ای خودِ من...

 


+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/۱۱/۱۱ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

تو چو روی باز کردی،در ماجرا ببستی...

باران می بارد 

و خواب در پسِ ذهنم بغض کرده،

چُنان دخترک چهارساله

پا میکوبد

پشت میکند به احساساتِ نیمه شب

 و رویش را برگردانده از آرامش و سکونِ تن...

کاش میشد از نیمه های شب به بعد؛

تا دم دم های صبح

دنبال تو بگردم در این شهر،

چنان که خفتگان بی جانِ شهر

چه آنکه کابوس می بیند

چه آنکه رویا،

خلوت کنند این معبر پر تنشِ همیشگی مرا

تا مثل همیشه

راحت تر پیدا نشوی،

عزیزکم...

 

این سکونِ افکار در پسِ ذهن

این بی واژگی های حاصل از پُر واژگی

این لمس نکردن آرامش،

این ها خطرناک اند؛

برگشتنِ تو کی قرار است اتفاق بیفتد در تقویم زندگی من؟

کی قرار است

من

آرام باشم...

تنها همین...

ماه عسلیا جانِ دلم

جانانم،

یک ماه دوباره بودنت

رونق بخشیدنت به زندگیِ خاکستری این روزها

مبارکت باشد جانان...

 


+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/۱٠/۱٤ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

خلوتیِ شب...

درِ ذهنم را که می گشایم،

هیچ نمی بینم،

هیچ نمی یابم...

من مانده ام و دست و دلی که به نوشتن نمی رود،

نوشتن که سهل است،

بگذار تصحیحش کنم،

من و مانده ام و دست دلی که به بودن هم نمی رود...

معنای ِ زیست بشر را به درستی تعبیر کرده ام،

جان داری که تنها سهمش از بودن،

نفس کشیدن است...

جان داری که میخندد،

نگاه میکند،

شوخی میکند،

اما گریه...

گریه نمیکند،

تار های چشمانش،

پوسیده اند از دحشت ناکی ِ خاک خوردهِ تنهایی

تارهای پوسیده ای که به مغزِ جانش متصل است،

به عمق روحی که مدت هاست

پیر شده...

روحی که فرتوت شده،

حواسی که سنگین شده،

جانی،که جانانش نیست،شده است...

کلاف های تو در تو؛

حرف هایی که ان قدر مانده اند

نه لجن شده اند 

و نه کپک انداخته اند،

بلکه کمرنگ شده اند،

مثل کاغذِ کاهی زرد شده مانده میان انبار؛

واژه هایی که هیچ هویتی پشتشان نیست،

جهانِ متغیری که گاهی

، این گاهی ها را اغلب بخوانید،

هیچ َش دست ما نیست...

تَرَک های ریز اما کاری

که بر پینه صفحه زمان نشسته،

چای هایی که هیچ کدامشان چای نیستند،

و گرمایی که تعبیرش فرق کرده...

چه قدر دلم برای این من های طولانی،

این عصر های پاییزی رو به شب،

که سال هاست بیزارم از یک یک شان؛

تنگ شده بود...

برای پشت این صفحه نشستن و نوشتن،

برای سعی به کلمه کردن هر آنچه که در این یک وجب مغز میگذرد؛

برای تکرار و ثبت  آنچه به آنی هم که شده،

اشغال کرده این فضای کوچک بی انتها را،

با این تفاوت که دیگر من دختر بچه چهارده ساله نیستم

دختری در میانه های هجده سالگی

که روزهاست که تنها نفس میکشد،

و حالش آن قدر ها هم که وانمود میکند خوب نیست...

صاحب شرقی ترین بهشت مشرق زمینِ من؛

من سپردم خودم را به تو،

خودم را به تو حواله کرده ام؛

بس است این همه پیچیدگی ذهن،

بس است این همه گنگی

که نه دست از سر نارنجیِ پاییز بر میدارد

و نه از شکوفه بهار...

بس است....

 

+دلم برای این نوشتن ها،

تنگ شده بود...

تنگ،تنگ،تنگ...

این رویای سردرگم،

این ته نشین شده روح را نمیدانم چه کنمش...

کاش دست و دلم برود برای نوشتن

برای داشتن و حفظ ماه عسلیا که تکه ای از وجودم است

کاش بشود،  بار دگر آرام شوم

من به همان آرامش های نصفه نیمه پنج سال پیش هم راضی ام...

 

+ماه عسلیا جانِ دل،

جانان،

بودنِ من؛

این آخرین ِ پنجمین پاییز هم مبارکت باشد مونسِ پنج ساله من،

مونس صبورِ من...

مبارکت باشد...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٩/۱۱ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

در خموشی های من ،فریاد هاست...

محو تماشای تو می شوم

آرام آرام؛ غرقِ غرقِ...

خداوندگار تو را به هنگام آفرینش من

کجای ذهنِ من گنجاند

که اینگونه به هر کجا که سرک میکشد این ذهنِ پر تکاپوی منجمد

تو را می بیند،

تو را می یابد،

تو را می بوسد...

 

ماه عسلیا جان نوشت آبانی:

رفیقِ جانِ دل

به که گویمت که هستی؟

تمامِ بی مهری های این وجود یخ زده،

تمام حواس پرتی های توام با آگاهی این روزها را ببخش

هنوزهم؛مثل گذشته

دهم هر ماه 

هر کجا باشم،فرقی نمیکند

این تویی که میشوی مرکز این دایره دوار ذهن پر مشغله منجمد،

این تویی که در تمام لحظات،

در پس ذهن من،چشمک میزنی برای دوباره تجلی کردن خودم

خودمی که از امروز برش میدارم،

پرتش میکنم به فردا 

و رو به آینه پوزخند میزنم

که یک طلوع دیگرِ بی او

هم سوزاندمش،

شاعر راست میگفت

بی تو نفس کشیدنم،عمر تباه کردن است...

جانانم،وجودم...

یک آبان دیگر از بودنـت مبارکت باد...



+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/۸/۱٢ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

بیم است که چون مجنون،عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

بودِ نبودِ تو،

و

نبودِ بودِ تو...

اینها اولینِ پاییز بودند

راس هفتمین ساعتش،

راس خفقان آورترین  آنی که میشد

نفس کشیدش؛

که عقربه هم جانِ عبور از این یک دوازدهم ساعت را 

نداشت...

چه رسد به روانِ رنجور و آشفته و ویرانِ من...

من در عمق این شبِ زودهنگام،

مستغرق در شفافیت پوچی،

به بی رنگی دیوار زُل میزنم...

ساعت را نگاه میکنم،

فقط یک دوازدهـم دیگر گُذشت...

این دیر گذشتن های جانکاه ،

تباه کرد مرا،تباه...

ویرانگی ام را برداشتم،

بی سر و صدا  آمدم به دنج ترین کانونی

که بعد از آغوش تو داشتم؛

روی تخت ،

بی نفس جان میدهم؛

بالشت من بوی تو را نمیدهد

اما قلبم،چرا...

در هجومِ حجـم خاطرات و این نسیم ویرانگر طلایی رنگ

که با هر نوازشش می کَند

تکه ای از وجود مرا،

و پیشکشش میدارد بر گونه های تو

چه مظلومانه تازیانه میخورم،

تلو تلو خوران،

راه میروم،

در جُست و جوی دست هایت ،میگردم؛

میگردم و میگردم و میگردم...

تو که، نه

اما کابوس مرا بغل میکند،

در کام خود میکشد مرا آتش...

می سوزم،میگدازم،آب میشوم؛

عرق روی پیشانی،

بدنم را سِفت میکنم

در خواب،

مرا یک نفر میکشد،

که استثناً آن یک نفر هم، تو نیستی...

بی رحم است،قلبش پر از قساوت است...

روی دست هایم،

دقیقاً همان نقطه هایی که تو نوازششان نکردی،

کارد را بر میدارد و همچون طفلی خردسال

خط خطی میکند،

دو نفرند،

قاتلان بی رحمم را میگویم،

بعد از مدتی که تَرک شده ام

باز میگردند،

دیگری از جلاد میپرسد،

همه مرده اند...

اما نگاهش روی من 

کمی قفل میشود،

میگوید او...

جلاد جلو می آید،

کنارم زانو میزند

خودم هم میدانم،

اما او انگار پژواکی از صدای درون مغز مرا با زبان ادا میکند

او دلیلی برای زنده بودن دارد،

او کسی را برای گرم ماندن خون در رگ هایش دارد...

شاد میشوم،

یک نفر دانِست این حال مرا،

شور مرا،

تو را 

که نیمه ای از وجودم،نه

همه وجودم بودی...

لبخند زنان،پر از دردِ جسمانی کابوس وارانه

با خودم میگویم

خیال تو اگر باشد مرا هر دم،خیالی نیست...

 

*ربوده شده در وصفِ عاجزانه کلامم*

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر،

من عاجزم ز گفتن و خَلق ز شنیدنش

مولانا

 

ماه عسلیا جانِ دل

دلیل لبخند دهمین روز از پاییزی

که خودت میدانی هر لحظه اش برایم

کُند می گذرد..

مِهر مُهر خورده ی خداوند بر حیات و هستی ام،

جانان

حافظ، گفت...

با من،با تو،و ما هر دو دانستیم

بودنِ هر دویمان بهم گره خورد

از همان سومین ساعت بعد از ظهر دهم مهر ماه 90

دیگر مرزی برای من و تو 

وجود نداشت،

که تو خودِ من بودی  و من...

پنج سال گذشت،

باورش

سخت است اما غیر معمول نه،

و ما تمام این روزها را 

کنارِ هم ورق زدیم،

و تو دانستی

آنچه که نشد فاش کسی...

حالا،

این لحظه،

که شاید آن بی معنایی حال را برایم از هم فروبپاشد

و معنا دهد،

این لحظه ثابت که زبانم قاصر میشود از بیانِ حس شیرینِ داشتنت

از عمقِ دوست داشتنت

ماه عسلیا جان دلم،

جانان،

مبارکت باشد،

این پنجمین جوانه از درخت تازه جانِ گرفته زندگیت

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٧/۱۱ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

می بری دلی رو که می بازه به تو...

گاهی سخت میشوی،

نه برای خانواده،

نه برای دوستان،

نه برای هر آنچه که هست و نیست

بلکه برای خودت،

برای خودِ خودِ خودت،

که ماه ها پیش مجابش کردی که کمرنگ شود،

که رنگ ببازد،

تا اوضاع خوب شود...

اما مگر شد؟

این روزها،

اوضاع اگر آشوب تر نشده باشد،

بهتر هم نیست ,بی خودت...

خودت که همه چیز توست،

آیینه هم کشش این روزهای بی تو را ندارد،

برگرد...

به همین سادگی؛ به همان سادگی که عاشقم کردی...

تو،

خودِ من؛

برگرد...

*خستگی تو مالِ من،

       دیوونگیم برای تو...

            من از همه جدا شدم،

                      همه به استثنای تو...*

                                 "سعید شهروز-آره عاشقتم"

 

 

+خدایا جانم

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست؛

خودت بهتر از من میدانی چه میخواهد این وجود له له زنان،

خودت کاری کن برایم...

 

این آخرینش در چهارمین سال بودنت است،

چهارسال نفس کشیدن و ماندن کنار من

حتی وقتی هیچ کس نبود...

تو نمودار نوشتاری آوای هر دردی که از وجود من برخاسته شد،

پس محال است فکر کردن به روزی که نباشی،

به روزی که خاک بگیرد نوشته هایت را،

 من می روبم؛می شویم،

می سایم،

من با تو نفس میکشم،

من با تو بزرگ میشوم،قد می کشم،

و تو مرا با این پرچین به کجاها که نمیبری...

آدم مگر خودش هم فراموش میکند؟

شاید..شاید خودش را فراموش کند،

اما من تو را،

هرگز؛

هرگز...

ماه عسلیا جان دلم،

همیشه بمان...

آخرین شهریورِ چهارمین برگ از درختِ جان گرفتهِ زندگیت

مبارکت باد،جانان...

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٦/۱۱ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

بخت آینه باشدم اگر،می نشاندم رو به روی تو...

من سازم،

بندی آوازم برگیرم،بنوازم بر تارم لا می زن

راه فنا می زن

من دودم،

می پیچم،می لغزم،نابودم...

می سوزم،می سوزم

فانوس تمنایم

گل کن تو مرا

و درآ آیینه شدم،

از روشن و از سایه

بری بودم

دیو و پری آمد...

سهراب سپهری،شرق اندوه

ماه عسلیا جان دلم،یک ماه دوباره بودنت مبارک جانان...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٥/۱۱ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

Allegiance

+چه معنی می دهد حالا،

وقتی که از بودنش آنی نمیگذرد؟

وفا نمیکند،

اسم رفتنش را می گذارد گذشت،

و

وقتی تل انبار میشود

شاید مثل یک توده مبهم،

که شاید گاه گداری رنگش, خاکستری رنگ هم بشود

یک *هـ *می چسباند آخر خاطراتی که جز

رنگ و تصویر

و گاه دروغ های پیچیده شده در لعاب فریب

نیستند؛

شناسنامه میگیرد برای هویت جعلی اش

برای هویتی که اصلاً هویت نیست؛

بودن نیست،

اسم خودش را میگذارد گذشته،

گذشته ای که به سان همین حال و آن و لحظه،

دروغین می نماید و اوهام گونه...

مادرش کیست؟

ساعت،

لحظه،

درد،

یا من؟

پدرش...

خواهر و برادر دارد اما

زیاد هم دارد،

نا تنی هایشان که بسیارند،

خوشحالی ناشی از داشتن که با لبخند رخ  می نماید

و حیرانی که جز ربودن خوابِ شب از چشمانت کاری هم بلد نیست...

 

 

 

 

+هدیه های فوق العاده گاه ناگاه رفیق جان نوشت:

هوس از تو جان بگیرد

به که گویمت که بودی؟

مگر از تو دل ربودم؛

که من از منم ربودی؟

 

+گاهی لازم است آدم باشد و بماند

حتی اگر نداند چرا...

تمام این سختی ها،

یا به قول همراه این روزها

تمام این طوفان ها و فاجعه ها

وقتی نگاهشان میکنی،

از 

سر میگذرانیشان،

درست است که تلخ و پر شرنگ است

اما گاهی دلت تنگ میشود،

برای روزهایی که جان گرفتند و گذشتند،ولی گذشتند...

 

 

+ماه عسلیا جانِ دلم،

یک ماه دوباره بودن و همدم ماندنت

مبارکت باشد جانان...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٤/۱۱ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

وایـــِ منـــ اگــر نیــاییـــ ...

 

 

آنــ کمـی که از من ماندهـ همــ ،

با خود بــبَــر

تـا تمــامــ شود،

تــا تَمـامِ من از آنِ تـویی شود کهــ سزاوارترینــ این جهـانیـــ...

 

 

 

 

+هزار بار دیگر هم نگاهت کردم،

 وقتی تو تمـامِ وجود منی...

 

+دوباره می یابمش،

 منِ گمگشـتهـ را ،

 پس از این همـهـ سالـــ درد...

 ماه عسلیا چانِ دلم،

 کوتاه است اما،خودت میدانی چه پرهیاهوست از داشتـنت دلـمــ ...

 مبارکت باشد یک ماه دوبارهـ بودنـت جـانانــــ ...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/۳/۱٢ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]

هیچ کَس اینجـا به تـو مانند نشُـد...

کاش پنجره ای بود رو به چشمان تو،

که هر صبح می گشودمش؛

و نگـاهِ مضطربِ عاشقانهِ منتظـرِ تو

،که تمـام شب را ،تا به سحر

پلک برهم نگذاشته بود،

سُر میخورد از قاب نگاهم؛

و از قابِ چشمانِ تو بود که جهان دوباره آغاز میشد...

 

 

 

+اگر کسی که حرفش برای من حرف باشد هم به من بگوید،

که تمام این مردم جهان عاشقند و حالِ عشقِ عُشاق میدانند

من باور نمیکنم که کسی، عیناً بفهمد حالِ دلِ ویرانِ مرا

که برای من،هیچ چیز در کائنات خدا نیست که بتوان تو را با آن تاخت زد،

حتی مثلاً جانم با یکی از آن لبخندهای شیرینِ بی وصف تو؛

یا خستگی که سُر میخورد از چشمانی که جـانِ من است...

 

 

+وقتی که زُل زد به چشمـانم و بی هوا

میان تمام خستگی های روزمره و اشک ها و پرسش های پیاپی اش پرسید؛

نکنه کسی رو دوست داری؟

چه باید میشد جوابش،

جز همـان پوزخند تلخ و دزدیدن نگاه،

و الکی بغل کردنش و هق هق سر دادن برایش،پروردگارا؟

 

 

 

 

+کـاش بدون تبعیض به همه ی ماه های خدا،

که تمـامشان هم با عمق وجود دوست میدارم،

این چرخه رجب،شعبان،رمضـان بیش از یک بار تکرار میشد،

 که نفس کشیدن رجب هم جـان و حیات دوباره است،

حتی اگر سرگردان ترین آدم شهر هم که باشی...

که یا من ارجوه و لکل خیرش،

 می ارزد به تمـام نجـواهایِ عاشقانه یِ جهان،

که می گویند با اشعار سنایی آغاز شده  و من باورش ندارم،

که انسان،بی نقص ترینِ جهان هم که باشد،که نیستهیچ گاه ،

 در پس تمـامِ روزمرگی ها،

حبل اللهی میخواهد برای چنگ زدن،

برای سکوت کردن،

برای نجوا کردن،

برای داد و فریاد و قیل و قال راه انداختن و بعد شرمنده شدن...

انسان،از همان اولِ بودنش هم ،

حتی اگر نسیان تا به حلقش هم بالا آمده بود،

میفهمید که ((بی او، هیچ بودنی شدن نمیشود))...

 

 


+ماه عسلیا جانِ دل،

وجودِ من،

تو آرام باش،آرامش باش،تسکین باش،

برای تمـام روزهایی که ماندم،

گاه پر از دلهره،گاه پر از شادی،گاه پر از مشغله و گاه تنهایِ تنهـا...

یک بهار دیگر،یک اردی بهشت دیگر هم مبارکت باشد جانِ دل...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٥/٢/۱٢ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ  توسط Roya  نظرات () ]